تبليغاتX
سردبیر دیپلم
سردبير

یکی از دوستان وبلاگ نویس ما کامنت گذاشته است که خیلی وقت بود که از این حرف های سیاسی نزده بودی . جدی هم خیلی وقت بود که این قدر حرف بو دار نزده بودم . اگر به لینک داده شده رفته باشید به طور حتم دیده اید که نوشته است اگر در آن واحد تما پسرها ازدواج کنند بازهم یک میلیون و هفتصد هزار دختر بدون شوهر باقی می مانند . می بینید این حرف خیلی بو دار است . چون این تعداد دختر ماحصل انقلاب و جنگ کذایی و مدیریت ارزشی است ونه مدیریت هدفمند تحصیلی . ماحصل همانسیاستی است  که شاه می خواست  نسل اسلام را براندازد و ما سربازان امام زمان تولید می کردیم . بدون آن که فکر کنیم که این سرباز بی جیره و مواجب خدا را فراموش میکند چه برسد به نماینده  او .  وآن جنگ کذایی که یکی پس از دیگری جوان های مارا رژیم بعث عراق از بین برد .و هر جنگی کذایی است و در هر حالتی .  

دیگر اینکه امروز با دهان روزه کمی چشم چرانیدم ومتلکی نه از روی رضا پراندیم که به هدف ننشست . آمدیم از مابین سه دختر خانم جوان بیست ساله { لپ کلام ، هلو} رد بشیم که گفتم :ببخشید و جواب دادن :یا الله . برگشتم وگفتم : الله نگهدارتون خانم محترم و رفتم و بازهم مثل همیشه چشمم در نگاه اول دنبال همان نقطه آنتریک دختران است ، سینه های لیمویشان .

گفتم لیمو . یک آهنگ از جهانشاه برومند گوش می کردم و حالش را می بردم که نگو ونپرس ، به همین نام لیمو .نوارش را ددم به کسی وبرد که برد و ماندم در کف آن آهنگ . کسی نمیدونه اون آنگ داخل کدوم آلبوم استاد جهانشاه برومند ه .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 18:45  توسط   | 

بحران شوهر در ایران ما

گوشت ها

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 17:7  توسط   | 

این همایون شجریان هم این آلبوم آخریش بد نیست . از دوکار قبلیش بهتر است و قابل شنیدن تر . کار آخرش قبل از این یکی آخری یک جورهایی اصلن رعایت نکرده است گام های موسیقی را و یم جورهایی آش شلم شوربایی است ومرا که اصلن نمی گیرد که نمی گیرد .  یک جورهایی درآلبوم  شوق دوست  و نقش خیال با عجله کار کرده است و همانند پدر گرامیش وسواس در خواندن اشعار در کدامین قالب موسیقی را بخرج نداده است . بهر حال سه آهنگ جدیدش را می توانید از اینجا دانلود کنید و نویسندگان وبلاگ آواز را دعا کنید واین جانب را هم نیز.

 .از وبلاگ آواز

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 17:0  توسط   | 

امروز بعد از مدتها کمی والیبال بازی کردن کلی حال داد و کمی هم بیش از حد خوردم زمین .موندم والیبال بود یا فوتبال . دوم  اینکه این ورزش کردن هم در کوچه پس کوچه ها یک حال اساسی که دارد این است که کلی می شود دید زد . بخصوص یک همسایه داریم که دوتا جگر داره اساسی اما حیف که دینشون به ما نمیخوره و کلی گوشه گیرن .  مثلن دختر بزرگش هروقت با دوست پسرش میاد از ماشین که پیاده میشه یه ÷ولی میده بهش در حالی که پسره چراغ ماشین رو سو بالا میزنه که ما نبینیم که دختر صندلی جلو نشسته و خلاصه طبیعی کاری و خیال اینکه ما خریم و نمی فمهمیم اما خودشه . خلاصه کلی چشم چرونیدم و حال بردیم  .

سوم هم اینکه امروز راوی فیلم محمد رسول الله فوت کرده و خدا بیامرزدش و از بعد انقلاب آمریکا زندگی می کرده و اونجا هم مجری برنامه های رادیویی بوده . تنها صداست که می ماند .

چهارم هم اینکه قرار شده ÷س فردا فیلم طبیعت بی جان مرحوم سهراب شهید ثالث رو بگیرم و ببینم و فقط می مونه برام سکس وفلسفه محسن مخملباف که خیلی ها میگن ...س و شعر محضه .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 23:49  توسط   | 

خب بستن روزگار نو به همان دلایل همیشگی تنها حکایت یک طرفه کردن مسیر انتخابات شوراهای شهر است وبس . و الا به  تک تک نوشته های قوچانی می شد گیر داد و شرق را ست اما روزگار نو را نمی فهمم . جزهمان که در بالا آمد و مسطور شد . دارم الان زندگی با صدای عبدالوهاب شهیدی را گوش میکنم و لذتش را هم می برم .

 یک شب از روی صفا با دلم وفا کن 

یا وفا کن با دلم ، یا من و رها کن   

فردا روزجهانی هدر دادن خون است . چرا که مشتها می رود دردهان اسرائیل تا دهانش سرویس شود و ددست از سر مسلمنان بردارد و تلوزیون هم هیچ چیزی جز نشان دادن خیابان ها در دستور کار ندارد و صدا های مردم .و باید به طور حتم  آن طرح می را به اجرا گذاشت . از نماز تا نماز .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 4:10  توسط   | 

فردا روز جمعه روز آخر ماه مبارکی است که دارد به خوبی و خوشی تا اینجا تمام می شود و میرود که ماهی عزیز تر بیاید چرا که دیگر می شود خوردو نوشید وکشید و بوسید و دید و .... الی ماشالله . و دخترکان زیبا روی خوشگل را که در همه جا به عنوان نعمات الهی بر سفره خوان مومنین شل و ول گسترده شده است و میشود سپاس کرد خداوند را بعد از سی روز خود خوری و خودسوزی از بابت این نعمت .   

و دیگر اینکه در خانه ما در ایام ماه مبارک  به اتفاق خانواده در ایام تعطیلش طرح ملی از اذان تا اذان برپاست .بدین صورت که بعد از خوردن سحری و خواندن نماز صبح  همگی به زیر پتوها مراجعت کرده با حالت شیرجه و تا اذان ظهر تکان از تکان نمی خوریم . دماوند اگر تکا ن خورد ماهم تکان می خوریم  . مشغلوزمه سگ باشم اگر دروغ بگویم به شما خوانند عزیز .  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 18:4  توسط   | 

الان که دارم اینها را می نویم دو ونیم بعد از نیمه شب است ونشدکه بخوابیم و احیا داشتیم . ما زیر پتو و پدرمان جلوی تلوزیون با صدای بلند برای همسایه ها که ما هم به فیضی برسیم که رسیدیم و خلاص .

سال ÷یش مادرم نزاشت من بخوابم و اون و خواب رو ببینم و امسال هم پدرم و رفتا وتا سال دیگر که باشم یا نباشم ..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 2:42  توسط   | 

اینجا در یاد داشتی پارسال به سال قمری نوشتم که بر این بنده نه چندنان مخلص خدا چه رفته است در دوسال قبلش و چه ها آیا خواهد رفت در سال های بعدش . جوری متافیزیک است که با خواب به دست می آید و کمی امادگی روحی هم می خواهد و باز سازی می خواهد . حالا در این شب که آمده است دوباره و به نظر شخص حقیرشب قدر همین شب است آیا دوباره میاید یا نه .

اما با نوشتن آن چه که بر این حقیررفته است در سال های گذشته اش در سال پیش قمری پیش زمینه ای برای دوستی فراهم آمد که چندی نپایید و از هم گسست اما دوران خوبی بود برای همان دوره کوتاه اش . حالا دوباره آن اسب سیاه به سراغم می اید یا نه چیزی است که فردا و در ادامه همین شب مشخص می شود .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 23:7  توسط   | 

فردا شروع می شود ثبت نام شوراها و در این جا باز تکرار میکنم که به نظر من شوراها در دستان کارگزارانی ها می افتد و این گردش به چپ را در آثار و روزنامه های نزدیک به این طیف می شود به راحتی دید و با انتخاب ها و صحبت های معنوی |پدر این طیف هاشمی .

 

الان این سینما و ماورا فیلم نارو نی را که نشان میداد در یک نما که جهانگیر الماسی بر روی  انگشت شسصتش جوهر می ریخت که به یکباره من و برادرم زدیم زیر خنده وبه ییاد بچگی هایم که تمرین خط میکردم و انگشت شصتم را مثل انگشت رضا خوش نویس مرحوم حاتمی سیاه می کردم .

فردا شب برایم شب خاطره انگیزی است باشد برای فردا شب .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 23:6  توسط   | 

ای بخشکی شانس . از دوشنبه اون هفته تا الان که بدون سیستم موندم ، ارتباطم رو با دنیا از دست دادم . رادیو که گوش نمیدم ،تلوزیون هم که اراجیف بار میکنه و ماهواره هم که نمیزارن بگیریم که گناه ؟ بدبیاری اینه که امروز 80000هزار تومان خرجش کردم و موندم چرا نرم افزار word افیس رو نصب نمی کنه و مینویسه که سورسش نمیدونم کجاش داره لنگ میزنه توی stup و الی آخر . مواظب خودمون باشیم توی این شب ها و مارو هم دعا کنید و الی آخر که مججالی نیست برای خود بودن و باید همه او باشیم و بی نیاز از مال دنیا و....

یک بار تفال زدم به حافظ که فرمود تو داری ریا کاری می کنی .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 20:38  توسط   | 

شكل ساده اي دارد و آرام و لغزان از مقابلت هماننديك شبح مي گذرد و تو انگار كه سايه يك عابر را در خيابان ديده اي و بعدش هم هيچ مي شود در هيچ . نمي دانم در كجا بود كه حواندم و يا شنيدم كه مي گفت ، شايد برداشتن يك سد از پيش پاي خويش مسير زندگگي را عوض كند .

امروز در جايي بودم كه كسي امد وسلام و احوال پرسي ومعرفي و ديدم كه از اهالي نوشتن است و فيلم نامه نويس است و فيلم هم مي سازد و آه بود كه از پشت سرم بلند شد كه چرا آن زمان كه پنج تا فيلم نامه نوشتم چرا ندادم كه كسي بخواند و چرا دنبال هر چيزي را تا اخرش نمي گيرم و زود خسته مي شوم و دل زده و افكارم ازهم مي پاشد .

چرا خودم ، خودم را تنها مي گذارم و ول مي كنم . شايد دليل اولش نداشتن اميد به اينده است كه مات ميزند درست مثل اين ماقوت هايي كه مادرم سرسفره افطار مي گذارد و اگر چايي نخوري و يك راست الله واكبر را گفتند بچپاني در دهانت تا آنجيت يخ مي كند كه نگو نپرس .

اشكال ديگري كه در كارم پيدا كرده ام اين است كه من اصلن سوژهايم را ياد داشت نمي كنم و بعد كه مي خوامه بياد بياورمشان تا بنويسم اگار دارم وضع حمل ميكنم .

و ديگر اينكه روزنامهاي هم نمانده كه بشود مطالعه كرد ولذت برد از ياد داشت هاي سعيد حجاريان و محمد قائد و قوچاني و ديگران وديگران .

بي حوصله شده ام .

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 21:55  توسط   | 

و ديگر اينكه اين صداي عبدالوهاب هيدي هم در جاهاي سكات عجب غوغايي دارد و آمد را حالي به حالي ميكند . الان دارم به ياد گذشته هاي نه چندان دور صدايش را با گوش جان ، نوش مي كنم . امروز ديدمش . عشق نه چندان دور ودرازم را كه از دوران راهنمايي همان پانزده و شانزده كه سر سينه پسرها سفت مي شود و دخترها هم مانتوهايشان از زير گلوپايين تر برآمدگي پيدا مي كند . درست هفت وچند دقيقه صبح و يك باره در چند متري خودم ديدمش و آنچنان جا خوردم كه نگو و او هم . اما افسوس و صد افسوس .كه ما از درمعرفت آمديم و او از در بي معرفتي به در رفت .

آن شب كه نگه بر نگهش دوخته بودم از ديده وي راز دل آموخته بودم

در چشم سيه داشت نهان برق نگاهي كز گرمي‌ان تا سحر افروخته بودم

گر سايه مژگانش به دادم نرسيدي در شعله برق نگهش سوخته بودم

با يك نگه از ديده من ريخت به دامن گنجي كه به عمري به دل اندوخته بودم

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 22:28  توسط   | 

ديشب بعد از سحر بود وداشتم چايي ميخوردم درتاريكي . بساط لحاف ودوشك هم كه مثل هميشه پهن است {ما تخت خواب نداريم . به طور كلي در خانوادهايي مثل ما كه وضع ماليشان درحد متوسط پايين تر است اصول وانديشه هاي مرحوم مغفور لنين را مي توانيد ببينيد .همه چيز اشتراكي است .كمونيست و سوياليستي است تمام انديشه ها و افكار آن خانواده .به طور مثال هركسي كه زودتر از همه از خواب برخيزد بهترين لباس گيرش مي‌ايد و بهترين كفش را هم مي تواند بپوشد. اگر قرمه سبزي هم از ديشب مانده باشد در خانه كه ديگر قربانش بروم ، امام زمان هم بيايد كسي محلش نمي گذارد و غذا را بچسب و خدا نكند اگر كمي خوش خواب باشي و مادر هم حواسش نباشد و جمعه هم باشد . سر، سر است و پا ، پا . اگر نان هم نباشد و جمعه هم باشد بايد كلي پياده روي كني تا برسي نانوايي كه آن روز سگي را پخت مي كند .و اين ها همه آن زماني است كه خرجي بيار خانواده يكي باشد وآن هم پدر.يك سر و پنج فرزند و البته يك مادر. بگذريم } نشستم و كتاب سهراب را بداشتم و تفال وار برگي را باز كردم . آمد ....

به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت

و روي شانه ما دست مي گذارد

و ماحرارت انگشت هاي روشن او را

بسان سم گواريي

كنار حادثه سر مي كشيم .

«ونيز»يادت هست ،

روي ترعه آرام ؟

در آن مجادله زنگدار آب و زمين

كه وقت از پس منشورديده مي شد

تكان قايق ، ذهن ترا تكاني داد:

غبارعادت پيوسته در مسير تماشاست .

هميشه با نفس تازه راه بايد رفت

و فوت بايد كرد

كه پاك پاك شود رنگ طلايي مرگ ....

و مرگ و تعابيري كه حضرت قمشه اي مي فرمايند و سهراب و...

هر مرگ اشارتي است به جهاني ديگر . و من كه تاكن خوردم و نه فلسفي كه نكند فردا مي ميرم و خودم خبر ندارم . صبح سوار ماشين كه شدم باور بكنيد ويا باور نكنيد نصفه و نيمه خودم را آماده كرده بودم و نمي ترسيدم و مزه مرگ { طعمش لزج بود درست مثا پاچه گوسفند } زير زبانم بود .

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 22:18  توسط   | 

تا چند روزديگر رئيسمان عوض مي شود و آدمي جديد با افكاري جديد مي آيد . همه كه از رئيس جديد تعريف مي كنند ، تا چه افتد وچه در نظرآيد . و وقتي كه به محل كار جديدم آمدم پي بردم به ان حرف قديمي ها كه دم از داشتن و نداشتن ستاره مي زدند . با اين يكي حسابي ستاره ام گرفت . اهل شعر وموسيقي و فرهنگ . كتاب خواني قديمي كه خودش ، خوش بود و بس . مهمتر اينكه آدمي با منطق است و اين يكي را هركسي ندارد و اگر داشته باشد يا اهل افاده اش هم باشد آيا درست باشد يا نه باز يك مسئله ديگر است . بهر حال چه او اين خط ها را بخواند و چه نخواند ، مي نويسم كه نصف نيمه مخلصيم چون بهر حال جهان ، جهان نسبيت است وبس .

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 22:5  توسط   | 

اين جمعه هاي ماه مبارك به درد هيچ چيزي نميخورند . حتي به درد خوابيدن . شكم خالي و خواب .والا . مگر ميشود . تمام سياست مداراني را كه كشورشان را به ...اي داده اند از سر همين شكم وسيري و سربه زيري و نه البته به قصد فروتني بلكه به دليل فكر كردن به زير شكم بوده است . حالا حساب كار در ماه مبارك دست تان مي آيد . مثل سگ دنبال آنم كه خودم را از گيرو دار اين افكار بيهوده اي كه مثل خوره دارند روحم را مي خورند آزاد كنم تا بتوانم سال ديگر را روزه خورون كنم . مثل سگ دارم له له مي زنم و طرف جلوي چشمانم آب مي خورد و تا سال ديگر او هم زنده است ومن هم و او رو به جلو ميرود ومن درجام ميزنم اين بار مثل خر.

البته تلاش كردن امري جداگانه است اما تعداد زيادي را هم مي شناسم كه بدون سگ دو زدن و تلاش آنجاهايي رفته اند كه هيچ بني بشري با تلاش به انجا ها نرسيده اند .

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 15:42  توسط   | 

يك پنج شنبه ديگر امدو مست و سرخوش از آنم كه روزي رفت تا روزي ديگر بيايد كه شايد بردرد بر پشت ، پشت ستان اين آينده نامعلوم ، آويزان از درواره جواني.
 
ديروز كه خواندم صلاحي رفته است سوي حق ، حسابي حالم گرفته شده وآخرشب كه برادرم آمد خانه و بهش گفتم فقط مانده بود كه بق كندو بعدش هم بزند زير گريه انگار .منتظر هرخبري بود بجز اين و اولين چيزي رو هم كه گفت : سكته كرده ؟ مونده بودم كه از كجا فهميده .

ديگر اينكه خدا نكنه آدم درمونده كسي بشه . طرف دوست بنده كه چپ و راست ارادت به سيدها رو جار ميزنه و ما هم كه ساداتيم و العجب كه هنوز خودم باورم نمي شود و مي تواند بيايد اين سيستم ما رو درست كنه اما نمياد ، والا .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 23:26  توسط   | 

حالم کلی گرفته شد وقتی که شنیدم عمران صلاحی فوت کرده . یادش بخیر .کتای حالا حکایت ماست از صلاحی رو که می خوندم یک جایی نوشته بود که مدتی ر در بیمارستانی بستری بوده است و چندتن از دوستان و آشنایانش مرتب به دیدار او می رفتند . کمی دقت کرده است در یکی از اشعارش سروده است که : آشنایانم نیز به ملاقات پرستار جوان می آیند / . خدایش بیامرزد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 22:37  توسط   | 

1- سيستم من خراب شده و دنبال يك فايل p4e مي گردم براي moder bordam كه iwill و ضجه ميزنم كه اگر كسي اين فايل رو داره برام ميل كندش كه سخت محتاجشم و مانده ام با پايي در گل . چون bios سيستم من خراب شده و ويندوز رو با جنده بازي مي آرم بالا .

2- ما چهار نفريم كه اگر هرشب نه ، لااقل شب هاي تابستون رو يك شب در ميون جلوي خونه يكي از خودمون جمع ميشيم به گفتگو از هر دري وهر سحني . از ادبيات گرفته تا سكس و سياست و اقتصاد و ورزش و... . امشب يكي مون گفت: جون تو (جون خودت ) امروز يكي از دختراي هم دوره دانشگاهم رو ديدم ، بعد از دوسال . تيپ روسيه ، روسي . بدرد نسل كشي كردن مي خوره از بس كه خوشگله . جو دانشگاه مارو ببينيد . دنبال يك متر به بالا نيستند . اكثر به اتفاق يك متر به پايين فكر مي كنند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 22:2  توسط   | 

يك نفر در جايي مي گفت كه انتن خوب است اما ما انسانها خرابش كرده ايم از اساس.
تبصره:شما چرا فكر ميكني هركي آنتن داره حتمن داره فيلم سوپر نگاه مي كنه .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 20:0  توسط   | 

حقيقتش اين است كه من جسارت عجيبي به خرج داده ام و ديشب پس از اين كه براي سحري از خواب بلند شدم با جديت تمام گفتم كه اگر تا ساعت 9 يوم الشك بود من كه مي خورم روزه ام را . خودم هم باور نشد كه نشد كه بتوانم اين كار را انجام بدهم اما انجام بدهم . وارد محل كار كه شدم چايي آوردند و ديدم كه ساعت 9 است و خبري نشد و خوردم وپشت سرش با شكمي كه پر از قرمه سبزي از سحر بود ، جايتان خالي رفتم بيرون و دودي هم زدم و چشمي هم در صنايع آفرينش به كار انداختيم . و چنين جسارتي هنوز هم كه هنوزه است تا به حال در خودم سراغ نداشته ام كه نداشته ام . آمدم خانه با شكمي كه از صبح سحرهيچ چيزي نخورده بود غير از دود و چايي ، پدرم گفت :خدا قبول كند .گفتم :خب بله البته .

 

اين ماه رمضان آمد و باز خيلي ها را جو مذهبي بودن را مي گيرد و انگار در همين سي روز پلكان بارگاه تعالي را بالا ميروند و صاف در بهشت اقامت مي گزينند . هيچي هم از اين بدتر نيست كه يكي مثل باباي من قرآن را بردارد وعينهو دراويش كه دنبال مستمع مي گردند ، شروع كند بلند ، بلند قرآن و دعا خوانند و مثل چند سال گذشته تنها مادرم پاي ثابت جلسه بابام است و بس كه چندين و چند سال است كه دارد رياستش را طاق مي آورد و پدرم استاديش را حفظ كرده است .

الان هم كه دارم اين هارا مي نويسم بابام دارد با مادرم قرآن را دوره مي كند . به طور كلي ماه مبارك رمضان از آن آنهايي است كه مي خواهند  گناهانشان را پاك كنند تا باز سالي ديگر را پيش رو آورند براي يكي آأم عادي بودند كه گناه هم ميكند اما ذكرش اين است كه خداوند ارحم الراحمين است .  

يادش بخير هنوز ان زمان كه كسي از جمع خانوادمان به خانه خودش نرفته بود ، سحر اول كه بلند مي شديم هركسي براي خودش وردي داشت كه مي گفت . خواهر بزرگترم مي گفت : اََه باز بايد عين ديوانه ها بلند شيم غذا بخوريم . دادشم مي گفت : الان جلوي گاو جو بريزي نمي خوره كه ما بلند شديم  تا غذا بخوريم . خواهر ديگم مي گفت : بيست ونه تاي ديگه مونده ، به اميد كه تك بشه . من ميگفتم كه : كي بشه كه بخونيم ، عيدرمضان آ«دو ماه رمضان رفت / صد شكر كه اين آمدو صد شكر كه‌ آن رفت . دادش كوچكيم هم چيزي نمي گفت و اگرم مي گفت الان بادم نيست شايد توي پست بعدي بگم ، ازش بپرسم .

اما دور از شوخي ، اين ماه كه تموم ميشه ، يك جورهايي ناراحتم چون ميدونم باز دوباره صبح عيد فطر بايد باز بابام بحث كنم كه بلندشو سالي يك بارو الي آخر و آخرشم اين كه باز دوباره اضافه وزن ميآد سراغم .

 

چند تا دعا مي كنم : آمين يادتان نرود .

خداوندا اين روزهاي مبارك ماه رمضان رسيده است ، هر چه زودتر روزهاي مبارك ماه شووال برسد .

خداوندا اين عمر ما به سرعت مي گذرد ، اين روزهارا تندتر وتندترش كن .

خداوندا اين سعادت را از مابگير كه يادمان بماند كه روزه ايم تا بتوانيم لبي تركنيم ، از هرچيزي . 

خداوندا امسال هم اين ماه را ختم بخيربكن برايم كه اگرازاسب سياه جا بمانم ، ديگر هيچ .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 22:15  توسط   | 

بابا ايوال دارد اين احمدي نژاد با اين تعغيير ساعت هايش براي كارمندان . بابا اگر احمدي نژاد راست مي گويد بيايد و بورد ساعت كار كارگراني كه مملكت بر شانه اي انان سوار است و به ان ها كارگر نمي گويند ، بلكه مي گويند اوليور تويست ، برود و فكري به حال انها بكند و الا اين ساعت ها كه دردي از درد مملكت نمي گشايد. كاري بكند كه تحريم نشويم . كاري بكند كه حق به حق دار برسد والا پولدار دارد پولدارتر مي شود  وفقير ، فقيرتر و خبري از رجايي نيست كه نيست .

 

الانم چون اعصابم خورده دارم اي جواني مرحوم حسين قوامي رو گوش مي دم كه خداوند الهي كه بيامرزدشو با خوبان محشورش  كند . آمين .

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 19:7  توسط   | 

فردا مدرسه ها باز مي شود ووباز خوبيش اين است كه سر ايستگاه  چند آدم جديد را مي شود و ديد ولذت برد از ديدنشان كه به به . عجي آينده سازان زيبايي كه در بعضي هاشان خداوند تمام قدرت خلاقيت خودرا به خرج داده است . به خصوص يكي كه همه اش نگاه مي كند و نه چشمكي رد ميكند و نه شماره اي ميدهد البته اگر بدهد من نمي گيرم چون فاصله حداقل 5 سال است و بچه حساب مي شود. امسال كه ميرود پيش دانشگاهي و حسابي هراهيم خواهد كرد تا محل مورد نظر .

دوم اين كه ما چه قدر ادم هاي ناسپاسي هستيم كه خداوند را شكر نمي كنيم كه مجبور نيستيم هر روز صبح بيدار شويم و مثل خل ها به مدرسه هاي مسخره برويم .{ نقل قولي از وودي آلن بود به نظرم } اما بهر حال هر دوره اي خصوصيات خودش را دارد و دوران مدرسه به خصوص دبيرستان {ما كه پياده مي رفتيم } نظر بازي بود . ضد حالشم اين كه يك رفيق مذهبي دنبالت بيفته كه نگاه نكن و گناه داره و چشم چرون و الي اخر كه من ميگفتم در جوابش با يك شعر : در نظر بازي ما بي خبران حيرانند ما نظر بازي ميكنيم در قدرت سرانگشتان خداوند و الي استغفرالله .

يادس اما بخير باد كه برايم درس خواندن شده است بادا باد كه رفته است بر باد و در كف دست باد است سرنوشت جواناني چون من ديگر نمي توانند خودشان را درسطح اجتماع بكشند بالا و الي آخر كه مي شويم مدل همان پدران پدرمان كه در شهر بودند اما داد مي زدند كه ما مدرن نميشويم و سنتي هستيم پاشنه بسته .

سال آخر يادش بخير كه مثل سگ درس مي خواندم {ترم اخر} چون جو دانشگاه رفتن و دانشجو شدن و آزادنه در يك جمع با دختران چرخيدن و لاس زدن اسلامي و باقي قضايا ما رو گرفته بود . اما حبف كه نظام جديدي بوديم و بين دوترم راهمون نداند پيش دانشگاهي و رفتم سراغ كارهاي خدمتم و معافيم رو گرفتم به علت ناراحتي قلبي و قبلي و خوشحال امدم بيرون و يك سيگار روشن كردم و شكر خداكردم و بعدش شدم نق خور بابام و افتادم به گه خوردن كه اي كاش اون دوسال رو مي رفتم سربازي و ...... .

خلاصه نشد كه درس بخونم و موندم همين ديپلمه .

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 0:1  توسط   |