تبليغاتX
سردبیر دیپلم
سردبير

كتابي با نقشهاي روان

اين باد بادك باز خالد حسيني را كه مي خوانم با خودم مي گويم ما هم كه در بچگيمان بادبادك بازي ميكرديم و بادبادك در هوا رها ميكرديم و تا ريخ هم كه خوانده ايم كه خراسان الان كه توسط وزرارت كشور لقمه لقمه شده است ، اين نبوده است و بزرگتر از اينها بوده است و بخارا و سمرقند و كابل و اينها جزوي از خراسان بزرگ بوده است و الي ماشا لله . مي گويم نكند كه من هم افغاني بوده ام و حالا يك ايرانيم و حس ايراني بودن را دارم . اما اين كتاب و راويش چه تصويري دست آدم مي دهد و چه بكر . ما كه تصويري جز ويراني از افغانستان در دست نداريم و همه اش ويراني است و البته كمي سياست كه بله ببينيد كمونيسم چه بر سر افغانستان آورده است و تنها جمهوريت پيوسته با اسلام است كه موفق است و ديگر كه ميدانيد

 چه و چها . داشتم مي نوشتم اساسي كه دوستان آمدند و ما مجبور شديم كه برويم و يادمان رفت كه چه مي خواستيم بنويسيم و ماليده شد نوشته امشب و الانم . اما بعدها ادامه اش ميدهم .

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 22:41  توسط   | 

وقتي كه بد بختي مياد ، طبقه تبصره جهان شمول بشري آنجاست كه تابستان باشد و بعد هي پشت سرهم فين و فين كني كه بله و بلا آمده بر سرما و سرماخورده ايم سگي .

دوم آنكه چرخ روزگار بداند كه نگارنده سخت پايبند به اين شعر از عارف قزويني عليه الرحمه است كه مي فرمايد :

            گر مراد دل خود حاصل از اختر نكنم      آسمان ناكسم ار چرخ تو چنبر نكنم

            مادر دهر اگر مثل تو دختر زايد             بي پدر باشم اگر مادر و دختر نكنم 

و از همين باب گشاده مي شود دري بر روي روايتي كه : روزي به اتفاق دوستي مشغول خوردن چايي و پفك بوديم و موسيقي مي شنيديم و گاهي قطعه شعري هم مي خوانديم . آمد كه

تفالي به حافظ بزنيم و زديم و آمد آنجا كه لسان الغيب مي فرمايد :

            گويند كه سنگ لعل شود در مقام صبر   آري شود وليكن به خون جگر شود

و بار ديگر از همان جهت گشوديم دري به سوي بخت خويش كه چه آيد و آمد همان كه در بالاست و دوست ما كه درود خدا بر او باد تارش را برداشت و نواخت و خواند از عارف قزويني آنچه كه در بالا آمده است و گشوده شد دري بر اين باب كه گوييم به قول لسان الغيب حافظ شيرازي :

            غمناك نبايد بود از طعن حسود اي دل  شايد كه چو وابيني خير تو در اين باشد

و شايد هم دراين باشد كه چرخ بچرخد و ما هم نطق بكشيم برگردش چرخ و بيفتد در ميان

كه بچرخ تا بچرخيم . 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 16:28  توسط   | 

من از جمعه بازار كتاب اومدم و الان خونم . بخاطر مشكل خانوادگي كه برام پيش اومده دوتا كتاب روانشناسي  خريدم به نام هاي  چگونه با يك فرد عصبي زندگي كنيم كه زياد مشهو نيست و دوميش هم از دكتر اريك فرم است به نام هنر عشق ورزيدن . يك كتاب رمان هم خريدم از خالد حسيني نويسنده افغان به نام باد بادك باز . نويسنده معاصر است و دوتا نشريه اساسي هم از اين رمان تعريف كرده اند كه پشت جلد آمده است و گرچه بيشتر براي فروش است . دوكتاب اولي هر كدام هفتصد و پنجاه تومان و و آخري هم سه هزار و چهارصد تومن و كمي گران البته .هوا گرم و عرق ريزان آمديم خانه و زير درخت انجير نشستن و كتاب خواندن و شربت خوردن هم عالمي دارد
+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 12:10  توسط   | 

سبح حضرات عالي بخير و خوشي باد و گواراي وجودشان هرچه شادباش به پيش بازشان بياييد امروز و سرمست خورشيد را ماه  كنند و روز را شب . امروز هم دارم ميروم جمعه بازار كتاب . كسي كتاب خاصي نمي خواد تا براش بخرم . امروز ميخوام يك رمان از خسرو حمزوي بخرم  و يك كتاب تاريخي .

اين مقاله از بهنود را بخوانيد تا مسلم شود كه چرا خواندني  است كتابهاي او و شايسته خريدن و خواندن .

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 8:17  توسط   | 

اينجارو

بعضي  از جوانان هرز ميروند و بعضي ها هم هرزه مي روند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 22:57  توسط   | 

امروز كمي به جد تصميمم را گرفتم كه براي مدتي بلند سيگار را كنار بگذارم به قول معروف كمي به خودم برسم و از اين حالت خمودگي  پف كردگي بيرون بيايم و بشوم آنچه كه بايد بشوم مثلا" يك جوان امروزي .

البته بحث بر سر اين كلمه امروزي زياد مي شود كه كرد كه در خور اين مجال نيست كه جواني هم براي خود عالمي دارد و چه خوش ميخواند سرود جواني را استاد حسين قوامي كه :

 

اي جواني رفتي زدستم / در خون نشستم  /جواني كجايي /چرارفتي كه من از تو ترفي نبستم / غم پيري نبود ديري  كه در هم شكستم  / جواني را زدكف داده ام رايگاني / كنون حسرت برم  روز شب در جواني / نه هوشيار و نه مستم / ندانم كه كي هستم / جواني چو رفتي تو زدستم /

نديدم سود از جواني در زندگاني / چه حاصل از زندگاني دور از جواني / جفاها كشيدم دردا كه ديدم از مهربانان نامهرباني / غمت را نهفتم در سينه اما با كس نگفتم راز نهاني /

گويي زجلوه شبابم /كه چون جويمت نيابم / اميدم كجايي كجايي / اگر در برم نيايي بسازم با سوز هجران داغ جدايي  .

و چه سوزي دارد اين صداي قوامي ، و به قول خودش كه وصف حال خود او بوده است .

اما اين جواني چيست ؟ كه پير مينالد زدست جوان خام انديش و جوان مي نالد زدست پيري زودرس و فرتوت .  و الان ميشود 26 ساعت تمام كه هنوز لب نزده ام  و پاكم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 18:22  توسط   | 

يك چيز را مي نويسم براي تمام دوستاني كه در اطرافشان آدمهايي را دارند كه از لحاظ  مذهبي دچاريك نوع وسواس مذهبي هستند از نظر انجام اعمال  مي نويسم و مي خواهم كه‌ان را براي ديگران نقل كنند اگر كه مفيد بود . يك مسلمان واقعي كيست ؟ آيا اعتقاد داشتن به معاد تكميل كننده و تضمين كننده بهشت براي ماست ؟ آيا رعايت اعمال مذهبي انسان را به سمت بهشت هدايت ميكند و اين اعمال آيا سازنده آن بهشت است ؟

ما يك آشنايي داريم كه كمي رواني شده است و دچار يك نوع افسردگي شده است و اين افسردگي حاصل از وسواسي است كه از طريق دقت در انجام اعمال مذهبي به وي دست داده است . وي چون ميخواهد يك انسان پاك باشد به دنبال انجام دقيق اعمالي است كه در كتاب هاي رساله حضرات آيات آمده است . اول اينكه بايد بگويم دايره يك دستور ديني از طرف يك عالم تنها در حيطه مقلدين وي قرار ميگيرد و نه بيشتر ، پس بايد رفت و رساله اي برگزيد كه آسان است . دوم اينكه آيا تنها انجام اعمال مذهبي ضامن بهشت است . بايد گفت نه . زيرا كه به نظر من دين اسلام ، دين اخلاق آدم در جمع است براي رسيدن به سر منزل مقصود كه همان عدالت براي همگان است .

بگذريم .

كسي كتاب روانشناسي در اين مورد سراغ نداره تا دوستمون و راهنماييش كنم تا اون و بخرو خوب بشه ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 23:17  توسط   | 

كسي يكليا و تنهايي او  از تقي مدرسي  رو نخونده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 17:10  توسط   | 

خدايا

راز زندگي چيست

كه من اين گونه غريب و قريب حقيقتم

و فلسفه كه از من دور است

در ساعت شش عصر يك روز تابستان .

خواب هاي ممتد ،

حضور شيطان ،

مرا دعوت به درك كدام حقيقت ميكني

كه بدين سان

پريشان خواب و روياي هرشبم

با ماه كه نظاره مي كند

دفتر ذهن مرا .

پس سهم من از من

چه اندازه است

كه تورا ميطلبم

وقتي كه گناه مي كنم

در دفتري كه پيله هاي شكافته يك پرواز است

و تنها راه  خيال ماندن من با من

كه خود را جا ميگذارم

يا با تو

يا با شيطان .

 راززيستن چيست  خدايا

كه خواب جغد و اسب سياه

تعبيرش ميرسد

به من از من و براي من

در حوالي همين نمي دانم هاي كي ؟   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 20:54  توسط   | 

در مورد گنجي هنوز بايد صبر كرد . اما او هم كمي دارد تند ميرود به سر منزل مقصود واين امر با اين شتاب ممكن نمي شود و قابل انجام نيست . گنجي به طور حتم مقاله فقر فرديت  محمد قوچاني را نخوانده است كه اينگونه با اپوزيسيونهاي خارج از كشور گرد همايي به راه مي اندازد . فقر فرديت را گنجي و ديگران ابتدا اگر در ايران از بين ببرند راه دمكراسي باز خواهد شد ، بيشتر و بيشتر . اين فقر فرديت از بي مطالعه گي هموطنان ما سرچشمه مي گيرد

و تا  اين  فقر باشد ، هيهات ، هيهات و هيچ كسي چه در داخل  و  چه  در خارج هيچ كاري نمي تواند انجام دهد .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 20:53  توسط   | 

يك بار براي هميشه ( جدا از آنكه نام فياي از بهرام بيضايي است ) آمديم يك خالي از اساس بنويسيم ، چيزي مثل اين آت و آشغالايي كه بعضيا مي نويسن و خودشونو با يكي ديگه نشون ميدن كه دارند از هم لب مي گيرند وتو بغل هم افتادن و طرف داره چه حالي يمكن كه اين با اونه و اونم با اينه . خلاصه . آمديم بنويسم وشروع كرديم به نوشتن و تايپ كردن و اين بار براي دفعه اول با قلم  tahomaو درشت شروع كردم بنوشتن . در همين حين گلاب روتون گرفت مارو بزن برو و اينم همين جور روي صفحه با فونت 16 و ما هم تو خودمون و .....  . از اون جاييكه ما ما اون كارامونو توي حياط انجام ميديم ، ديدم كه بله مهمان و خلاصه خجالت و نشستن از ما هم همين تا رفتن داخل و ما هم عرق ريزون بلند شديم رفتيم داخل خونه كه ديدم اي واي دخرخاله هام دو تايي نشستن و دارن با قباحت تمام ميخون تمام نوشته هاي مارو و حالا مارو ميگي ، مارمولك رو ميگي و قرمز برو دنبال يك جا باش كه قايم شيم . دردسرتون ندم كه  امديم مثل تمام اونايي كه از اين كمبودها دارن بنويسم كه گندش اين جوري دراومد .

 

ديگه اينكه خيال دارم براي‌اخر سالي بريم با دوستان يك تور ارزون قيمت به ارمنستان و باكو و پولدارش مسكو و لنين گراد ( محمدياش صلوات ) . يك چيزي دوروبر 400 هزار تومن از همين حالا صاف تي پاچه مسافرين محترم ولتوريست ميره .

دارم اين كتاب سفر به كشور شوراها رو مي خونم . خوندن رمانهاي نويسندگان روس مثل گوركي و داستايفسكي و پوشكين و چخوف و اينها رو به اين خاطر دوست دارم كه بيشتر از معماريش خوشم مياد و از فضاهاي متعلق به قرن نوزدهم و حال وهواش . رفتن و ديدن بهتراز خوردن و خوابيدن به هر حال . يك توصيف خيلي جالب پيدا كردم داخل اين كتاب و اونهم در مورد متروي مسكو بود و ندوشن گفته بود كه شهريست زير زمين يادگار استالين و عظمت واقعي سوسياليسم و بسيار درشت به همان نشانه عظمت شوروي و سوسياليسمش .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 18:16  توسط   | 

امروز نيست كه خواب هاي بد مي بينم . خواب ديشبم انقدر بد و افتضاح بود كه رويم نميشود حتي در اينجا بنويسمش  . اما يك چيز در خواب هاي من هميشه به وضوح اتفاق مي افتد و ان هم حضور شيطان به عنوان پاي ثابت اين امر و اين جدال خير وشر است . آن قدر بايد بگوبم كه  ديشب بعد از اينكه شيطان ظاهر شد در نظرم به هيات عزيزي تا با او امر سكس را انجام دهم و بعد از خود داري من از اين امر جعبه هاي هدايايي از آسمان برايم پايين آمد و من هم در خواب شاد باش  كشيدم براي خودم اما يك چيز كه الان به يادم مي‌ايد در مورد همان خواب اين بود كه در خواب سوال مي كردم كه حقيقت چيست و در كجاي اين خواب و ماجرا قرار دارد كه من سرگشته ميشوم هر شب بادديدن اين خواب ها . آيا حقيقت، فرق ميان خير و شر و اصالت يكي بر ديگري است . كه اگر هست چه گونه منتج مي شود خير بودن امري براي انسان و جامعه اش.

آيا اخلاق به عنوان علمي  مي تواند كارگشا باشد در تمايز حقيقت براي من در مورد اين خواب . اما چرا حقيقت را در خواب جويا شدم . يعني مي شود از خواب دريچه اي به سوي حقيقت گشود و آنچه را كه ناب است ديد . در هر حال بايد بگوبم كه اگر حقيقت را نمي بينم شايد به قول حافظ كه مي گويد : شايد كه چو وابيني خير تو در اين باشد ، در همين باشد كه نميبينيم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 20:57  توسط   | 

امروز هم رفتم و سه تا كتاب خريدم . اوليش از چارلز ديكنز ، اوليور تويست ، چاپ سال 1337 شمسي .موريانه بغلهاي كتاب را جويده و نابود كرده است . ترجمه محمد علي قريب . ترجمه به طور نسبي روان است و يك دست و كشش را براي خواندن در‌ادم ايجاد مي كند ولي به طور كلي به يك صحافي اساسي به سختي نيازمند است .

دوميش از محمد علي اسلامي ندوشن ، سفر به كشور شوراها و سوميش هم  يك كتاب ازميخائيل شولوخف به نام سرنوشت يك انسان . گفتن از چارلز ديكنز و اوليورتويست بردن زيره به كرمان است و آب كوفتن در هاونگ . اهالي كتاب و خواندن كتاب سخت مي شناسند ندوشن را و نوشته ها و مقالاتش را كه خواندني است كتاب آزادي مجسمه و كارنامه چين        ( هردو سفرنامه ) .

 روز پر باري  بود براي من كه شولوخف را به توصيه يكي از دستان خريدم .

 

* به اين وسيله ياد آور مي شوم كه بيت اول در نوشته قبلي از مرحوم ايرج ميرزا مي باشد . و از بابت اين ياد اوري از دوست عزيز و نويسنده وبلاگ ساغند تشكر مي كنم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 15:4  توسط   | 

همچو تو لب شكر تنگ دهان بسيار است   نه كه غير از تو جوان نيست جوان بسيار است .*

 

اين بيت از چه كسي است را نمي دانم و فقط مي دانم كه يك بار اين شعر را به صورت دكلمه از نواري با صداي داريوش در زمان دبيرستان گوش كردم و بعد رفت ... تا امروز كه ضبط را كه زدم  همين شروع كرد به خواندن . با خودم گفتم باز هركي هست توي خانه ما دچار دل مشغولي هاي عشقي شده است . كه سر تا پايش همه هيچ در هيچ و هر كه در اين راه ناله مي كند فقط يك دروغ گو است و نشان به همان نشاني كه تمام دفاتر عشق بازان و شهوت پرستان پر است از اه و ناله هاي دروغيني كه سر وتهش به يك من پياز گنديده هم نمي ارزد .

اما از آنجايي كه دست روزگار بر سر همه گان دستي مي كشد بر سر ماهم  دستي كوبيد و به خواب شديم .

 

تا آب شدم ، سراب ديدم خود را    دريا گشتم ، حباب ديدم خود را

آگاه شدم غفلت خود را ديدم         بيدار شدم به خواب ديدم خودرا . **

اما چه مي شود كه دنيا بالا و پاييني بسيار دارد و بسيار آويخته بر اين دار روزگار، روزگار را ميگذرانند تا هميشه هاي هميشه بگذرد .اما نمي شود همه چيز را گفت و نوشت اما براي دوستي يك بار نوشتم كه :

گفتگو آئيين دوريشي نبود    ورنه با تو ماجراها داشتيم .***

 

·        شعر به نظرم از معيني كرمانشاهي

·        ** منسوب به ابو سعيد الاخير

·        *** از حافظ

 

& منظور ام از عشق ، عشق هاي زميني است و الي ماشالله ......   .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 20:22  توسط   | 

خواب۶_____________

اين خواب هاي من هم كارر دستم مي دهد آخر كار . كاري ميكند كه ربم را از اساس ياد كنم و ديوانه بشوم .

همين ديروز صبح خواب ميديدم كه شيطان دستاي منو از پشت گرفته و موهامو داره ميكشه و من توي خواب ميگم عمرا" نتوني من و از راه منحرف كني و و بعدش خودم رو توي كي حالتي ديدم كه از آسمون يك مرتبه يك جغد مياد روي شونم ميشينه و پشت سرش هم يك پرنده مشكي رنگ  كه نفهميدم چيه . دارم ديوانه ميشم و اخرش يك كاريم ميشه اساسي .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 18:43  توسط   | 

شهناز و باز هم غوغاي تار______

 دارم الان رنگ چهار مضراب افشاري 6/8 جليل شهنازرو گوش ميدم و خيال زيدان و شما و گنجي ودنيايي كه از‌ان آدمها ست . عجب سازو اوازي است اين رنگ و آدم را ناخواسته به قول يكي از دوستان به سمت سماء سوق مي دهد كه تاب مي خوري و تاب مي خوري .

 

كمي زيدان و ايوالله ____

دوم اينكه فرانسه دوم شدو من ناراحت شدم به اين خاطر كه 2000 تومن پول ناهاررو بايد پنج روز بدم و يعني خلاص 10000 تومن . جداي از اين ها يك نكته كه ر بعضي از وبلاگ ها خواندم اين بود كه زيدان به اين خاطر اون سر جانانه رو زد به ماترادزي كه اون گفته بود مسلمان تروريست . والحق هم جواب اساسي داد جناب زيدان با ان سري كه زد .ما تروريست اما وسط ميدان و غر وفرهاي ماترادزي ديگر خون آدم را به جوش مي آورد . يعني همه مسلمونا با بن لادن و ملا عمر و ديگران يكي هستند . حالا بگذريم از اينكه از مسلماني ما تا شيوه فرانسوي آن فاصله هاست اما بهر حال اصل يكي است و چشمه يكي . همينجا از اين حركت به طور نسبي بنياد گرايانه جناب زيدان اعلام حمايت مي كنم .

 

گنجي و كمي ميل به _________

اين اكبر گنجي هم عجب طرحي داده است . اعتصاب غذاي سراسري در دنيا . ايرانش را بي خيال ، تهرانش را به چسب . وسط كاسه داغ انتخابات حضرات جنگ قدرت را دارند و تامين راي به نفع ديگري تمام ميشود با ريختن پت يكي به روي‌ آب براي ديگري . كجايي شما آقاي گنجي ؟ به اين سرعت دمكرات نمي شود هيچ آب ايران خورده اي كه شما مي خواهي . تازه اعتصاب بشود و همه هم نشستند پي اين كار ؟آن وقت دست نظام كه از‌استين عبادي بيرون زده است را چه كار ميكني و اگر يك غربي گفت : قسم حضرت عباس رو باور كنم يا دم خروس رو چي ميگي . درحال حاضر هم صدا با شما خانم عبادي داردگند كاري زمان انتخاباتش را با كنسرت دادن بذاي جلوگيري از حمله و تحريم جبران ميكند .و يك سوال . چه ضمانتي بر آزادي بيان شما و دولت دمكراتيكي است كه قولش را مي دهيد . مگر شورش مردم به رهبرب اما خميني براي‌ازادي نبود كه روشنفكران پشت سرش بودند اما حالا شما به عنوان يك روشنفكر و بهنود به عنوان يك فراري و بگيريد و بياييد تا الان داريد مي ناليد؟ در حال حاضر همين ما را بس .

 

شما _____________

چه مي كنيد الان . با اينها كه من نوشتم و دنيايي كه شماييد و ديگران و ديگراني كه با شمايند .

چه مي كنيد با دنيايي كه از‌ان ماست و كسي لذت مي برد و ديگري مي نالد و كس ديگري اي .....  . چه ميكنيم با اين اكنون وزمان و مكان و .... .

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 22:7  توسط   | 

دارم الان در حال نوشتن اين مطلب كنسرت ابتهاج و لطفي و مرتضي قوي حلم را كه در كپنهاك اجراء شده است را نگاه ميكنم . با اين شعر شروع ميكند در وصف تار محمدرضا لطفي ، ابتهاج كه :

پيش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم      كه بياني چو زبان تو ندارد سخنم .

...و تار لطفي كه غوغا ميكند . و مي رود مجلس تا انجا كه ابتهاج شعرارغوانش را ميخواند

ارغوان پنجه خونين زمين ، دامن صبح بگير   و سواران خرامنده خورشيد بپرس   كي بر اين دره غم ميگذرند .

تار وضرب اينجاست كه به اوج مي رسد در اين مجلس . و قوي حلم كه در عوالم ديگر به سر ميبرد . من عاشق اون صحنه اين كنسرتم كه دوربين تصوير تمام صورت قوي حلم را ميگيرد و او در سماع است انگار. و آواز لطفي كه در وصف دوستي با ابتهاج است كه مي گويد :

ندانمت كه چو اين ماجرا تمام كني    از اين سراي كهن راهي كجام كني   ....

... بسيم نواي خوش آموخته اي و آخر عمر   صلاح كار چه ديدي كه بي نوام كني  ..

و عالمي ديگر دارد اين مجلس . 

ابن تا اينجا .

اما داشتم كتاب  از پاريز تا پاريس را مي خواندم { از باستاني پاريزي }  و ياد داشت كنكره بيهقيش را شروع كردم به خواندن و وياد داشت هاي گردش روزانه اش در مشهد و رسيدم به اينجا كه تصوير گذشته خراب شده اي را پيش چشمانم بر پا كرد . آنجا كه ياد ميكند از بلوار ملك آباد مشهد و درختان صنوبرش و تونل سبزش و انعكاس نوري كه در اين  تونل سبز بود .

ياد ش بخير باد . اين تصوير دنياي مدرني است كه دارد در تمام شهرها خودش را در ميپيچد و ميرود به نام آسايش تا انجاي وجدان بشريت را كه روزي بگيرد . اما تصوير تام و تمام آن تونل سبز و انعكاس نور خورشيد كه تصويري رويايي به انجا مي داد و پنجرها كه را كه باز ميكردي هواي گرم ظهر تابستان را به خنكاي فرح بخشي تبديل مي كرد كه نظيرش ديگر نيست . اگر براي همان تكنولوژي آستان قدس كمي از زمينهاي باغ را مي داد و قطار شهري از انجا مي گذشت شايد امروز من افسوس آن تابلوي شاهكار خداوندي را نمي خوردم و ديگران هم نيز . اما حالا چه . يك قاب عكس شكسته و بدون تصوير براي چشم ها ي خالي از طروات .

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 21:3  توسط   | 

با ديدن خواب امروز ظهر تصميم گرفتم كه رك و راست باشم و تعارف رو بزارم كنار . ترياك ، معرفت بر نمي داره و معتاد معرفت سرش نميشه . خيال تان راحت كه شب ما امشب ، از اين پس شب عاشقان بي دل است .

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 16:54  توسط   | 

امروز به جمعه بازار كتا نرفتم كه نرفتم . هنوز در گيرو دار كتاب از پاريز تا پاريسم .الان در رماني هستم . ميان پرده اي به قول راوي كه كمونيست در اسيا پرده اي شده بود ميان كشورها كه فرو ريخت با استالينش و خروشچف و گورباچف و  ديگر پدر و مادرانش .

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 12:11  توسط   | 

نشسته بودم داخل اتاق كه وارد شد وبودن سلامي و عليكي ، انگار هفتاد ساله كه منو نديده وايساد و منو بر و بر نگاه كرد كه يعني چي ؟ چي يعني چي ؟ اينكه نشستي مثل بت زهر مار  تو خونه و يا داري فكر ميكني و يا داري كتاب مي خوني . گفتم كجاش واسه شما مسئله دار شده ؟ بتش يا كتابش ؟ هر دوتاش . اين فاطي خانوم ميگه عجيب اين پسر شما تو خودشه . چش شده ؟ ميگي يك لاك پشت  ودكا خورده داره تو خيابون راه ميره .

ميگم ؟ حرف فاطي انوم شما رو گزيده ؟ ميگه نه . ميگم همون بت و كتاب داره شما رو ميگزه ؟ ميگه علي سوپر ماركتي ..... . چه خيال باطلي كه فروختيم ارزان ديوار تنهايمان را تا  جمع معنا پيدا كند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 22:48  توسط   | 

هوا گرم است و داخل اتاق نمي شود ماند . كولر هم كه ندارد اتاق من . پنكه هم كه چواب نمي دهد و هواي گرم را مي چرخاند . توي حياط هم كه نمي شود رفت كه بابام  خوابيده و چراغارو نميشه روشن كرد كه خوابش نميبره . داخل حال هم كه تلوزيون روشنه . پس من برم كجا كتاب بخونم . اين كتاب باستاني پاريزي حكايت شيخ روضه خانيست كه مي شناسمش . وقتي كه روضه مي خواند آسمان و ريسمان مي بافد . از حضرت مهدي خواهش براي تعجيل در فرجشان دارد و هنوز در انتظار فزج است كه علي اصغر ياد مي كند و در صحراي كربلا و نميدانم  اين وسط از امام محمد باقر چطور روضه مي خواند و در ادامه مي آيد به تاريخ معاصر و ترور آيت الله بهشتي  و هفتادو دو تن از يارانش . حالا هم باستاني پاريزي داري در اين كتابش در پاكستان چهل سال پيش تاب ميخوري و مي روي به سوي مهر و مي روي به سوي ماه كه يك باره تاريخ در هشتصد سال پيش مي چرخد و حكايت جنگهاي شمشير كشان مي شود و خنجر و لشكر كشيهاي نادر و  شاه عباس . حالا هم مي خواهم بخوان تا در فضاي كتابش شروع كنم به تنفس تاريخي اما نمي شود كه نميشود .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 22:33  توسط   | 

به شكل گناه كه در ميايد ديگر نمي شود گذشت كه وسوسه انگيز ترين شكل اشتياق است و ما هم آدميم و آدم . مگر پيامبرمان گناه نكرد كه امروز من و شما اينجاييم و به شكل اول آدميم . يعني آدمها همه پيغمبر زاده اند . ما آدميم . پس چرا با هم مي جنگيم .به هم روا نداريم دوستي را . خيال اول آدميت ، شكل اول ادميت . چه خوش رنگ مي شد زماني كه تنها يك رنگ    مي بوديم . همه سفيد . همه سياه . همه سرخ و همه زرد . پس اشكال كار در كجاست ؟ خدواند كه بدون شيطان نمي توانست خدايي كند وقتي كه تو داري راهت را درست مي روي بدون آنكه به جستجوي رنگي در معبر ها و كوچه  بروي ، بدون آنكه خودت بخواهي و به دنبال حرف جديدي باشي تا خدا را به جستجو بنشيني و آنگاه ... . پس از همه زمانها  شكل يك فكر تازه اي در كجا ميبست كه تو آدم باشي يا دنبال آدم بودن باشي تا شكل اولت باشي . آدم .

درست به شكل يك گناه جلوه كرده است ، خيال رسيدن و وصال . مگر ميشود كه در كوچه راه بروي و چشمانت به جاي اينكه با ديدن هر چيزي و هر حركتي ياد خدا بيفتد و تو نشسته اي به نگاه كردن به سينه هاي آويزان دختركي كه زير مانتوي چسبناك نازكش تنها دنبال يافتن گاهي لقمه اي نان است آرام و بدون سر وصدا . دستانت به جستجوي كدام ريشه گياهان زمين را ميكاود وقتي كه تبرزين كرده اي و يراق شكستن دلي هستي كه تو او را نميبيني و او تو را ميبيند . درست شكل گناه را بسته و شكافش را هم آورده ي  كه تو آخر آدمي و خدا اگر نميخواست كه تو گناه كني ، خوبي را معنا نمي داد . شكل همان يك رنگي . همه سياه . همه سفيد . همه سرخ و زرد . خودم را وسط اين گفتار گم كرده ام . درست شكل يك وسوسه كه نميداند در دل بنشيند يا در سر . خودم را گم كرده ام ، وسط اين همه آدم كه مي‌آيند و مي روند و سرگرم خويشند و در خويشند و بي خويشند نه به اشتياق و شاد باش كه به غم و اندوه .

خودم را گم كرده ام . كسي ميگفت تو يك اسب سياه داري كه دارد مي رود و وعده به همان قرار هميشگي است كه تو خود ميداني . خودت را پيدا كن و بعد بيا . او منتظر توست . گفتم پير : درد من همين گم بودن است ، هم من و هم اسب من . در خويش ، در خويش . به جستجو در خويش باش . اين را پير گفت و رفت . خدا در دل حلول ميكند و مينشيند و اگر برود از سرت . چشمان دلت راباز كن تا كه جان بيني و آنچه ناديدني است بيني .  

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 19:24  توسط   | 

مي خواهم بنويسم اما نوشتنم خيلي كم مي آيد . ميخواهم بنويسم ، اما تمركز ندارم بر روي موضوعي .

موضوع : تمركز .

ندارم و نداشتن اولين گام است در جهت بدست آوردن و اين يعني داشتن . داشتن و هست به معناي مادي آن بر نمي گردد كه وجود در وزن و حجم خلاصه نميشود . پس چهره كسي كه به نظرتان آمده است را به طور حتم در جايي دور يا ديده ايد و يا قبل از شما پدرتان يا نياكانتان ‌آن چهره را دبده است . پس اين تا اينجاي هست .

اما تمركز آن جايي به دست مي ايد كه از دست رفته است . كجا؟ انجا كه به هيچ چيز نميتوانيد در يك خط سير فكر كنيد و تصاوير مختلف جلوي چشمانان در حركت است . پس چشمانتان را ببنديد تا به يك تصوير ثابت برسيد البته اگر خوابتان نبرد . تصوير ثابت ، همان موضوع و سر فصل است براي نوشتن .

تمركز . پيدا كردم از ان موقع به يك باره شروع كردم به نوشتن براي شما و خودم .

 

دوم . الان دارم  چهار مضراب افشاري 6/8 را گوش ميكنم ، انتظار. بسيارزيباست. وشوق برانگيزودل نشين

از مهندس همايون خرم . در مورد اين موسيقي هم كه دنيا حرف است و مجال كم و دريا درد دل ...

 

سوم : الان كتاب از پاريز تا پاريس در بخش سرزمين پاك است . سفرنامه پاكستان و چه داستانها و حوادث تاريخي و نظرياتي كه استاد پاريزي نداده است . خواندني است .

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 22:18  توسط   | 

اينجا و اينجا اومده كه باباي آقاي ابطحي ، شيخ خودمون باباشون تشريف بردن زندان وزارت اطلاعات به دليل ادعاي رابطه داشتن با امام زمان . خب ادعا كرده ، شايد داره ؟ كي ميگه دروغ ميگه بره ثابت كنه .

گوي وميدان هم آماده .. خب مردم عاقل باشن نرن پشت سر كسي كه ادعا ميكنه وايستن . خيلي ساده و احتياج به هيچ بگير و ببندي هم نداره . اگر قرار باشه كه اين آقا ارتباط داشته باشه  ، كسي كه پسرش راه ميره پول ميگيره ، از كجا ؟ سرمايه گذاري در شركت ها و بورس ها . از كجا آورده ، خدا عالمه . حالا اگر قرار باشه اين آقا ارتباط داشته باشه ، من به شخصه خيلي ها رو مي شناسم كه آدمهاي خوبي هستند و پاكند .  

دوم اينكه قربونت برم اقا هر چه زودتر ظهور كنين  تا اين خبرها و داستان ها و ادعاها هرچه زودتر تمام بشه وخيال مردم هم راحت باشه .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 22:44  توسط   | 

امروز ياد گذشته هاي خيلي دور كردم . آونقدر دور كه تنها حالا يك طرح مات ازش توي ذهنم مونده . آونقدر مات كه انگار داري از يك صفحه شيشه اي پشت سرت رو نگاه ميكني . ياد اون شبي كه همسايمون خودش و كشت به خاطر بيماريي كه داشت . كبدش از كار افتاده بود . ياد اون روزهايي كه قند توي دلم آب مي شد وقتي كه ميديدمش . ياد دورهاي دور ..  دارم الان آهنگ جواني استاد حسين قوامي رو گوش ميكنم .

جوواني را زدست داده ام رايگاني    كنون حسرت برم روز و شب در جواني

نه هوشيار و نه مستم ، ندانم كه چي هستم ، جواني چو رفتي تو زدستم .

دوم اينكه چرا من اينقدر به اين آهنگهاي خاكستري رنگ علاقه دارم . همكارام مسخرم ميكنن كه تو با اين آهنگاي كه گوش ميكني هيچ كس بهت زن نميده . اما چرا اين جوري شدم . يه رماني به من ميگفتن ... بي غم

اما حالا . كمي گرفتم .خسته و اونم سگيش خسته ام .

سوم اينكه  درمورد سياست دارم خيلي كم مينويسم و وبلاگم شده پوچ در پوچ .

 

گويي زجلو شبابم ، كه چون جويمش نيابم ، اميدم كجايي .....

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 21:2  توسط   | 

از اسمان استعاره كه بيفتم

هنوز سوررئاليستم

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 21:10  توسط   | 

اين را بگوبم كه پدرم يك باري به كربلا و نجف مشرف شد از بهره زيارت و ثواب و به هدر داده است پس از آن

همه تلاشش را در جهت به دست اوردن ثوابي از بس كه فحش  فضيحت بار كرده است بر خاندان رئيس

كاروانش كه بلد نبوده است ما را درست ببرد به سر منزل مقصود و درست و حسابي در وادي اليلام نمانديدم

وشلوغ و پلوغ و بگير و بيا تا الا ماشالله كه بماند و بماند تا بعد . اما رئيس كاروانش روحاني جواني بود هم

سن وسال من كه پدر آنچنان بزرگش كرده بود كه تا نديده بودمش ميگفتم خدايا اين چه بشري باشد كه من نديده ام و... . اما او آمد و شديي كردو روزي ديدم كه پدرم دم در دارد عربي بلغور مي كند كه : مشرف ، مشرف .

دم در حياطمان كه رسيدم  ديدم يك عرب عراقي با برادر همان روحاني كاروان كه پدرم با انها به كربلا رفته بوده است  آمده اند كه بيايند خانه ما و كه چشم عرب به ما افتاد و با غلظت تمام فارسي گفت :‌احوال شما . هذه ابن ال... فلاني كه در‌امدم به عربي : مشرف  ، مشرف .. اسلام عليك يا اخي . چاي نخورده پسر خاله در‌امدم كه كم نياورده باشم پيش پدرم . برادر روحاني كاروانمان كه از برادران حفاظت اطلاعات بود وادم اهل دل و مومن و درستي ديده مي شدوباسواد هم بود و با كمالات ديدمش و خوشحال شديو و تعارفات بافتيم الي ماشالله

ناهار را كه  خورديم و بحث از اوضاع مملكت گل كرد و چه خبر و چه كارها و چه احوالات و كه گفتم آقاي فلاني سعدي يك بيت داره كه استاد شجريان اونو تو كاست  چهره به چهره خونده  اينه كه :

ما را همه شب نمي برد خواب    دل خفته روزگارو درياب

در وادي تشنگان بمردم             از حله به كوفه مي رود آب

حله بلند تر از كوفه است ؟ گفت نه و ارتفاعات خاصي نيست و علتش رو هم نمي دونم . خب قرار نيست كه هركي كه با كمالات باشه ادبياتش هم قوي باشه . اونا رفتن و تا اينكه ديروز از پاريز تا پاريس رو خريدم و شروع كردم به خوندش و رسيدم تا اينجا كه جناب راشد توضيحاتي براي آقاي باستاني پاريزي ارسال كرده اند كه يكيش جواب سوال بنده از آن برادر روحاني كاروان پدرم بود . جواب اينكه گويابشر اصلح فرات از حله بوده است و بوسيله سدي شعبه اي از آن به كوفه مي امده است و بعد به علت منهدم  شدن ان سد ، سد بزرگتري در بالاتر از فراتدرست كرده اند و حالا اين بيت به ان اوضاع نمي خورد. اين ها را نوشتم كه بگويم بعد از حدود چهار يا پنج سال ديشب به جواب سوالم رسيدم و تشكر ميكنم از استاد باستاني پاريزي و

دوست خوبم كه مدتها پيش اين كتاب رو به من معرفي كرده بود و حالا ديروز تازه خريدمش . و تشكر ميكنم از دادش اون روحاني اشنامون كه به من ياد داد ( ني هوو ) به زبان چيني يعني سلام .

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 18:9  توسط   | 

گرما بي داد ميكند و آفتاب مي بارد و زمين نوراني است . كف آسفالت ها چشم را ميزند و سرم گيج ميرود .

اتوبوس هم كه به موقع نمي آيد . با تاخير آمد .سي وپنج دقيقه آن هم . ده وپانزده دقيقه آنجا بود كه ديدم گرما امروز خيلي ها را از صرافت كتب خواندن انداخته است و كمي امروز خلوت است . دو سه نفرشان  از آن فروشنده ها كتاب هاي مورد علاقه من را دارند . امروز از پاريز تا پاريس  محمد ابراهيم باستاني پاريزي را گرفتم براي خواندن . چاپ پنجاه و هفتش را . همان اول كار نوشتنش كه مرا گرفته است . بيست صفحه اش را خواندم . گشتم و كتاب هاي خوب را ديدم و افسوس نداشتن وقت براي خواندن همه اش را هم خوردم . بازار را كه دور زدم ، رفتم از يك دكه مطبوعاتي ( سابق كه بعد از مهاجراني همه شان دارند دوباره مي شوند سيگار فروشي دو نخ kent خريدم و شروع كردم به دود كردن . دومي را با آتيش اولي روشن كردم و به اخرش كه رسيدم چشمم آفتاد به يك چاله آب كم عمق و آنجا داغي كفشم را احساس كردم و كف پايم را . و پاها در آب ( كف  كفش ) . خيره شده بودم به سايه ام كه روي زمين افتاده بود، به سرم زد كه خورشيد را نگاه كنم كه كردم و سرم گيج زد و آمده كه بيايم به طرف خانه ، ديدم نميشود كه نمي شود . سرم از آن نگاه كردن به خورشيد گيج مي رود به ناچار داخل يك سوپر شدم و گفتم كه كوكا داريد ، تگرگي . دوتا با هم انداختم بالا و امدم تا الان كه اينها را براي شما نوشتم .

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 12:40  توسط   | 

يك موردي را كه مي خواستم ديروز بنويسم و يادم رفت اين بود كه در اين كوچه و خيابانها كه اين چند روزه راه مي روي چپ و راست خيمه هايي را مي بينيد كه دارند صلواتي به مردم شربت مي دهند و به اصطلاح دولت دارد كار فرهنگي مي كند . فرهنگ سازي مي كند و جامعه را به سمت دين و مذهب داري تشويق مي كند اما لوزم اين دعوت چيست ؟ چرا مسولان فكر مي كنند كه مردم دارند از دين و مدهب دور مي شوند .

يك مورد را بايد بگوبم كه اين احساس به نسبت مسولانه ، مسولان از آنجايي ناشي مي شود كه عرضه و تقاضا  له هم خورده است . الان جايي وجود دارد كه برود و خودش را به خدا نزديك كند و احساس مذهبيش را پرورش دهد اما جايي ندارد كه برود آزادنه داد بزند و آهنگ شاد گوش كند و قري هم اگر شد بدهد .

كفه اين عرضه و تقاضا به طور يك طرفه اي تنها به سمت مراسم  مذهبي سنگيني مي كند و اين اشباع شده خطرناك است . آدمي مثل بادكنك است . از يك طرف كه باد بشود واز طرفي ديگر جلوي باد شدنش  را بگيرد از طرف ديگرش بيرون مي زند . همين دولت ها تا به حال چقدر بودجه صرف برنامه هاي فرهنگي كرده اند كه در آن هيچ دخل و تصرفي به عنوان قيم نداشته باشد و آقا بالاسر نباشد و پدرخوانده بازي در نياورد .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 23:10  توسط   | 

امروز نبودم و رفته بودم بيرون و يكي ، دوساعتي بيشتر نميشه كه آمدم . نمي دانم حكمت كار خدا چيست كه در اين روزهاي عزادري به خصوص وفات حضرت زهرا خالي مي شود و من هم كه خوراكم يكي ، دو ساعت تنهايي است و بس . آمدنم همان و رفتن اهالي همان . كتاب براي خواندن نداشتم و ويژه نامه شرق رو هم حالش رو نداشتم كه بخونم . نشستم به ديدن فيلم . اينديانا جونز با بازي هريسون فورد . نمي دانم اوليش بود يا دوميش يعني ننوشته بود و من هم كه نميدانم . در هند مي گذرد جريان فيلم . قشنگ بود ولي به بالاتر از خطر سه نمي رسه يعني هرسه تا بالاتر از خطري كه من ديدم بهتر از اين  اينديانا جونز بوده .

بگذريم حرفم بر سر اين خانه خالي بود . جدي چه حكمتي توي اين كار خدا . امتحان كردن منه ، نه روشن بينانه نيست و سكولار مابانه پس چيه ؟ خودم توش موندم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 19:28  توسط   | 

مهمان ناخوانده  داريم . از قول من البته . چون پدرم چسبيده است كه بيايند و آنها هم از خدا خواسته خل ميشوند روي فرش ما . اين چه حكايت است نمي دانم كه چرا يك نفر پيدا مي شود و حاضر مي شود مال و منالش را بريزد توي حلق مردم و باز چرا پيدا مي شوند كساني كه مي خورند و به روي خودشان هم نمياورند. به همين راحتي از گلويشان اين آب خوردنها پايين مي رود . يك عمر است كه مهمان امشب ما روي فرش ما مي خورد و ميريند و ميرود و پشت سرش را نگاه نمي كند . نگاهش كه هيچ حاضرم قسم خورم كه لغز هم ميخواند . اينهاش به كنار. يادم است كه يك زماني در دستگاه دولت براي خودش خري بود وبرو و بيايي داشت و محل هم به ما نمي گذاشت و بي محلي هم ميكرد. اما از آنجايي كه آدمي فراموش كار است تمام اينها يادش نمي ماند و باعث مي شود تا خر شود ودوباره همان بار را بگذارند  روي پشتش اما من مينويسم اينها را كه يادم باشد و از هركسي اول بديهايي كه در حق من كرده است را به ياد بياورم ، خوبي پيش كش .اصولا" چون آدمهاي قديمي و خيلي ها هم الان نمي نويسند

تا يادشان بماند و بعد از انها هم در جريان اين باشند كه چه برسرشان رفته است و هميشه هم از همين گذرگاه حافظه تاريخيشان به انها لطمه وارد گشته است ، مي نويسم تا يادم باشد و به ياد بعد از من هاي من هم بياورم كه نوشتن حافظه جانبي است و كمكي براي بهتر زيستن درست مثل ادبيات داستاني .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 19:18  توسط   | 

امشب ستاره اي در‌آسمان مي ميرد و تو هنوز دم از زندگي مي زني . هي با توام . امشب پايت ل پوست ستاره است . مراقب خودت باش . نيفتي كه آسمانم بي ستاره مي شود ...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 22:7  توسط   | 

امروز بود يا ديروز يادم نمي آيد . اما يك چيزي جلوي چشمانم مي رفت و مي امد .           نمي ديدمش اما حسش مي كردم و مي دانستم كه دور و بر من است . جلوي چشمانم مات ميزد . يعني يك لحظه دورو برم را ميديم و يك لحظه نمي ديدمش . عصبي شده بود . اذيتم ميكرد . يعني ميخواهي و نمي تواني . يك ياد، بود،  و آن موقع شايد يك ياد بود ، بود كه داشت انجام مي شد و من نمي ديدمش و نمي فهميدمش . نوشته اي براي يك آدم غائب داشتم مي نوشتم و نوشتنم ادامه داشت و سايه اش در رفت و آمد بود . داشتم مي نوشتم  كه : حضورت برايم حاضر غائب است  و ميدانم كه كنارم نشسته اي وداري با‌ان چشمهايت نگاهم ميكني و احساس مرا داري درك مي كني پس چرا خودت را نشان نمي دهي . تو كه ميداني من واله و شيداي تو شدام . خيلي ساده . بعد از همان شبي كه خوابيدم و به خواب ديدمت كه مثل سايه اي سنگين و لنگين داري لنگر مي اندازي و مي روي .

تلو تلو مي خوردي . باز لب پر خورده بودي و نمي ديدي و مي ديدي . بودي و نبودي . گفتم باز با اون لكاته بحثت شده كه الان اينجايي از زير چشات نگام كردي و باز راه تو گرفتي ورفتي . گفتم :‌آقا عزيز دنبالته بود واسه همون ماجراي لكاته و باز فقط نگام كردي .  گفتم عزيز .... و بعدش ديگه نديدمت . فقط نگاهت يادم مونده و چشات .  
حالا بعد از اون شب و حالا نميدونم چرا سايه لكاتش جلوي چشمامه . حالام ، حالا .

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 22:12  توسط   | 

بعد از آن همه غر زدن هاي بي جا و به جا ي پدر كه : پسر چرا بي كاري و تا الان كه دستام توي جيب خودم ميره يك چيزي هميشه اذيتم مي كرد. يك چيزي مثل اجبار و جبري كه پدرم مي خواست به من تحميل كنه .يك جبر مذهبي . يك سعادت اجباري . سالي بود از اون سالهايي كه دستمون هنوز توي كاسه بابام بود. دبيرستاني بودم يا اولاش كه هنوز بي كار بودم . هوا يك همچين حال و هوايي داشت و ايام فاطميه بود . يك آشنا داريم كه تو اين مدت ، اين ده روز تو خونه مثل كاخش مجلس عزا داري بر پا ميكنه و آدم مياد كرور ، كرور كه بهش مديونند و هرچه ادمش بيشتر باشه ، طرف حتمي مومن تر . رفتيم و نشستيم پاي منبري دو تا شيخ كه پنجم دبستان نداره و يكيشونم كه عام بود و همه بهش به چشم يك آدم گنده نگاه مي كردن رفته بود بالاي منبر كه : ببينيد دست اجل و چرخ روزگار و نميدنم چي و چي ... ختم كلامش در مورد دست خداوند در مورد ساختن دستگاه فاكس بود و الا ك... شعر ي كه خوندو ما هم از مجبوري بايد گوش مي كرديم . دوميش اومد رو منبر كه از من پنج شش سالي بزرگتره و نه بيشتر . از در، در اومد كه آدم دوتا چشم دارد . يكي اخروي ويكي دنيوي و ما چشم آخرويمان بسته است و دنيويمان باز است . به دادش گفتم ببين كار خدا رو .مي خواد به كيا نون بده . طرف روضه خونه  مجلساي زنانه از عرفان و رابطه آدم با خدا فلسفه مي بافت . به همين قبله مباركه وبلاگي كه ديپلم هم نداره . اون رفت و تخس سوميشون اومد بالا كه . جوانان بي كارند و اوضاع اقتصادي خراب است و خرابي اين اوضاع از اتكاء به تك محصولمان نفت است و بي برنامگي مسئولان براي اين محصول ارزشمند و الا ك...شعرهايي كه مي بافت . به دادش گفتم از محمدرضا شاه هم بيشتر كارشناس  واسه نفت . خلاصه داد ميزدو مي خواست منبرش و داغ كنه كه گفت : آقاي شهردار چرا فلان شب ، فلان ساعت مهماني انچناي ميدي و انوع و اقسام غذا وسط سفره هست و بيا تا شعرهاي آبكي كه ميداد . دادشم اين بار بهم گفت : يكي نيست بهش بگه فلان شب ، فلان ساعت سر اون سفره باغذ اهاي رنگي  تويكي گه كي رو مي خوردي كه پقي زدم زير خنده و ضايع شد . بگذريم . حالا بعد از اون سال ها حالا كه دستام ميره توي جيب خودم امشب بابام گفت بيا بريم اين مجلسارو زنده نگهدار . گفتم نميام . پا منبري از خودم بي سواد تر نميشم . خر كه نيستم كه هرچي كه گفت عين بز اخفش قبول كنم . خدا رو شكر كه دستام تو جيباي خودم ميره و خدا بي كاري به سر جوون نياره . سرطان بده بي كاري نده . حالام  اينجام و دارم