تبليغاتX
سردبیر دیپلم
سردبير

خاص خلوت شب هاي تابستان من است يك بالشت و يك گليم قديمي از مادربزرگ مرحومم و يك كتاب .

حالا كه دارد يواش يواش پائيز مي رسد و روزها كوتاه مي شود غنيمت تمام وقت هايي را كه آرام و بي خيال دراز مي كشيدم و كتاب ميخواندم و بعد به ستاره ها نگاه مي كردم را حالا مي فهمم . كمي هوا سرد شده است ومطبوع . بايد اين چند روز را ديگر را غنيمت بدانم و كتاب هايم را بيشتر در هواي باز حياط بخوانم . از امروز نشسسته ام به خواندن رمان شمايل مانا از مختار پاكي كه درامريكا به سر مي برد .

من و بوي پاييز

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 18:46  توسط   | 

 

دارم الان مرضيه گوش ميكنم . آهنگ در فكر تو بودم . عجب صدايي دارد .مرابه ياد دوستم علي مياندازدكه الان در سمنان است و دارد جان ميكند وكار ميكند . عجب صدايي دارد هم اين مرضيه . زيباست و دل نشين . 

اين جا را براي علي مينويسم :

در فكر تو بودم كه يكي حلقه به در زد   گفتم صنما ، قبله نما  بلكه تو باشي 

ديروز همين حدود تنهاي تنها بودم وداشت شيطان دور وبرم مي پلكيد و هي ناخنكي به من ميزد .تنهاي ، تنها بود . تمام لامپ ها را روشن كردم و يك نوار از پيانوي  جواد معروفي را گذاشتم  و شروع كردم با صداي بلند اشعار سيد علي صالحي را به خواندن و چه لذتي دارد آنجا كه در مايه اصفهان شاد ميزند . شاد شاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 18:53  توسط   | 

من مانده ام كه چرا درايران همه چيز حالت يك تب را دارد . همين حجاب . داد و قال و بالا و پائين و بگير وببند و بعدش حالا هم آنتن .ما كه البته آنتن ماهواره نداريم اما ريختن وجمع كردن كه دردي را دوا نميكند فقط دمل را مي تركاند و چركابه اش را جاري ميكند و جاي زخم پانسمان نمي شود و ميملند براي بعدهاي بعد كه چرا در ايران همه چيز فقط با يك تب شروع مي شود . مثل مد لباس .امروز سفيد و فردا سبز لجني و پس فردا ... . هيچ در ايران از خودش نيست از لحاظ رهبري كردن فرهنگي جامعه . حتي همين حجاب . اجبار است و الا همين الان خيلي ها حجاب را بر ميدارند . راندن اين امر فرهنگي  ابزاري اجتماعي شده است كه تا چند سال پيش قبل از خاتمي  ميزان سنجش  درستي و آدم بودن ، بود .  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 20:8  توسط   | 

شايد كمي بيش از اندازه مسخره به نظر برسد كه من همه اش دنبال اينم كه گناه چيست و آيا اين كار من گناه دارد يانه و خيلي امُلي است كه بدانيد من در نگاه كردنم به جنس مخالف خيلي اذيت مي شوم كه نكند اين نگاهم گناه دارد و دارم از روي شهوت و از اين حرف ها به زنان نگاه مي كنم . اسباب گناه كردن هم كه در خيابان ريخته است و فراهم است .ماهواره و زنان خياباني و اين ها را نمي گويم ، منظورم شكست خوردن عده اي مانند من است كه نميتوانند خودشان را با رفتار اجتماعي جامعه همساز و يكسان كنند . مثل من كه هرچه دختر تيتيش ماماني و تيپ درست دور وبرش مي‌آيند به اين فكر مي كند كه چه جوري نگاه كند كه از روي تمايلات جنسي و شهوت نباشد .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 20:5  توسط   | 

 

امروز صبح  بعد از نماز صبح خواب بدي نديدم اما با اين كه زياد خواب بدي نبود اما شيطان مرا در خواب شكست داد . اينبار به شكل دختركي ظاهر شده بود با مانتويي شكلاتي رنگ  و مقعه اي مشكي . نميدانم چرا قبلش خواب بيليارد و دومينو مي ديدم . يادم مي آيد كه از اتوبوس پياده شدم و امدم از خيابان گذر كنم  ديدم تمام مسير را با  تريلي ها بسته اند و يك جايي با تيز بازي در رفتم كه از جلوي ان دخترك سر دراوردم و نگاه كه كرد ميخكوب وايستادم و بعد آمديم كه با هم راه برويم از خواب بيدار شدم .

جداي از نتبجه جنسي كه شما شايد بگيريد اين است كه آدمي بايد ياد خداوند را هميشه دردل و سرش داشته باشد تا شيطان كه حضوري به هم مي رساند در دل شما جايش نباشد  كه محل حلول شيطان درادمي دل است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 10:47  توسط   | 

تا به حال به اين فكر نكرده بودم كه اگر يك شب كتاب هايم با من نباشند چه قدر دلم برايشان تنگ مي شود . براي يك خراب كاري كوچك جمع شون كردم ، انگار يك چيزي رو گم كرده بودم . به خصوص حافظم را كه انگار يك نفر يك جوال دوز (بزرگي حادثه را مي بينيد ) برداشته بود و ميزد پهلوم كه حافظ كو؟  رمانها و كتاب هاي شعرم و مجلات و مقلاتي كه از اين ور و آن ور جمع كرده ام . دلم خوش است با اينها و شما .....  .

امروز كه ساعت چهار گذشت درست شد سي و يك روز كه لب به سيگار نزده ام ؟ يكي گفت: بابا اراده .. اما را نميشناسد اين هم كارم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 19:27  توسط   | 

كسي نميداند معني اين شعر حسين پناهي يعني چي ؟ من كه نفهميدم .

قار

قار

قار

فلامينگوهاي بي شمار

بر ساحل شور فلسفه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 19:14  توسط   | 

انگار امروز آخرين روز جهان است

وقتي كه تو نيستي

تا بودن را بهانه اي باشي

درست مثل انجا

 كه سهراب  ريگي را براي بودن برداشت

وافتاد

وقتي كه تو رفتي

به وقت يك دل تنگي بزرگ

كه بودنت لنگرگاه تمام بودن ها بود .

پس ديگران چه فلسفه مي بافند

كه تو مانوي ...

... تو مانايي

تفاوت  ( وا و ) و ( الف )

مي رسد به : و... شايد ديگري

ا ...  الف قامت دوست .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 22:40  توسط   | 

و اين رمان خسرو حمزوي  چه دنياي كاملا" ايراني دارد و جهاني متفاوت و شهركي ساخته است در ذهنش و پايه هايش بر نپذيرفته شدن فرد در جامعه و زير پاگذاشتن اخلاق در جامعه است . چيزي شبيه اينكه حمزوي دارد داد ميزند در امروز جامعه ما و فرهنگ ما ، قرار گرفتن اخلاق در كف نيازهاي جامعه است در پائين ترين حد . او دارد مي گويد : لگد زدن به مرده اسفار توسط يگانه پدر بزرگ فرامرز با آنكه او آدمي به نسبه داراي شرايط مذهبي در حد اعتدال است از انجا ناشي ميشود كه اخلاق ازبين رفته است و همه چيز بر سر پول و مال دنيا ست .

و به راستي انهايي كه ابراهيم ادهم ميشوند كه تاج پادشاهي را مي نهند و عرفان را بر مي گزينند  و به درجه مي رسند كه سوزنشان را در آب دريا مي اندازند و به اشاره شان هزار ماهي برايشان سوزن طلا مي اورند ، چه ديده اند كه اينگونه دگرگون مي شوند . 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 22:36  توسط   | 

خب . به سلامتي جنگ هم شد ، صلح . اما اين وسط  آيا خداوند از گناه كساني كه آتش اين جنگ را افروختند خواهد گذشت ؟ تكليف آنهايي كه اين وسط قرباني شدند به خاطر خاورميانه جديد و يا ثابت ماندن خاورميانه به همان حالت اول با كيست؟ آدم ها راحت كشته ميشوند و راحت به دنيا مي‌ايند اما در اين ميان تنها ياد آدمها ست كه به راحتي پاك نميشود .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 18:6  توسط   | 

چه حسي به آدم دست مي دهد وقتي كه درست منتظر يك خبر خوبي و بعد .... نه نمي شود كه كجا ؟ و كي . معلوم نيست به جان شما . راستي چه خبر ..جان . خوشي . خبري نيست كه نيست . فقط من مانده ام اين همه پس و پيش شده براي چيست وسط اين كهنه بازار جهان و اين عروس هزار داماد . كاش چرخ روزگار بر مبناي كمونيستي مي گذشت تا اين همه پس و پيش شدن از اول ‌اخرش معلوم  بود . از شيخي  پرسيدم . گفت درست زده اي وسط خال . همه      مي روند به بهشت اما آخرش . پس در كار روز جهان چه كسي د ست برده است كه اين همه تقلاء و تلاش براي يكي  يك شبه است و براي ديگري صد سال ...  .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 18:51  توسط   | 

امروز رفتم جمعه بازار بعد از سه هفته و دوتا كتاب خريدم ، هر دو رمان ايراني و جملگي رمان نويساني حرفه اي و  كار كشته . از خسرو حمزوي كتاب شهري كه زير درختان سدر مرد را به خاطر داشتم و در مموردش از حسن محمودي مقالات و نقد فراوان خوانده بودم ولي كتابش را هيچ گاه نخوانده بودم . امروز در دور زدنهايم در جمعه بازار چشمم به كتاب آخرش افتاد . از رگ هرتاك  دشت سايه ها . كتابي است در جستجوي شايد زمان از دست رفته اي براي خويش . زماني كه نمي آيد وتنها يادش مي ماند كه هي مي رود و مي آيد و آدمي موج مي خورد موج . مي رود تا دورها ، دور . تا اول ابديت .

كتاب دوم هم از مختار پاكي است . نويسنده مهاجري كه در آمريكا زندگي  مي كند . ازاو زماني در مجله كارنامه داستان هايي مي خواندم . اين رمانش، رمان نويي . خط سير زمان يك دست نيست . ميوري و ميايي . چيزي با همان طمع كتاب حمزوي كه در بالا گفتم . چيزي شبيه به كتاب‌ادمهاي غايب تقي مدرسي .

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 18:36  توسط   | 

الان يك وده دقيقه نيم شب است . من بيدارم و ستارها و نميدانم ها ي كي و كجا . از احوالات ما اگر بپرسيد، ميشنويد كه اي .. بد نيستم و دوتار رو نخريدم . يعني نشد ؟ پولش رو دادم به يك نفر دو روزه  قرضي .  از چه بنويسم .... از  سياست  يا  فرهنگ  و اجتماع  و ... يا نميدانم .

الان آتش بس را نگاه كردم . متفاوت بودن اين فيلم با فيلمهاي ديگر ش در اين است كه اين بار تمام حرفهايش مثل اينكه زنها بزرگن و مظلوم نمايي بيش از حدش در مورد زن و يا ظالم نمائيش در مورد مردان را اين بار با حا لت طنز و كمي كمدي وار گفته است . هنوز ما ظالميم . ما مردان . مييلاني ازان دسته فيلمسازاني است كه در راه هدفش به بن بست رسيده است  و راهي براي برگشت ندارد كه ندارد . فردا اگر ديديد كه ميلاني دارد در مورد جنگ فيلم ميسازد تعجب نكنيد كه در فضاي حال حاضر فرهنگ ما تنها راه ادامه حيات فيلم ساختن درجهت موافق و به به است و بس و نه نقد كه امروز در هر قدم براي نقد كردن شما به دايره بسته اي به اسم قدرت مي رسيد كه هيچ راهي براي ورود ندارد و دايراي هميشه بسته است و بس .

 

اين و ديشب نوشتم اما نشد كه پستش كنم . 19/05/1385

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 18:29  توسط   | 

داشتم وبلاگ حضرت ابطحي را ميخوادنم كه ديدم دارد از مشاركت و خاتمي {دادش كوچيكه } و محسن ميردادمادي و خيلي هاي ديگر و آيت الله توسلي و .. دارد سخن مي راند كه بله و  چنان بود ديشب كنگره و چنين بود ونميدانم چرا مثلا" آن روزنامه ميخواهد مرا خيط كند و كروبي چنان و ... . تا به حال فكر كرده ايد كه چرا مجمع روحانيون مبارز هميشه دم از شركت در انتخابات ميزند ؟ معلوم است خب . به خاطر اينكه دايره قدرت براي هميشه در همين چند دايره باشد  . به طور مثال اگر حكومتي وراي‌انچه كه اكنون هست ، باشد آيا همين ابطحي و يا كروبي را در قدرت سهيم ميكنند .

همه چيز مصيبتش از قدرت است و بس . جمع قدرت را به فرد منتقل ميكند و فرديت را در جمع به فقر مي رساند چون فقر فردي در امر قدرت باعث عدم نقد و به چالش كشيده شدن فرد ميشود چرا كه ناشي مي شود از جمعي كه قدرت را انتقال داده است . پس قدرت را بايد از فرد به جمع انتقال داد تا در فرديت { قدرت} حل شود كه چرا بناي دمكراسي بر اساس همين گردش قدرت در جمع بر اساس فرديت است نه فقر فرديت كه در نوع خشن و بي مبالاتش مي شود فاشيستي .

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 8:0  توسط   | 

حوصله ام سر رفته است از بس كه اين تلوزيون ماهم دارد  همه اشلبنان و لبنان و لبنان مي كند . لبنان خوب است تنها با زنهاي زيباي شماليش و بس و نه بيشتر . كتاب هم براي خواندن ندارم و مجله هم و روزنامه هم كه بادا بادش را خيلي وقت است كه خوانده ام .  دو تار هم نشد كه امروز بخرم چون يكي از دوستام ازم پول قرض گرفت و موند شايد براي فردا و شايد براي وقتي ديگر . قالب وبلاگ چطوره ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 22:43  توسط   | 

از الان براي ماه رمضان آدم برود سبزي بخرد ، مي شود و در دايره فكري ميگنجد چنين كاري ايا ؟ نميدانم . اما يك خوبي داشت ، اين بود كه كمي با هم تصفيه حساب كرديم . هرچي متلك داشتيم بار هم كرديم و ايراداتيرو كه توي كارامون بود و تا به حال رو نكرده بوديم  رو كرديم . فقط يك تيكش منوو گزيد كه گفتم : ما سرباز نيستيم كه چهارده كيلو سبزي رو پاك كنيم كه گفتش : بگو سرباريم .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 23:43  توسط   | 

فردا مي خواهم يك دو تار بخرم و البته خيال كلاس رفتن را ندارم ، چون هم پول نداره و هم حوصله اش را .

دنبال كتاب و نوار‌اموزشي هم نميرم . چون دوتار و بايد با دلت بزني و چشمات و ببندي و دلت رقص پنجت و تنظيم كنه و ريتم رو بياره زير دستت .؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 19:40  توسط   | 

از انجايي كه اينجانب تنها داراي مدرك ديپلم مي باشم ، خب سواد حقير به تنهايي گويايي مشاهدات بنده در عرصه جهاني اين دنياي مجازي به سمع تمام دوستان رسيده است. {ركورد زدم نوزده تا بيننده در يك روز}.

و چون همان مدرك در اين دوره كه همه چيز بر سر پول مي گذرد كه مادرش نفت است و ميزان غيرت مملكتي بسته ميزان قيمتش ، گويايي ميزان تونايي هاي اجتماعي فردي براي حلول در عرصه جمعي از براي نماياندن تواناييهايش ، بسته مي شود تمام من به همان مدرك و رتبه اجتماعييم و اين خود گوياي آن هست كه ما به همان علت بي پولي زباني غير از زبان مادريمان بلد نيستيم و همان را هم با اشكال . و چرخ گرديده است تا اينجا كه ما نمي توانيم يك بلاگ رولينگ براي وبلاگم درست كنم . ديديد كه ما همون ديپلمه هم نيستيم . به قول خودم كه يك دوبيتي ساختم {حق كپي رايتشم برام محفوظه} در مورد خودم كه ميگم :

چي بوديم و چي گشتيم     9 نشديم  ما هشتيم

اين هشتشم بابا ديگه قرضي بود   گندش و بالا نياريد ما هفتيم  .

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 19:58  توسط   | 

و خداوند بيامرزد همه رفتگان را و نارفتگان را و ما ئييم و جهاني كه نميدانم چيست ؟ و بيامرزد خدواند تمام مخترعان جهان را از اول تا به آخر و مخترع اينترنت را كه امروز حسين درخشان مزرعه آخرت آن صاحب تاج و تخت شاهي را امروز در فلیکر نشانمان مي دهد .قبرمحمدرضا شاه

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 19:51  توسط   | 

مشكل من اين است كه مانده ام كه چه كنم كه بتوانم فرار كنم از اين ك حساس ميكنم نگاه كردنم در هرحالتي دريچه به سوي گناه است . تعريفي سابق بر اين از گناه داده بودم ازخودم بود اما براي خودم راه گشا بود . اما دو باره اين حالت فراركردن و رسيدن دوباره به همان سرچشمه مقصود در من به علتي بيدار شده است چه كنم ؟ چه كنم ..كه بتوانم مانند بار قبل خرابش نكنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 22:17  توسط   | 

يك ويندوز عوض ميكني پدرت در مياد . از ما كه در اومد سگي . حالم گرفته شده حسابي .

با اين فيلترينگ خفن موندم ما بايد دنبال چي توي اينترنت بگرديم . موندم كجاي اين وبلاگ حسين درخشان اين و ميرسونه كه بتونه رهبري يك جنبش رو به عهده بگيره ، والامن موندم .

ديگه اين كه اين قالب وبلاگم الان چطوره جان مادرهمسايتون بگين .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 17:41  توسط   | 

امروز هم نشد كه مانند سه هفته پيش بروم جمعه بازار كتاب و رفتم جايي كه خودش كتابي براي من .

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 13:10  توسط   | 

من امروز شانزده روز است كه سيگار نميكشم . به همين راحتي و بي هيچ درد سري براي كنار گذاشتنش . البته براي دوران بلندي كنارش گذاشته ام و نه براي هميشه . اما آسان بود . به همكارم گفتم كه وقتي كه بخوام مي زارم كنار و امروز ميشه شانزده روز تمام است كه در اين حالتم . پاك ، پاك ، پاك . اما خواستن از انگيزه اي مي ايد كه معلول يك علت است و آن هم همين خواستن است كه ميشود معلول علتي ديگر كه همان به دنبال مرتفع كردن امري است ميباشد . يعني تشنگي معلول عدم آب است و احتياج آب معلول نيازمندي بدن است و به همين ترتيب مي شود كه ان مثل چيني فلسفي به يادم مي ايد كه مي گويد: پروانه اي در دشت هاي چين بال مي زند در اقيانوس آرام موج هاي عظيمي به هوا مي روند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 19:54  توسط   | 

با اين حرف حسين درخشان موافقم كه نوشته بايد به شاهرودي كمك كرد تا بتواند حرفهاو كارهايش را به طور مسالمت آميز در قوه قضاييه ادامه دهد كه او تنها اصلاح طلب داخل در قدرت است . و از اين طرف هم يادمان نرود كه انتخابات مجلس خبرگان نزديك است و هجوم دو طيف داخل در قدرت از گذشته شروع شده است و نشان به همان نشان كه شايد يك پرونده از پرونده هاي پسر هاشمي را بريزند روي دايره ، درست مثل مهاجراني كه رفت تا برنگرده.

گردش قدرت در مجلس خبرگان به نظر من بر مي گردد به آزادي كه در ايام انتخابات داده ميشود به گروهها و البته فكر ميكنم كه اين آزادي جريان پيدا نكند چرا كه گردش به نفع اصلاح طلبان خواهد بود با اين حرفها و بلاهايي كه آقاي احمدي نژاد بر سر اوضاع كارگري درايران  آورده است .

و يك شعر براي او .....

مردن عاشق نمي ميراندش   در چراغي تازه مي گيراندش   

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 22:36  توسط   | 

مانده ام كه چه بنويسم و چه ننويسم . در مورد سياست مي ترسم و مي ترسم . صاف آزاد . درمورد چي بنويسم كه بتونم ادامه بدمش . موندم كه چي بنويسم ، چي ننويسم . مخم هنگ كرده .

 

 اما اين شعر رو مي نويسم  همين جوري .

 

هرکه سودای تو دارد چهغم از هردو جهانش

نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش

آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویشش

و آن سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش

  

 

 

                                                                            

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 20:32  توسط   | 

عهد كردم تا كه دگر مي نخورم در همه عمر   بجز از امشب و فردا شب و شب هاي دگر

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 17:43  توسط   | 

اکبر مخمدی  دانشجوی معترض در حادثه کوی دانشگاه تهران در تیرماه سال هفتاد وهشت بر اثر عارضه قلبی در پی نه روز اعتصاب غذا در زندان در گذشت .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 16:12  توسط   | 

امروز اولين كليپ عكس هاي زندگيم را ساختم با FOTO-TO-DVD  و جالب در آمد . آهنگ پس زمينه اش را از حسين قوامي گذاشتم . آهنگ جواني و همانند سگ خوشحال  كه قشنگ است . با يك عكس روزنامه اي شروع مي شود و آهنگ هم اولش . . به عكس مادرم كه مي رسد حسين قوامي مي خواند . مادرم در رخنخواب دراز كشيده است و به جاي نامعلومي نگاه مي كند. موهايش يكي در ميان سفيد و سياه است و چروك پوستش هيهات ميكند از روزگاري كه بر او رفته است دراين چندين و چند سال از عمرش  كه حاصلش خوب يا بد ماييم و يك دنيا روياء كه چگونه بشود و چه بشود . اما .. اما ... {به قول اخوان در قاصدكش } هيچ گهي نمي شوداين پسر ربع قرنيش كه اميدش را در هيچ بسته است . در هيچا هيچ اين چهارديواري هيچ كه روزگارش نامند . نه اميدي به فردايي كه بتواني بياسايي بي هيچ خيالي از تشويش در زيرسايبانش و نه راهي به سوي جايي كه چنين است . ماييم چون  دراز آويز* زينتي از گردن روزگار آويزان .

 

*دراز آويززينتي لغتي است كه به جاي لغت منحوس و نجس و بد غربي كروات پيدا كرده ام .

 

چرخ كه امشب كه به كام دل ما خواسته گشتن    دامن  وصل تو نتوان به رقيبان تو هشتن

نتوان از تو براي دل همسايه گذشتن    شمع را بايد از اين خانه برون بردن و كشتن

تا كه همسايه نداند كه تو در خانه مايي

سعدي اين گفت شد از گفت خود باز پشيمان   كه مريض تب عشق تو هزر گويد و هضيان

به شب تيره نهفتن نتوان ماه درخشان      كشتن شمع چه حاجت بود ازبيم رقيبان

پرتو روي تو گويد كه تو در خانه مايي  .

واين شعر سعدي را هم نوشتم كه نوشته باشم  هم از ادبيات و هم ازعرفان .

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 19:6  توسط   | 

ديشب خواب ديدم كه مادرم مي خواهد سه تا بره سفيد سه ساله گوسفند رو بگيره . اين تعبيرش چيه ؟ و اينكه خوبي الان اين فصل اينه كه ما شبها توي حياط مي خوابيم . ديشب بعد از كلي نگاه كردن به ستارها و ديدن اون خواب يبح براي خواندن نماز با صداي گوسفندي كه نميدانم از كجا مي‌امد ولي صداش نزديك بود از خواب برخاستم و اولين جمله ايكه برزبانم رانده شد اين بود كه : امروز در بين الحرمين كسي را سر مي برند. وماندم كه اين بوالعجب جمله چيست كه بر زبانم رانده شد در ساعت پنج و بيست دقيقه صبح .

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 17:33  توسط   | 

والا آدم کم میاره در عرصه مدیریتی مملکت اینچنین تصاویری رو می بینه . هیچ ربطی هم به فرهنگ و گره خوردن آئین ملیمان با اسلام هم ندارد . فقط کمی این کارها مربوط به جناحین سیاسی میشود و بس. اما نتیجه گیری اخلاقی که میشود گرفت . آن قدر ایران آباد و اوضاع خوب است که میشود راحت بدون اینکه در جلسه رسمی به مسئولی گیر داد ُ او شروع کند به روضه خواندن.
+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 21:24  توسط   | 

امروز جمعه بازار کتاب نرفتم و موندم خونه و نوار گوش کردن . نه سی دی . الانم دارم  موسی و شبان ناظری روو گوش میدم که میگه ما درون را بنگریم و حال را   نی برون را بنگریم و قال را . فقط کیفیت صداش پایین بد مصب .

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 12:38  توسط   | 

شكستم و از الان تا نميدانم خيالم راحت ، راحت است . و اين خلوتي و تنهايي .يادش بخير . زني در كوچه ما مينشست كه الان ديگر از كوچه ما رفته است . ما بهش ميگفتيم ننه محمود . شوهرش كه طلاقش داد اومده بود كوچه ما . يك پسر داشت به اسم محمود كه با يك دختره ترك ازدواج كرد و رفت آمريكا و ننش موند و كوچه و ما و علي وحوضش . اين ننه هميشه مارو نصيحت ميكرد و چپ و راست ايرادي بود كه از ما ميگرفت .يك چند وقتيم بهش سلام نميكردم و اون ميومد اول سلام ميكرد . يك بار يك نصيحتم كرد كه هنوز صداش توي گوشم موج ميخوره . جلوي در خونشون يك درخت توت بود وما يك شب ساعت يازده شب  داشتيم از درختش توت ميتكونيدم و ميخورديم و مي خنديديم كه يه باركي به هواي اينه دزده ديديم با يك چماق اومد دم در و مارو يمگي وارفتيم كه يا پيغمبر خدا اين ننه فولاد زره از كجا پيداش شد . خلاصه ما رو نشوند اين ننه محمود به نصيحت و يك شعر خوند برامون با اين متن كه :

دلا خو كن به تنهايي كه از تنها بلاخيزد    نه از تنها كه از تنها بلاخيزد .

هنوز تصويرش جلوي چشمام كه دستش و تكون ميداد يه صورت حلقه اي كه منظورش جمع و نه تنهايي مفرد بودن .

يك چيز ديگم كه ازش يادمه اين كه مادرم زن قران خون و مومني ( البته آدم بودن و بهشت رفتن تنها به اين كارا نيست اما بهر حال بي تاثيرم نيست ) اون ننه محمود به نظرم بهايي بود و البته به نظرم چون تا به حال اون سال هاي اواخر دهه شصت و اوئل هفتاد نديده بودم كه مسجد بره از اين روضه هاي زنونه بره و خلاصه . اين اواخر يك بار اومد پيش مادرم كه بيا انگشت من و بگيركه دردش داره ديونم ميكنه . دكترا هيچ كدومشون نتونستن تا حالا خوبش كنن تو كه ساداتي بيا درستش كن . مادرم تا دو روز پكر بود كه اين ننه مذهبش چيه ؟ و تو خودش بود سگي . اما آدمي بود كه همه ازش به نيكي ياد ميكردن .  

 اگه زندس خدا نگهدارش باشه و اگه مرده است ، خدا بيامرزدش .

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 9:8  توسط   | 

دلم برای سعید کنگرانی تنگ شده بود که با دیدن فیلمازدواج به سبک ایرانی کمی گشاد شد.

و اینکه این هم زنان سرباز اسرائیلی

زن سرباز زن سربسته

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 20:51  توسط   | 

آنچه نصيب است همان مي دهند                  گرنستاني به ستم ميدهند.

لاكن امروز گردش چرخ به كام بود و روزي بود نكو و ازآن روزها كه سالي به ماهي گر افتد قمري در عقربي  . و بالاتر از همه و كك در تنبان شريفين حضرات همكاران كه بلي تو چرا و ما چرا و ...  . گيرم آنچه كه نصيب گشت امروز از ان روزها باشد كه مي شود سالي به يك بار و همان قمر درعقرب خودمان و ... الي آخر .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 19:38  توسط   | 

واي ، واي . اين كتاب باد بادك باز خالد حسيني تكان دهنده است و عجيب شخصيت امير شكل يافته است در ذهن من . تكان دهنده . تحجر طالبانيسم در هنگام سنگ سار آن زن و مرد . البته نگارنده با فحشا و زنا مخالف است اما برخورد با مجرمين را هم اينگونه نمي پسندد و اين برخورد تحجر اميز طالبانيسمي را شديدا" نكوهش ميكنم و تقبيح . دلم ميخواست آنجا مي بودم يك چشم آصف را خودم كور ميكردم آنجا كه دارد با پسر حسن لواط ميكند و خودم ترتيبش را ميدادم . اما ي چيز را در اين كتاب نميتوانم برخودم هموارش كنم و آن تصويرهاي اولي است كه از افغانستان ارائه ميدهد . يك جورهايي كنار هم و به ترتيب در درون ذهنم نمي نشيند و هم خواني ندارد . به قول ايزابل آلنده تمام حس ها را درنار هم به درستي مي آفريند . عشق ، دوستي ، خشم و نفرت و انزجاري كه برميانگيزاند در تصوير ان سنگسار و و كشتن زن و مرد . اما يك روايت تاريخي و معاصري هم هست اين كتاب جداي از بار فرهنگي بوميش و آثار سياسيش و يك تيپ شناسي هم به آدم ارائه ميدهد از پشتون و هزاره اي ... . 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 21:42  توسط   | 

ديشب شبكه دوم سيما فيلم شب بيست و نهم را گذاشت از هجده سال پيش . با همان فضاها و معماريهاي كوچه و بازارهاي فيلم هاي آن زمان . فيلم و بافتش آدم راياد داش آكل مسعود كيميايي مياندازد . راه رفتن و دمغ بودنش هم ادم را به ياد ناصر ملك مطيعي مي اندازد. لوطي گري و داش بودن حسين گيل قبل از آنكه معرف يك جامعه مذهبي و باخدا باشد آدم را هب ياد مياندازد كه طمع عرق خوردن در صحنه درگيري بهروز وثوق در فيلم داش‌اكل بر سراقدس چه طعمي دارد و چه اوازي دارد اين جمال وفايي كه مي خواند تيروم ، تيروم آخ جون / ميخام برم آخ جون ....  . و همه چيز شكل ده سال قبل از ساخت فيلم است . يعني قبل از انقلاب . انگار يك چيزي آن وسطها مانده است كه تا امروز كشش پيدا كرده است و هنوزهم هستند انهايي كه مي خواهند كلاه شاپويي بيندازند و دستمال گردن داشته باشند .

اين تا اينجا .

اما پريشب زد و بعد از مدتها و حالا كه بيست و هشت سال از سال پنجاه و هفت ميگذرد ، فيلم عروس فراري را گرفتم براي نگاه كردن با بازي به طور نسبي خوب امين حيايي . همان كششي كه گفتم در كجا مانده است ، اينجا هم بود و همسفر با بازي بهروز وثوق وگوگوش را باز آفريني اسلامي كرده بودند . كه به حكم شريعت اسلامي  به جاي موتور جيپ را گداشته بودند براي مراعات داستان محرم ونامحرم . و دختر به جاي يك پيراهن نازك گل منگلي كه بدنش نمايان باشد يك مانتوي چسب به تنش بود و امين حيايي هم بهروز نماز خوان و مومن بود .اما مدرن . واين داستان شخصيتهاست كه فاصله ايجاد ميكند بين دو فيلم و دو كتاب و الا تكرار مكرارت است فيلمها و داستانها . حالا اگر كسي توانست بگويد كه چه چيزي ان قديمها جامانده است كه هنوزهم ادمهاي مدرن و شخصيتهاي مدرن ، به نوعي باز آفريني همان قديم خويشند و رجوع ميكنند به اصل خويش كه مولانا هم گفته بود.  

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 18:59  توسط   | 

الان سگي دارم فين فين ميكنم و گيج منگولا ميزنم چرا كه ديدن ستارها هم هزينه بردار است وقتي كه بخواهي كه نخوابي و ببينيشان كه در آسمان چگونه با هم بازي ميكنن وعقرب چه كسي در قمر ميافتد و با كه قرين ميشود .

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 19:13  توسط   |