تبليغاتX
سردبیر دیپلم
سردبير

یادداشتی دیگر

 

اخباری که در مورد وبلاگ نویسان از اطراف و اکناف به گوشم می رسد باعث خوشحالی

 

اهالی وب شده است . نبوی میگوید که اینها در خطر هستند و در خطر هم هستند .

 

چیزی است که بر همه معلوم است . خوشم آمد ؛ جان را در کف دست گرفتن و نوشتن

 

و جان را در کف دست گرفتن و با مرتضوی در افتادن کار هرکسی نیست کسی میخواهد

 

مثل اکبر گنجی . از اقدام آقای هاشمی شاهرودی خوشم آمد ، او هم آدم است آخر .

 

به قول حسین درخشان بهتر بود که پیش خود آقای خامنه ای میرفتند و از نزدیک با او

 

صحبت میکردند .

 

دیگر اینکه من هم دوباره همان شدم که بودم . همان شعر معروفی که همه اهالی ادب

 

از آن آگاهند .    کلنگ از آسمان افتاد و نشکست      وگرنه من همان بودم که هستم .

 

سخت است . باور کنید که سخت است و آنهم حسابی وقتی که میخواهی خودت

 

باشی و دیگران نمی گذارند . آدمها وقتی که خودشان باشند راحت در دسترس ارتباط

 

جمعی قرار میگرند و با آسایش زندگیشان را دنبال میکنند اما درست وقتی که میایی تا

 

تمام خود بودنت را برای ارتباط آسان با دیگران در دسترس قرار بدهی کسانی از جایی

 

می آیند ـا خود بودنت را از تو بگیرند و تو را ناخواسته وادار به پوشیدن لباسی به رنگ

 

دیگری میکنند .

 

من هم آن چیزی که میخواستم هنوز نشد هام و فرصتهایم را یکی پس از دیگری از

 

دست کی دهم تا روزی افسوسش را بخورم . آن چیزی که باید میشد هنوز نشده است

 

برایم دعا کنید . همین .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1383ساعت 8:10  توسط   | 

روزانه نویسی یکم

دیروز پنج شنبه بعد از ظهر ساعت 6 از خانه زدم بیرون . بدون مقصد . به هر کجای این

نا کجا آباد که فقط ذره ای از هزارا نش را میشناسم . مشت آبی در کنار دریا . سوار اتوبوس

شدم کسی از دوستان آشنا در مسیر هر شب را ندیدم یا زودتر آمداند بیرون یا دیرتر میا یند .

تنها در راسته آحمد آباد شروع کردم به قدم زدن . تعطیلی ما بین دو تعطیلی بود و همه از

خانهاشان زده بودند بیرون و حسابی شلوغ . دختران و پسران آراسته و پیراسته ای که هدفشان

نه گردش و خرید بلکه کشتن وقت است درست مثل من. تا میدان بابک رفتم . کسی از دوستان

را ندیدم وبگشتم و رفتم خیابان فلسطین و از آنجا به خیا بان راهنمایی . بخشی از دهکده

جهانی الکترونیک در اینجا ست . وقتی از سمت چهار راه راهنمایی به طرف سه راه میروی

درست از کنار خیابان اگر حرکت کنی نمایی از این دهکده جهانی را میتوانی ببینی .

در دو طرف خیابان درافق نمایی از تابلوهای فلکس فیس را میبینی که این دهکده را تبلیغ

میکنند . دهکده ای که شامل هزاران شرکت کامپیوتری است. سی دیهای مجاز و غیر و مجاز

دستگاههای استریو کامپیو ترهای متفاوت دیس منهای جدید وهزاران جنس لوکس وخوب

خارجی که فراورده همین دهکده جهانیند .

در طول ا ین راه که میرفتم پسر مردی را دیدم که در دهه شصت و هفتاد اگر ذره ای راه

برای خارج نشد نش ا ز دین وجود داشت با بعضی حرکات آدمها همان یک ذره هم غباری شد

وبه آسمان رویا ها پیوست .همین لوازم صوتی و تصویری منشاء شناخت آدمها شده بودند .

تسلط تکنولوزی بر روح بشری یعنی همین . یعنی شناخت آدمها در برخورد با تکنولوژی .

حالا نوع شناخت بر میگردد به نوع حکومت رایج در جامعه . اما حالا در تلوزیون ایرا ن

اجناس لوکس خارجی را تبلیغ میکنند البته ایرانی آنهم هست ولی هرچه هست مونتاژ چشم

بسته ایست که من در شرکتمان آ ن را انجام میدادم .

بچه که بودم یک روز در کوچه مان سرگرم بازی بودم که ناگهان ماشینهای پاترول با آدمهایی

با صورتهای پر مو و نامرتب از ماشین ریختند بیرون و بعد از اینکه صاحب خانه را دیدند

وارد خانه شدند و هنگام برگشتن دیدم صاحب خانه را هم با خودشان دارند میبرند .

در خانه شان فیلمهای امروزی که پشت صحنه ا ش را نشان میدهند . یکی از فیلمهایش را

دیده بودم . بکش تا زنده بمانی . به نظرم با بازی جیمز باند . {اگر اشتباه نکنم} یادم است که

در صحنه ای از فیلم که در یک کشتی میگذرد مرد ی زنی را که یک لبا س سوسنی به تن

داشت را بغل کرد و ماچی وبوسه ای . چه شد ؟ از آن زمان سیزده یا چهارده سال میگذرد

چه شد چه بلایی برسر تفکر آ ن مرد آمد؟

وقتی که دختر همسایه مان در استخدامی نهضت سواد آموزی بی خود وبیمصرف ایرا ن

شرکت کرد و برای تحقیق به در خانه کسی رفتند که با ا و رابطه خوبی نداشت و او با گفتن

تنها سه جمله که : 1_ نماز جمعه نمی رود 2 _حجاب درستی ندارد 3_اهل نوار و ویدئوهستند

او را از سرنوشتی که شاید برایش خوب می بود میخوا ست محروم کند . چه کسی میتوانست

جواب گناه نا کرده اورا بدهد و جبران بد بختیهایی که ممکن بود برایش بوجود بیاید را بدهد.

البته نا گفته نماند که ما هم با آن همسایه مان رابطه خوبی نداشتیم و به لج او هم که شده بود

پدرم با پارتی بازی کارش را درست کرد . اما آ ن چیزی که این وسط از بین رفت بخشی

از روح دست نخورده آدمهایی بود که با یک واکنش سخت انقلابی دورتر شدند از انقلابی که

مادران و پدرانشان ساخته بودند .

هر انقلابی دچار حرکات رادیکالی و تندی میشود که ناخواسته در روح حاکم بر جامعه حلول

پیدا میکند و باعث بعضی حرکات میشود که عواقب آ ن هم اکنون بعد از بیست و پنج سال

مشخص میشود. اما چیزی که در این بین به نظر میرسد آوردن جامعه به سمتی است که هر

چیزی را اعم از صنعت فرهنگ سیاست ورزش هنر و هر چیز دیگری را از در یچه دین

به آن نگاه نکند بلکه از دریچه فرهنگ نگاه کنند .

یعنی اگر میخواهد

ازادی در این بین بر روح مطلق جامعه حاکم شود آن را ا ز دریچه فرهنگ دینی ببیند و نه

دین فرهنگی . کاری که عالم دینی در با ب رسیدن انسانها به شناخت خدا باید انجام بدهد

گسترش و باز کردن ابعاد دین در چارچوب قوانین اولیه مطلق دین تا ا ند ازه ای که انسانها

در هر عصری هر حرکتشان را گامی درراه رسیدن به خدا بدانند .

با آرزوی موفقیت برای تمام ایرانیان اعم از مومن سکولار چپی و راستی .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1383ساعت 10:22  توسط   | 

یاد داشتی برای باغ بهار امروز حرف دلم را گفتم . راحت بدو هیچ تعارفی ؛ راحت و بدون ترس و اضطرابی. امروزز اولین روز کاریم در یک بانک بود . جون خودش مارو خر گیر آورده بود میخواست منو با طنابی بفرسته ته چاه که یه بار ازش اومدم بیرون . چاهی که شاید پنج ماه توش بودم و اونم رئیسم . نپرس که سوز دماغی برایم دارد که نگو . ....................... آرامش برای فهمیدن این واژه سال های سال شاید فرصت لازم است ؛ تا اگر آدمها روزی مثل دهکده حیوانات دورهم جمع شوند و اتحاد پیدا کنند بر سر موضوعی که شاید هر کدامشان سهمی نا چیز از آن ببرند . دنبال خورشید گشتن در دل تاریک شب کار بیهوده ایست . دوستان آرامش فقط وقتی میسر میشود که بدانیم این یک امر دو طرفه است و آرامش ما حاصل احترام دیگران است و بس به حق ما و حق فردیشان . ........................ حرف دلم این بود که ما ؛ من ، لیلای لیلی ، باغ بهار ، هزار حرف نگفته ، نوشی و جوجه هایش ، سیاه مشق شیندخت ، بی بی شهر بانو و سایر دوستان یا کمی زود به دنیا آمدایم یا کمی دیر . گفت که : نه دوره شما بهتره ، ولی هرچی فکر میکنم میبینم گفتنش یه کمی رنگ و بوی ریا رو داشت . دم خروس یا قسم حضرت عباس . مادرم هم همین را گفت : دوره آنها سخت بوده است . مادرم خودش را با دوره ما مقایسه میکند وحرف اورا تائید میکند . خوب پدر و مادر من بیست ؛ سی سال پیش از روستا آمده اند به شهر ، معلق و آویزان . تمام خاطرات مادرم بوی در و دیوار کهنه و نم دار دیوار های آجری را می دهد ؛ تلخ است و سخت اما آن دوره از آن سی سال پیش است و شرایط ما فرق میکند . روستائیان و کمبود امکانات چیزی . اما آنهایی که در شهر زندگی میکردند و درسی میخواندن بعد از سربازی اگر مثل آدم زندگیشان را میکرند کار و بارشان حداقل معین بود ،همین ونه امکانات و رفاه بیش از حدی . ......................... امروز لیلای لیلی میخواهد شیشه پنجره اش را بشکند . باغ بهار آزاد و رها با دوست پسرش باشد وبعد داخل اتاقش راحت بنشیند و سیگاری دود کند و به آهنگ مودرد علاقه اش گوش کند . هزار حرف ناگفته دهنش را باز کند و تمام فحش های عالم را نثار هرکه دلش میخواهد بکند . نوشی و جوجه هایش؛ راحت و بدون استرس بچه هایش را در آغوش بگیرد و بداند که جامعه مرد سالاری جوجه هایش را به هر قیمتی ازاو نخواهد گرفت . شیندخت می داند که مردم شهرش به آنچه حق شان است میرسند و بی بی شهربانو دیگردروبش عکس خیابان خوابها را نخواهد گذاشت . ..................................... سهم هر کداممان به قدر خودمان است اما کس دیگری ما بین ماست . آدم وقتی که به دیگران احترام میگذارد ؛ هستند آدمهایی که به حق خوشان راضی نیستند و خط فاصله ای میان ما و آرامش میشوند .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1383ساعت 5:45  توسط   | 

یاد داشتی برای سید محمد علی ابطحی (رئیس دفتر سابق آقای خاتمی ) نه ....خوشم آمد . نشان دادی که از خودمانی . یعنی از جنس خودمان .مذکری هستی زمینی . لباس تنت حتما" سفید نیست . نشان دادی که با مثل ما بود نت به ما و خیلیهای دیگر نزدیکی . جنست از متاء فیزیک نیست تا نامت را ببرند آدم صلوات بفرستد.نشان دادی که در دوران جوانیت عاشق دختری بوده ای و با دیدنش دلت غنج می زده است. نشان دادی که یکی دو بار به زنی بد نگاه کرده ای اما هرچه کرده ای مثل ما کرده ای . گناهانت را قبول داری و خوبیها یت را ما . پس آدمی . آدم بودن نه راه بهشت از طریق دین و دیانتی است و نه سد معبری در سر راه جهنم . اما تنها چیزی که هست دیگران قبولت میکنند و سخت باور میکنند که آن لباسها لبا س کار است و صاحب آن لباس آدمی است از 7 میلیارد انسان روی زمین که آرزویش در آسایش زندگی کردن تمام مردم دنیا ست.حتی صهیونیستها .اما حالا که نمی تواند آرزویش را برآورده کند آدم است . این نامه را به اصرار برادرم نوشتم. وقتی که زندگینا مه ات را میخواند سخت عصبانی شد و شروع کرد به فحش دادن به در ودیوار. آخر او هم آدم است درست مثل تو . وقتی که خواند شما در 23 سالگی مدیر رادیو ایرا ن بوده اید سخت بر آشفت . آیا به نظر خودتان در آن زمان حق شما ریاست بوده است. دو امر اشتباه نشوند {از دید من نه برادرم } 1_حقانیت شما برای ریاست بر آن ارگان .2_داشتن سن و تجربه کافی ؟ من اولی را حق شما میدانم . در آن زمان درس طلبگی خواندن و زندان رفتن و با آن رژیم در افتادن مزدش بدست آ وردن آن چیزی است که به دنبا لش بودید پیروزی انقلاب . شما کشاورزان دیروز فاتحان امروزید و هنگام برداشت محصول و آماده شدن برای پاشیدن بذری دیگر. اما آن چیزی که شما و دیگران از آن غافل شدید آن بود که آ نقدرسم زیاد زدید که آفت شد به جای دفع آفت . دومی را نه . امروز من 23 سال دارم و میروم چندی دیگر در 24 اماهنوز چهار سال است که من بیکارم . هم سن شما در آن سالها . با هزار آرزو وامید برای خودش و دختری که دوستش دارد و تمام دخترانی که پسرانی را دوست دارند.اما دستم نمی رسد یا اگر برسد نمی دانم که میتوانم یا نه . بهر حا ل . فیلم مارمولک را دید اید. پسر یکی از اقوام که پدرش روحانی است میگوید آنجا که روحانی برای بار ا ول از منبر میرود بالا و پایش لنگش میخورد یعنی اینکه این رژیم سرنگون خواهد شد . خوب کدامش مانده است که این دومیش باشد . این هم دورا یست و میگذرد اما آن چیزی که دیروز را از امروز شیرین تر نشان خواهد داد چه چیزی خواهد بود ؟ به فکر آن باشید . بگذریم . یک سا له شدن وب را تبریک میگویم . همیشه همین طور شیرین و صادقانه بنویس و ا ز جنس آدمهای روی زمین با ش . آدرس وبلا گ مسعود ده نمکی را میخواهم . فکر کرداید فقط خود تا ن میتوا نید روضه بخوانید این هم از روضه ما. قصه پر غصه ام آخر چه سود برتوای انسان همشهری درود
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1383ساعت 13:5  توسط   | 

 

من هم خسته شده ام بس که ریخت نحس این قاضی مر تضوی را در روزنامه ها دیده ام ، بس که ازبی عدالتی

 

او شنیده ام و از دستم کاری بر نمی آید تا بتوانم انجام دهم و آن اینکه در یک نظر خواهی اینترنتی نام کثیف

 

او را در در لیست منفورترین چیزهای روی زمین { که او آدم نیست } وارد کنم و بنشینم به انتظار اینکه

 

روزی هم او راهی را برود که دیگران رفتند وما نیز خواهیم رفت .

 

من نمی خواهم بگویم که تو را درک میکنم که من نمی فهمم گوشه ای از ستمی را که بر تو و دوستانت گذشت

 

است راولی در مورد پشیمانی و سایر موارد در وبلاگ یا به قول خوش { وب لاگ} نبوی خواندم و به تو هم

 

میگویم که ما تو را قبول داریم . تو نیاز به کمی راه رفتن در پارک مقابل خانه تان داری و کمی سلام وعلیک

 

کردن با تمامی کسانی که تو را می شناسند  ، زمین ایران زیر پاهای توست وتو می دانی که هنوز مرتضوی

 

در اتاقش دنبال تو  میگردد تا بتواند باز تو را به علتی دیگر در گوشه ای دیگر گیر بیاورد و تو میتوانی بروی

 

در خانه ات و اگر فرزندی داری در آغوشش بگیری { همسرت را فراموش نکنی } و بدانی که مردم تو را

 

قبول دارند وهمسرت میتواند از تو دفاع کند ودر خیابان با هرکسی از هر دری حرف بزند و از تو دفاع کند

 

وتنهاچیزی که در این میان میماند آن است که شب مرتضوی برود خانه اش و غر فرندش را بشنود که چرا

 

همکلاسهایش او را داخل به آدم حساب نمیکنند و زنش نمی تواند با هرکسی از هر دری حرف بزند و تنها

 

احترامشان توسط بزرگان رعایت میشود و آنهم برای رعایت مصلحتی است و مرتضوی میداند که فردا

 

صبح باید نامه ای را باز کند و اخفش وار  باید هر آنچه را نمی داند انجام دهد و آخر کار تنش بلرزد که

 

فردا صبح چه خواهد شد و چه بر سر او خواهد  آمد .

 

تو هستی، ما هستیم و او هست و فردایی دیگر و وعده ای دیگر

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1383ساعت 6:46  توسط   | 

 

دلم یخ کرد . آنهم حسابی ،کی ؟ دیروز . دریک روز بارانی در زمستان ،باران میبارید ، نم نم

 

زمینها حسابی خیس بود . باران چند ساعتی میشد که در حال باریدن بود .

 

پشت سیستم نشسته بودم و داشتم به خواب دیشب فکر میکردم ، خواب تخمه فروشی و کم

 

خریدن از آن  تخکه فروشی که خواهرم از در، در آمد که : بگو چه خبر. خوب ؟ از بانک

 

می آمد و حسابی خوشحا ل که رئیس را عوض کرده اند . دلم یخ کرد ، آنهم حسابی .

 

درست مثل اینکه یک پارچ آب یخ را آنهم وسط این زمستان رویم ریخته باشند بعد از یک سال

 

و کمی بیشترک ، که هروقت یاد آن رئیس نیشابوری بد ذاتش می افتادم سرم درد میگرفت .

 

مردک نامرد، بد جور در حق من نامردی کرد .الاغ احمق  بعد از اینکه پنج ماه در آن بانک

 

برایش مفت کار کردم زیر قولش زد و برگشت گفت : این آقارو میبینی بردار صندوق دار اونو

 

معرفیش میکنم اگه درست نشد بعد تو . گفتم : منم یکی اونم یکی اگه درست شد تکلیف من چی

 

میشه ؟ گفت :معرفیت میکنم یه شرکت !!

 

بابا من که خودم داشتم تو یه شرکت کار میکردم  و هر ماه  صد تومن به بالا حقوق میگرفتم

 

حالا یه شرکت ؟ تکلیف پنج ماه بیمه ، کسری حقوقی که تو باید میدادی و میزاشتی تو جیبت ؟

 

اوناش به جهنم تکلیف از اینجا به بعد من که تو در حق من نامردی کردی ؟

 

عجب جایی نشسته خدا : دوبار دمش گرم . الان بعد ازوام دادن بدون بهره به یکی  از

 

کارمنداش و حالا گندی که طرف زده ؛ از ریاست یک شعبه درجه چهار با بیست سال سابقه

 

گذاشتنش تو یک باجه و مثل یک کارمند معمولی دون پایه تا کار کنه.

 

دلم یخ کرد ؛ وسط روز 6 دی ماه آنهم زیر باران از خوشحالی نمیدونستم چه کار کنم گفتم :

 

میرم بیرون یعنی اگه نمیرفتم دق میکردم . امید وارم تمام کسانی که در حق شان نامردی شده

 

است را خدا یک جوری جبران کند ؛که اگر چیزی برای شما ندارد ؛ از آن طرف بکاهد.

 

من آدم حسودی نیستم ؛ ولی نمیدانید با برجی 20 هزار تومان کار کردن یعنی چه؟

 

نه. نمیدانید  چون اگر میدانستید  مثل من امروز یا فردا برای تمام کسانی که وب میخوانند

 

مینوشتید تا هم اینکه همگان بدانند و هم طرف مقابل بداند وشما هم دلتان یخ کند درست مثل

 

من که دیروز دلم یخ کرد و امروز هم روز دیگری است برای من . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1383ساعت 10:27  توسط   | 

فرقی  نمی کند که ما کد ا ممان  نوبتمان خواهد شد . مهم این است که آنچه را پیش میاید قبول کنیم . آدمها دو گونه فکر میکنند و این بر میگردد به بینش آنها از جهانی

 

که در آن زندگی میکنند . عده ای بر این باورند که سرنوشت را نمی توان تعغیر داد و هرچه از روز ازل در کارنامه زندگی انسان نوشته شده است همان است.

 

یعنی اینکه آدمی درجبر زمان جاری است و هرچه را که پیش میاید باید قبول کند . این بینش در عده ای که کمی مذهبی هستند دیده میشود . منظور من از مذهبی آدمهایی

 

هستند که از دین هرچه را میدانند از اطلاعات و آگاهی دیگران است وبه آن حدیث آمده در دینشان که میگوید : یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است اهمیتی

 

نمی دهند . یکی از علل عقب ماندگی جا معه ما همین کفایت دادند در هر مورد به آگاهی دیگران است و چشم بسته در هر موردی تقلید کردن و استادی که گله میکند ازاین

 

تقلید به اعدام محکوم میشود . کسی در این مورد از تلوزیون گفت: هر چیزی را باید متخصصش سپرد . پس اگر بدین گونه باشد روند تولید آ گاهی در جوامع بشری

 

به بن بست خواهد رسید . باورکنید پیش رفت علم در تمام جوامع بشری از آن جایی شروع شد که آدمی به خودش جسارت دخالت در کار بزرگان را داد . همانند گالیله گرچه

 

در مقابل پدرا ن مسیحی که بهشت؛ این زمین ماورای فیزیک را به عرصه فروش گذاشته بودند کوتاه آمد ولی بهرحال تاریخ حقانیتش را به اثبات رسانید .

 

دسته دوم آدمهایی هستند که خودشان را آزاد میدانند . و در طول این مسیر امکان هر گونه ویراژ را  میبینند . یعنی خود را آزاد . این آدمها {به نظر من } از نظر بینش کمی

 

در مورد دین باز تر فکر میکنند و خودشان را در قید تقلید مطلق نمی اندازند . در این دسته آدمهای بسیاری نیز هستند که دینشان را اسلام میدانند و خود را مسلمان .

 

البته قصد من در این نوشتار حقانیت و یا علیه آن نیست . بلکه کمک به شناخت متقابل وظرفیتهای اجتماعی نهفته در ارتباط با اطرافیان است .

 

چرا که در جامعه امروز ما {از دید آیت الله مصباح یزدی جامعه ایران شهروند درجه یک و دو دارد} دین یکی از دریچهایی است که آدم را از آن مینگرند واین نیز در بین

 

عالمان به علم دین نیز متفاوت است . دین اسلام  دریچه ایست که بر فرهنگ ایران زمین از زمان ورود سوار بوده و جزء جدایی ناپذیری از این فرهنگ در هر دوره ای

 

بوده است . نمونه اش را من در تلوزیون زمانی دیدم که با دختری که بخاطر وضع حجابش صورتش را مات کرده بودند  از او پرسیدند که دینش چیست  واو گفت اسلام ودر

 

ادامه اضافه کرد که من دینم را دوست دارم . در زمان رضا خان وقضیه کشف حجاب هم به همین منوال .

 

جامعه در هر عصری روند فرهنگی خودش را خواهد پیمود ؛ گرچه در بعضی مواقع  ممکن است با یک انقلاب فرهنگی ویا انقلاب سیاسی که آن هم  از بطن جامعه ای

 

بر می خیزد که همان آدمها در آن زندگی میکنند؛ دچار تحولاتی گردد اما پس از طی یک دوره چند ساله روند خودش را پی خواهد گرفت .

 

اما آن چیزی که مهم است هیچگاه آدمها یکدیگر را دسته بندی نکنند وبه یک اعتقاد شخصی چیزی که در گسترش بی احترمی به حریم اعتقادی رایج و مورد قبول جامعه

 

تائثیر گذار نخواهد بود؛ احترام بگذارند . منظور نویسنده این سطور ادیان آسمانی رایج در جامعه نیست توجه داشته باشید منظور بعد فرهنگی این قضیه در بطن جامعه

 

می باشد .                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                بهر حال این نوشتار سعی برآن داشت تا این مفهوم را برساند که دریچه نگاه کردن به افراد یک اجتماع را در هر دوره ای و با هر نوع حکومتی نباید از دریچه دین نگاه

 

کرد . و برروی آدمهای یک اجتماع ارزش گذاری کرد و بدین صورت تائثیر گذاری افراد بر جو جامعه را کم اثر جلوه داد.                                                             

 

اما بهر حال ؛ چه تو دختری که تیپ خودت را با آن چیزی که حکومت امروز ایران در اوائل انقلاب آن را تبلیغ میکرد و تو متفاوت بودی و چه تو که آن را رعایت کردی

 

{من به نوع رعایت کردنش کاری ندارم } و چه ت