آخ اگر مي دونستين كه چقدر دلم مي خواست مثل حسين درخشان مي بودم يا بهنر بگم الگوي من حسين درخشان به عنوان يك جوان است وبس . البته هركسي براي انتخاب يك الگو، اولن آزاد است و دوم هم معيارهاي خودش را دارد . همان چيزي را كه من دوستش دارم حسين درخشان دارد ، دربدرتر از بادهاي همواره . عكس بگراند مانيتور من عكس حسين درخشان است در حالي كه دارد به يك قاب عكس نگاه مي كند .
رفتن ورفتن و ديدن وديدن و گفتن و گفتن و نوشتن و نوشتن .
دنيايي كه هيچ گاه گيرم نخواهد آمد كه من ناخواسته امده ام .
چون آمدنم به من نبود روز نخست وين رفتن بي مراد عزمي ست درست
برخيز وميان ببند ساقي چُست كه اندوه جهان به مي خواهم شست .
پس اختيار رفتنم هم به ان شكل كه مي خواهم دست خودم نيست كه خاصيت آدم بودن در همين اجتماع است وبس و همين اجتماع آن شكلي را كه من مي خواهم از من گرفته است . انقلاب وان جنگ كذايي هشت ساله كه جوان ها و آينده ها را نابود كرده است و خدا نگذرد از تمام مسببين جنگها در هرجاي اين جهان .
... و خيام چه خوش گفت كه :
ما لعبت كانيم و فلك لعبت باز از روي حقيقتي نه از روي مجاز
يك چند در اين بساط بازي كرديم رفتيم به صنوق عدم يك ، يك باز
و
از من رمقي به سعي ساقي مانده است وز صحبت خلق بي وفايي مانده است
از باده دوشين قدحي بيش نماند از عمر ندانم كه چه باقي مانده است .
و
دوري كه دراو آمدن و رفتن ماست اورا نه نهايت ، نه بدايت پيداست
هركس مي نزند دمي در اين معني راست كين آمدن از كجا و رفتن بكجاست .