تبليغاتX
سردبیر دیپلم
سردبير

 

 وقتی که من عاشق یک روسپی میشوم یا همان جنده یا لفظ کودکانه اش که می شود یک پری برای تمام مردها یا لفظ اقتصادیش : فقر و فحشا . این یک اعتراف نامه شاید باشد یا یک  یادداشت برای آنکه دوستش داشتم و از دستم پرید و رفت یا بهتر انکه بُرش زدند و رفت . درست تقصیر من بود . به تمام و کمال . دست خودم هم نبود ، اما باز من مقصرم و تمام گذشتگان و رفتگان در این خاک . آنها هم مقصرند . می شود مثلن سید ظیاءالدین طباطبایی را هم نام برد .یا آن سیاستمدار امریکایی که کودتای بیست و هشتم مرداد سال سی و دو را به راه انداخت .یا همین اصغرزاده وعبدی و تمام دانشجویان پیرو خط امامی را که ان سفارت کذایی را اشغال کردند و 432 روز دیپلماتهای آمریکایی را باز داشت کردند . یا حتی همین کمال تبریزی که از آن واقعه فیلم برداری کرد و در تمام دنیا آن را حماسه ای ساخت ، حماسه ای که از پسش حماسه ای هشت ساله آفریده شد و حسین فهمیده خودش را زیر تانک برد تا یک پل یا یک خاک ریز فتح نشود . تمام این ها ممکن است دخیل باشد در این امر ، اما آمر این امر خواسته و ناخواسته بخشی را شامل حال من می شود .من در متن هستم .پس این واکاویی یک پروسه است . من متدین هستم . دین دارم . اسلام . خدا را قبول دارم . نماز می خوانم و روزه ام را هم می گیرم ، درست ونادرستش را نمی دانم .پس ظاهر قضیه ام درست است و الله و اعلم  و بالذات الامور و خداوند آگاه است به امری که انجام می گیرد . بعد از آن هشت سال کذایی که جنگ بود یا دفاع مقدس که در هردو صورت بازنده کسی است که تلفات جانی و اقتصادیش بالا باشد ، کودکیم رقم خورد و آهسته ، اهسته وارد دوران نوجوانی می شدم . دوران بلوغ جنسی و یواش یواش از خیلی چیزها خوشم می آمد . دورانی که همه چیز یا سیاه بود یا خاکستری . دورانی که سیاهی حرف اول واخر رنگ ها را برای همه چیز می زد .این دوران پس از آن هشت سالیست که تنها خرابی درخرابی داشت وبس .  .سال های دختران ، تنها چشم .  سال های دختران بی مو . سال های دوست داشتن و دوست داشته شدن به خاطر قشنگی ممنوع . سال های اولین نگاه ، اولین گناه  .سال هایی که به خاطر حسین بن علی محکم تر بر سینه زدن ، شاید سبب تقربی شود و حشرو نشری در ان دنیا با خوبا داشتن . این ها همه و همه دست به دست هم داده بودند و سالیانی از عمر مرا تشکیل داده بودند . سال هایی که بسیاری از باورهایم شکل گرفت و شکستنش الان ، همین الان برایم مشکل است . برگ ، برگ دوران نوجوانی من پر شده است از باورهایی که امروز خیلی هایشان برایم شکسته شده اند و تنها افسوس گذراندن عمر در ان حالتها برایم باقی مانده است . همه آن برگ ها حاصل هدایت شدنی است که امروز همان هدایت کننده و یا کسی از جنس خودش قبول ندارد . خوب که نگاه می کنم می بینم ، افسوس که بی فایده فرسوده شدیم / وزداس سپهرسرنگون سوده شدیم  . و حالا خودم را مقصر میدانم به خاطر تمام آن باورها وعمل ها .

من هیچ قصد بدی نداشتم و نیت خیرم باعث شد که آن بلا سر ان دخترک بیاید . ما با هم بزرگ شده بودیم . از کودکی . از بازی کردن با هم تا حالا که نمی دانم کجاست وچه می کند. ما همسایه بودیم و همدیگر را هم دوست داشتیم و از دیدن هم لذت می بردیم و تحت هرشرایطی هرچند کوتاه نگاهی به هم می انداختیم . باد آن زمان بخیر که دنبال بهانه بودم تا دم خانه شان بروم و ببینمش . به هر بهانه ای . مثل گرفتن تخم مرغ یا نون یا انبری یا هر چیز دیگری . من دوستش داشتم اما برادرانه اورا برای فرداها می خواستم ، برای الان و بعدها که می آید . اما او مرا برای همان زمان می خواست . می خواست همه چیز از همان زمان شروع شود اما من خجالت می کشیدم ، از برادرش ، از مادرش ، از پدرش . خجالت یا ترس از اینکه گندش بالا بیاید و آبرویم برود . تحت هرشرایط و به هیچ وجه خارج ازآن دایره بسته دیدار پا  بیرون نگذاشتم و حتی هیچ نامه ای هم ننوشتم و تنها با نگاهم دوستش داشتم .با پرتاب کردن چوبش از لای درخت اختیار ازدست ندادم و عکس العملی نشان ندادم . تنها دوستش داشتم بی هیچ کم و کاستی . او را برای فرداها می خواستم . اما اشتباه یا همان تقصیر من از ان زمانی شروع شد که آمدند تا برش بزنند و من تنها به این اکتفا کردم که خودش انتخاب کند . کمی از گناهم کم می شود اما هنوز پابرجاست که پابرجاست . او رفت ، انتخابش اشتباه بود و رفت . بُرش زدند و پرید . تنها دلم به حال این میسوزد که نفهمید با چه کسی باید بپرد . با کسی پرید که یک دهم خودش آدم نیست ، اعتباری به آدم بودنش نیست . تریاکی است وبی سواد . البته تنها الان گندش درآمده است . یک چند باری که پرید با نگاهم با زبان بی زبانی رساندم که دارد اشتباه می کند ، بیرون رفتن و به خانه بردنش اشتباه است اما او تا گلو فرو رفته بود یا خود را به غرق شدن زده بود .سرمست بود و شاد و بی خیال از غم دنیا . گذشت و گذشت . بهار تا بهار و الان که پنج ، شش سالی است  از ان افتضاح انتخابش میگذرد ، خبرش دارم که یک باری هم که یک نفر درست وحسابی رفته بوده است خواستگاریش ، پسرک تمام تاریخ رابطه اش را به گوش پسرک رسانده است و طرف را بی خیال قضیه کرده است . تقصیر من بود که همان اول خودم را درگیرش نکردم تا بتوانم کاری کنم که گندش از همان محوطه خودمان بیرون نزند . اما این اشتباه من هم از همان اموزش ها و اعتقاداتی برخاسته است که در نوجوانی دیده ام . جایی که بهشتم تنها در چند شب احیاء و یکی ، دو روزتاسوعا و عاشورا با محکم تر برخود زدن به همان قصد تقرب شکل گرفته است .

اگر من با او دوست میشدم شاید الان کارش به اینجا نمی کشید که الان خبری از او نداشته باشم و بنویسم که :

رفتی ورفتن توآتش نهاد بر دل

ازکاروان چه ماند جز سایه ای به منزل .  

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 19:56  توسط   | 

وای خدای من دارد

 برف می بارد ، برف ، به روی خارو خاراسنگ / کوهها دلگیر دره ها دلتنگ / راهها چشم انتظار کاروانی با صدای ... آی سیاووش کسرایی که خدایت بیامروزد و تورا باخوبان در حشر ونشر گمارد که این چنین پاسداری کردی از تاریخ فرهنگ ایران زمین که آرش نامی دل کشوری شاد کرد و تو آرش وار نامش را تا بی نهایت تاریخ ادبیات پرتاب کردی که تا باشد و باشد , همه بگویند :

 آری آی  زندگی زیباست /  زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست .

 و براستی که با وجود سیاووش ها پابرجا خواهد ماند . و تو که از دایره پاکان بودی : زمین میداند این را ، آسمانها نیز / که تن بی عیب وجان پاک است / نه ترسی در سرم / نه در دلم باک است .

 و تو بودی و باشی و تاریخ .  حیفم آمد الان که دارد برف می بارد و باز انگونه می شود که مستی سراغ آدم را می گیرد یادی اززنده یاد سیاووش کسرایی نکنم که نامش همیشه برایم یاد آور برف و سپیدی وپاکی است . برایش می خواهم از خودش بنویسم که گفت : به من گفتی که دل دریا کن ای دوست 

  همه دریا از آن ما کن ای دوست

   دلم دریا شد و دادم به دستت

 مکش در یا به خون پروا کن ای دوست .

و به خون کشیده شد وقتی که خبرش امد که دیگر در میان ما خاکیان یکی  از جنس  آسمان بود وپر زد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 21:52  توسط   | 

نازنین دور از خودم . هوای صبحدمان شیری رنگ است و تو نیستی تا ببینی که من چگونه عاشقانه گام میزنم بر سنگ فرشهای طلایی راهی که می گذرد از انجایی که تو گذشتی . کمی دلم تنگ است وحسابی حال و هوای پیاده روی برم داشته است و برده است مرا تا آن پیاده رویی که دو طرفش درخت بود ودرخت و من و تو .

می خواهم فردا بیادت یک سیگار روشن کنم و پیاده بزنم به همان سنگ فرش خودمان و آوازی از شجریان یا پروین برایت بخوانم . دلم حسابی تنگ است و دلم حسابی پراست از دست تمام آدمهایی که می شناسیشان . همان ها که من و تو را بسیار آزار داده اند تا که چه ؟ هیچ . خودشان را در جهنم اعمالشان غرق کنند . می خواهم سیگارم را با همان فندک نقره ایت روشن کنم اما حیف که بنزنینش تمام شده است . می بینی . من هنوز عاشقم ، تنها ترین عاشق عصر آهن در دوران مدرن و تکنولوژی . تمام خیابان ها با تمام آدم هایش مرا به یاد تو میاندازند . با تمام هرچه که درآن است. تمام ماشینها با تمام آدمهای داخلش ، با تمام دختران سینه درشتی که مانتوهای چسبشان خبر از عالم  بلوغ شان و هنگامه سرمستیشان می دهد .تمام خیابان ها . درست فهمیدی . در دوران مدرن که آدمها بدون ماشین هایشان و ماشین هایشان بدون بنزین هیچ نیستند ، من یاد تو هستم . تمام خیابان ها پراز دود ماشین هاست و من عاشق توام و عاشق تمام ماشینهایی که موتورشان بد کار می کند و بنزینشان بد می سوزد و مرا به یاد تو می اندازد . یاد تو با ان فندکت که امروز بنزینش تمام شده است و هنوز جعبه اش راهم دارم . درست فردا صبح ، ساعت 30/6 اولین سیگارم را روشن میکنم و بعد می روم پیاده روی و کام های اساسی به دو منظور و دو یادگار میگیرم و دودش را غلنج میکنم در هوا و نگاه میکنم به آخرین ذره دودی که در هوا گم میشود و بعد خودم گم می شوم درآبی آسمانی که نقش خیال تو را در ذهنم حک کرده است .   

خیالات به چشمم چو همدم نشیند    

 چو عکس اندر آیینه یکدم نشیند

دلم درسیه خانه چشم شوخت     

 چو مسکین که بر خان حاتم نشیند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 20:8  توسط   | 

نمیدانم چرا بعضی ها عادتدارند کسی را سر بدوانند . خب آرام جان تو که می خواهی بگویی نه ، همان اول کار بگو نه . این همه مارو بالا پایین کردی هزار جا خم و راست شدیم تا کمر ، هزارا نفر اونجامونو دیدن بعد آخر کار میگی نه ، یکم آنجای آدم را می سوزاند که می فهمم که تو نمی فهمی چون تا حالا جلوی چند نفر آدم از خودت کمتر خم نکردی تا بفهمی یعی چه ؟

دیگر اینکه با گوشت کیلویی 4000 هزار و خورده ای کسی می تواند کتاب بخرد . من که کتاب می خرم تا بخونم یا از پس اندازم بر میدارم یا از قید پس اندازش می گذرم . یعنی یک جورهایی دارم قید آینده ام را میزنم و آن وقت آنهایی که آن بالا بالاها نشسته اند می گویند که چرا وقت مطالعه در ایران تنها چهار دیقه است در حالی که هر فرانسویی به تنهایی 47 کتاب در سال می خواند . به طور میانگین اگر هر کتاب را صد صفحه فرض کنیم یک فرانسویی در سال 4700 صفحه کتاب می خواند که به عبارتی می شود اگر هر ورق کتاب 10 تومان باشد می شود 47000 تومان فقط وفقط هزینه مطالعه اش . در حالیکه من به تناهیی برا ی یک ماه هزینه راهم برای تنها حدود 5 کیلومتر ماهیانه نزدیک به 20000 هزار تومان هزینه می کنم . تازه منی که هیچ خرج دیگری ندارم که واجبِ واجب باشد . آن وقت پدری که ماهیانه خداوند تومان فقط کرایه خانه می دهد قدرت فکر کردن به فرهنگ پروری فرزندش ندارد . قسم می خورم  جنگ قدرت آنقدر آن بالا بالاها در جریان است که همه از نفر اول تا آخر ، یک مادام بوواری هستند که دیوارهای قلعه شان آنها را از مردم جدا کرده است . بهر حال دیر زمانی است که این معضل کتاب خوان نبودن مردم مطرح است وتنها یک هفته به آن پرداخته می شود ، چرا که خود وزیر فرهنگ مان هم کتاب خوان نیست که نیست .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 18:37  توسط   | 

می خواهم یک پرینتر بخرم . واجب است . از حج واجب هم هم واجب تر است . نمیشود از خیرش گذشت.

ما که سرور پردارنده اصلی مایکروسافت نیستیم تا همه داده ها را نگه داریم ، از یادمان می رود ، پس بهتر همان است که پرینتری بخریم چاپ بگیریم از بعضی از نوشته های برخی وبلاگ ها . بخصوص این وبلاگ بهنود و خسرو ناقد . نوشته ها بی شمار دربی شمار درسند برای خوانندگان تا بیاموزند و بیاموزانند .

یا جمعه گردی های اساعیل نوری اعلاء که در سایت گویا نیوز فراهم میشود برای خواندن . یا محمد قائد . بر همه این ها گاه واجب می شد برخی از مقالات در روزنامه شرق (رحمه الله علیه) که یادگاری بود بر دوران روزنامه نگاری مدرن و برخی یاد داشت های خودم که گاه فرصت نمی شود برای خودم هم که شده چاپشان کنم تا اگر خواستم به جایی بفرستم زود فاکسش کنم و نه اینکه به علت مشغله کاری به هزار نفررو بزنم تا یک نوشته را برایم چاپ بگیرند . که گاه چه بی شمار فرصت ها برای آغازی خوب را از دست داده ام و این جاست که می فرماید فرصت شمار یارا . و می شماریم روزها را و شب ها را و … .  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 20:19  توسط   | 

 

باران پائیزی کمی خودش را نشان میدهد و خبر از روزهای سرد و سوزان ، اما بی آبی را نوید می هد که در پیش است و کمی تعغیر در پوشاک  آسیب پذیری در مقابل سرما را کاهش می دهد و این خود مستوجب بقاست در جهان فانی . (باز داره فلسفی میشه) .

 از این ها که بگذریم  خواندن اعترافات ژان ژاک روسو را شروع کردم به خواندن و توصیه اش را هم می کنم به خواندن و این امر از سر توصیه دوستی انجام می گیرد. اعترافات ژان ژاک روسوتا آنجا که من خوانده ام بیشتر یک خود انتقادی است تا اعتراف ، یا اعتراف نامه ای . این گذاشتن بی پرده تمام خود از کار هرکسی بر نمی آید که نسخه ایرانیش جلال آل احمد است در سنگی بر گوری . این شقه شقه کردن خود بر روی صفحه سفید کم از خوردن تازیانه و کایه ونیش از زبان مردم نیست . و این تلاش برای خود را منزه کردن کاری است عظیم که تنها به نظر من کسانی این ار را می کنند که می خواهند یا خود یا بشریت را منزه و پاک هدایت کنند .

در نسخه اورجینال ایرانی برای این کار در بعد ازانقلاب به خاطر ارشاد های دلسوزانه ای که( محمد قوچانی در مقاله فکر می کنم با نام دولت ارشادی یا دولت فرهنگی نوشته بود )دولت مکرمه ارائه داشته است نمی توان نوشته ای را پیدا کرد به خصوص که بخشی از این گونه نوشته ها را یاد داشت های دوران خانم بازی و چشم چرانی هر فردی را در برمی گیرد که سکس هم می تواند بخشی از آن باشد ، نمونه ای نمی توان یافت . اما نسخه های دیجیتال اینگون موارد تا دلتان بخواهد دارد وارد بازار می شود و مرا به یاد مصاحبه ای با ماشاله شمس الواعظین می اندازد که می گفت :در دوران ارتباطات و عصر انقلابات دیجیتالی کسانی شکست می خورند که فضای فرهنگی آنان بسته تر است که سکس هم یک بخش فرهنگی دارد و آن هم این است که خیلی ها سکس می کنند اما کیفیت آن یک بخشش باهر کس پریدن نیست را رعایت می کنند اما

بسیاری دیگر به سمت هرزگی و بی بند وباری می روند . بی بند وباری یک بخشش در این عصر بی بند وباری دیجیتالی است که بر گرفته از ان فضای بسته ای است که حالا به صورت فیلم های سکسی شخصی در ایران پراکنده می شود و بلوتوث bluetoth  این امکان بزرگ جهانی بدون کوچکترین امکانی برای ردیابی بزرگترین خطر برای کشورهایی با فضاهای بسته هستند و نمونه بازرش فیلم های سکی ایرانی درداخل کشورمانند همین زهره شوکت است . و چه در امارات که به درستی مسعود ده نمکی انگشت اشاره اش را برروی آن قرارداد تا کمی به غیرت و همیت ایرانیان وطن دوست بر بخورد تا گامی در جهت هرچه بهتر کردن فضای اقتصادی وفرهنگی کشور بردارند .

بهر حال سعی این نوشته برآن بود تا به باور خود گامی کوچک برای به پا داشتن حرکتی بود در جهت نیل به این آگاهی که تکنولوژی خطری برای هیچ حکومتی نیست تنها خطر موجود برای هر نظام مردمی آن است که مردم با فرهنگ خودشان درعصر ارتباطات و انقلاب ها دیجیتالی بی گانه شوند و این معزل بر طرف نمی شود مگر گشودن در یچه های جهانی بر فرهنگ ایرانی که این فرهنگ در برخورد با فرهنگ اسلامی و ترکی ورومی ومغولی ان را در خورد هضم کرده است و سرانجامی بر آن نشانده است که تاریخ پدر تمام ملت ها شاهدها براین مدعا دارد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 21:10  توسط   | 

این نوشته حاکی از آن است که امروز کمی سهل  انگاری یا به نوعی بی قیدی در مسئله ای خاص را به کار بردم و یا نوعی گام رداشتن به سمت سکولاریسم که خاصیت یک شهروند مدرن است . بحث بر سر شهروند مدرن بودن نیست اما جزئیی از زندگی روزمره یک انسان اجتماعی در سطح خاص است که کمی بالاتر از سطح امروز قشر متوسط ایران است والبته  این برتری منظور اقتصادی نیست بلکه فرهنگی واجتماعی است.

تند تند کارهام رو که انجام دادم و ناهار خوردم ونماز نخوندم و با همکارام زدیم بیرون به قصد نمایشگاه . وارد که شدیم خوبی این بود که بچه مدرسه ایها رو داشتن می بردن و کمی سکوت بیشتری بر فضای نمایشگاه حاکم می شد که خودش کلی نعمت است برای چون منی که 10 ساعت تمام صداها در گوشم حسین حسین می کنند . وارد که شدیم و کمی جلوتر که رفتم و خورشیدهم از زیر ابرها اومده بود بیرون و تازه متوجه شده بودم که هنوز فرصت برای خوندن نماز ظهر و عصر هست . بدو بدو به هرسمتی رفتم تا نماز خونشو پیدا کردم و اومدم برم داخل  دیدم دستشوی هاش جای دیگه است وباز بدو تا پیدا کردیم و امدم که برم داخل که دیدم از ورزشگاه آزادی هم شلوغ تره و کمی این و اون پا کردم و دیدم ، نه نمیشه باز دنبال یک جای دیگه و نبود که نبود و همکارم هم اون وسط ایستاده به تماشای من که مثل جت میرم و میام .کمی که دورزدم و بی خیال دستشویی شدم ، اومدم پیش همکارم نفس نفس زنان و پقی زد زیر خنده که احمق جون یکی از خصوصیات شهروند مدرن این که کمترین هزینه رو بابت  هر چیزی پرداخت کنه ، من قرص نماز خوردم بیا اینم مال تو یک قرص شکلات با طعم پرتقالی .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 19:34  توسط   | 

من داداشم وقتی که برای باراول ازداوج کردو بعد طلاق داد اسم زنش مرضیه بود . دختر بدی نبود اما یک کم بی سوادیش و حریص بودنش کار دست خودش داد وبرای بار دوم هم که ازدواج کرد و موفق نبود ازداوجش و حالا آویزونه از سقف روزگار ایران . حالا هم که ازدواج کرده داداشم برای بار دوم اسم زنش اعظم . یک مدتی که با یک دختر وبلاگ نویسی در ارتباط بودم که اسمش اکرم بود و حالا هر وقت داداشم زنش میاد خونه ما من میام بگم اعظم خانوم نمیدونم دست خودم نیست و میگم اکرم خانوم و سه تا دادش باهم پقی می زنیم زیر خنده و طفلک هاج و واج می مونه کجای این اشتباه من را برای چدمین بار خنده داره . یک بار ، وبار ، سه بار .... . طفلک مونده که اسمش اعظم یا اکرم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 19:23  توسط   | 

امروز نمایشگاه کتاب مشهد افتتاح شدو به خاطر مسائل کاری نتونستم برم امروز و قرار شد که فردا به اتفاق یکی دو تا از دوستان برویم . پارسال در اینچنین روزهایی بود که اجتماع وبلاگ نویسان در تالار خیام برپا شد و کلی از وبلاگ نویسان رو دیدم وخیلی هارو ندیدم . یکیش این حضرت آقا بود که مجری هم شده بود و تپق های کوچیکی می زد ولی خوب بود چون اگه من بودم نفس کم می آوردم و قلبم تپش های شدید پیدا می کرد و رنگم قرمز می شد. ای لامسب ناراحتی قلبی . ولی برای بار اول خوب و مکفی بود و نمیدونم چرا نشد امسال که برپا بشه . یکی دوتا کتاب لازم دارم که یکیش الفبای فلسفه است و الان یادم نیست اسم  باقی کتاب ها رو .

دوم این که این آخرین نوشته حسین خان درخشان  جوان اول نمونه مورد علاقه و الگوی من با نام هودر ورسیون 4 یک کمی مسخره است. آزاد بودن و آزاد زیستن در بند زبان بودن یا نبودن نیست . فحش دادن را هم گنجی می تواند انجام دهد و هزاران نفر دیگر اما کار درستی نیست ، مثل همین مرگ بر آمریکای ما که یک کم از عقل هر آدمی به دور است اما انجام می شود .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 19:20  توسط   | 

نه به دیروزم و نه به امروزم که نمی توانم تمرکز کنم . افکار زیادی به شکل نقشه های بی شماری به سرم هجوم می آورندو نمی توانم بنشینم و روی یکی از انها برنامه ریزی کنم و خیال خودم راحت . بی جهت و خیلی الکی خودم را انداخته ام زیر بار قرض و آن هم با نرخ 25 در صد که هیچ احمقی الان این کار را نمی کند .

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 20:27  توسط   | 

می خواهم کمی برای خودم بنویسم . البته همه اش تا به حال برای شما ها نبوده است اما این برای خودم اســـــــــــــــــــــــــــــــــــــت .           

امروز نزدیک بود که اشکم را در بیاورند اما جلوی خودم را گرفتم . شانس که نداریم هیچی مون به آدم نرفته که دلمون خوش باشه که بله اینجا به اونجا در . کمی بگویم که از دست خودم دلگیرم و نمی تونم کاری واسه خودم بکنم . اگه تونسته بودم اون دیپلم لامسب رو لیسانش کنم امروز این اتفاق برام نمی افتاد که حالا بشینم  برای خودم روضه بنویسم . از دست خودم اعصابم خورده .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 18:21  توسط   | 

اگر از احولات این حقیر بی مقدار جویا باشید حالم کمی سر جایش آمده استو قلبم کمی بهتر میزند . اما می کشم که سیگار KENT  هم برای خود خدایی ، عالمی دارد . حالم خوب است و ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند*. هیچ کس در این دور روزه  جویا حال ما نشد حتی بهترین دوستم و تو گویی راست است که از دل برود هرآنکه از دیده رود . یک زمانی با هم همکار بودیم حالا خیلی وقت است که چت هم نکرده ایم . درست مثل خیلی از وبلاگ نویسان که ننوشته اند نوشی با جوجه هاش کجاست و پرس و جویی نکرده اند . کسی خبری داره بنویسه تا ما هم خبر دار شیم از سلامتیش . شاید هم  به این بیت رسیده است نوشی وما خبر نداریم که می فرماید :

 خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است 

 چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است .

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 19:19  توسط   | 

 توی ترافیک بی فکری مانده ام و هیچ چیزی برای فکر کرن و درموردش نوشتن ندارم.خب نداشتن همین موضوع خودش یک موضوع فلسفی می شود برای نوشتن که اگر پیش را بگیری به جاهایی میرسی از بیخ و بن خطرناک . یادم باشد که الفبای فلسفه را چند روز دیگر بخرم که به خودم کی تکان بدهم .

دیگر اینکه کتاب ته بساط سعیدی سیرجانی را شروع کردم به خواندن . مقاله اولش آسید ابول خواندنی است . شبیه همان داستانی است که میگویند رضا خان یکی از دوستانش را در حال زغال فروشی میبیند . دستش را میگیرد و میبردش تهران و می سپارد که کاری خوب به او بدهند . سال بعد که از انجا می گذرد می بیند که رفیقش دوباره دارد زغال می فروشد . داستان را پی می گیرد ، می بیند که هر کاری را که به او داده اند نتوانست است که انجام دهد . به یکی از مسئولان می گوید چرا کارش را رها کرده است و طرف هم جواب میدهد ه جناب هر کاری داده ایم نتوانست انجام دهد . رضا خان می گوید من که نگفتم که به او یک کار فنی بدهید گفتم وکالتی و ریاستی بدهید . خلاصه مقاله آسید ابولش این است که در ایران ما کار را به کاردان نداده اند و کار خراب است و شکوه و شکایت .

 در موردهمین انتخابات شوراها ( خبرگان که در حال حاضر بی خیالش ) باید بگم که این جوریکه دارد پیش میرود بادی موافق به کشتی اصلاح طلبان نمیوزد .

دیشب در هنگام سخنرانی آقای خامنه ای با دانشجویان دانشگاه سمنان یک چیز توجه مرا جلب کرد و آن این بود که دو سه تا مدیوم شات از دختران بد حجابی که زیر ابشان در همین نظام خورده است نشان داده شد تا تلوزیون بگوید که همگان با رهبری موافقند و رهبری نیز هم . و این دومین باری است که این تریپ جوانان را نشان میدهد بعد از انتخابات ریاست جمهوری .

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 21:11  توسط   | 

اینم یک شعر طنز از یک همشهری  واز اینجا  بخونید چون جالبه .دوستان بخوانید و بگرییدد و بخندید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 20:3  توسط   | 

بنویسم برای دوستانم که امروز جایی رفتم و چه جایی و چه کسانی و چه ... . دچار یاءس فلسفی سگی شدم . از خودم ناامید شدم . یکی نیست بگه تو بی کاری که میری اونجا دیوانه . کم آوردم از اساس . به قول حافظ که می فرماید : *

 مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو 

 یادم از کشته خویش امد و هنگام درو

 گفتم ای بخت بخسبیدی و خورشید دمید

  گفت با ین همه از سابقه نومید مشو

گرروی پاک ومجرد چو مسیحا به فلک

 از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو

آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق

 خرمن مه بجویی، خوشه پروین به دوجو .

 بعد کمی بیاد دوران اتوبوس سواری و بی پولی مفرط و بی کاری و الافی تصمیم گرفتم که سوار اتوبوس شوم . سوار شدم و مسیر یک ربع را در یک ساعت رفتم و حسابی خسته شدم . بماند که سرما خودم حسابی و هرچی سیگار کشیدم داغ نشدم که نشدم و ازبس هرچی ماشین از جلوم رفت رو نگاه کردم و گردنم باهاش حرکت کرد که شاید یک آشنایی بیاد ومارو سوار کنه  داشتم مثل این کفترهای ملاقی ، کله گیجا می گرفتم . درست مثل الان که این همه که نوشتم به شماها چه دخلی داره که وقت تون رو می گیره .

 

* این شعر از حافظ رو در کاست خلوت گزیده می تونید گوش کنید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 19:40  توسط   | 

اما صدام که خیلی ها در موردش می نویسند نظریه می دهند . من تبعات ان جنگ هشت ساله حالا می بینم اما تصویر واقعیی که حاصل دیدن خودم باشد را ندارم . چرا که سنم اجازه نمی دهد و در ثانی ما این ور دنیا درشهر مشهد ، خاطره ای ندارم . اما به جستجوی آن تصاویر فیلم های حاتمی کیا و روایت فتح را دیده ام و فجایعش را و داغ ، داغ دیدگان را کمی درک کرده ام اما با کشتن صدام مخالفم .چون یاد کتاب عباس میلانی افتادم که در مورد هویدا بود و صحنه ای که هویدا گفته بود به من اجازه بدهید که زنده بمانم دو سه ماهی تا خاطراتم را بنویسم تا، تاریخ از ان بهرمند شود اما شیخ والشیوخ خلخالی امان زنده بودن بخشی از تاریخ را نداد ، حداقل سیزده سال صدارت امیر عباس هویدا .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 20:36  توسط   | 

بگویم برایتان که این حقیر وقتی که کتاب شاه کلیدرا مشب تمام کرد ، آنجایش سوخت به حال تمام کسانی که برای کتاب از اول انقلاب تا حالا جان می کنند تا جامعه کتاب خوان بشود و دوست خوب خوی خود را بیابد اما نمی تواند . درست وقتی وسط صفحه آخر کتابی، سوزت می گیرد وقتی که می فهمی حالا درست بعد از چند سال تمام آن کتاب ها که خیلی ها را به محاق فراموشی و غربت وخاک انداخت توسط تنی چند امروز بعد ازچند سال به نام خودشان چاپ می شود و گر می گیرد . اما تصویر آخرش که کتاب میرمحمد(یکی از شخصیت های داستان) در بساط یک دست فروش با جلد سفید مقوایی که رویش یک ساعت با شماره های رومی چاپ شده است و به نام احمد آدمی که یک کمیته ای و انقلابی اساسی به بازار امده است ،آدم را به فکر می کشاند که یک ساعت رومی هزاران تعبیر وتفسیر می اورد و می برد ّیآنکه خطری برای کسی یا کیانی داشته باشد . پیشنهاد می کنم این کتاب را با چاپ نشر مرکز ، چاپ اول 78 را بخوانید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 20:34  توسط   | 

این کتاب شاه کلید جعفر مدرس صادقی را بخوانید . خواندنی است . چرا که یک واشکافی اصولی از اول انقلاب دارد . تصویرهای نابی هم از ان روزها ارائه می دهد . از تصاویرش خیلی خوشم می اید . ناب است واساسی و بکر . همه چیز یاد آور آن روزها و آن حال وهوا هاست که دیگر بر نمی گردد .

 

دیگر این که این عماد الکی عماد نمی شود که . این بیت را بخوانید ، دیوانه می شوید .

هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند

بهر این یک دونفس ، عاقل ودیوانه یکیست .

مرحبا عماد جان براین نفس حقت که خوش بود و پرید سوی آسمان و آسمانیان .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 18:3  توسط   | 

خیلی جالب است که هنوز که هنوز است ما دنبال این هستیم که آقای بوش یا هر کس دیگری بیاید از امریکا وبگوید که بابا ما غلط کردیم و سر شیر نفت را باز کن که ما اقتصاد مان دچار مشکل است ومردم ما دارند از بی نفتی و اقتصاد خراب می میرد . سخنگوی وزارت امور خارجه هم می گوید : آمریکا تقاضا بدهد بررسی می کنیم . بابا پارسال که آلبرایت عذر خواهی کردو ما هم بالای بام هامان الله و اکبر گویان مشت هایمان را در دهان استکبار خورد کردیم و یک سالی چذشت . چه شد . همچنان تعداد بی کارها و مطلقه ها زیاد و زندان ها پر تر می شود و فقر هم دارد بی داد می کند . کار از جای دیگری لنگ است . از ان جایی که شاید ما ها انقلابی نیسیم و فریب خورده غرب و وطن فروش شده ایم خبر نداریم . مایی که در تمام انتخابات شرکت کرده ایم و حالا به جای انکه معین بیایید یا هاشمی ، احمدی نژاد آمده است . کاری ندارم . اما آمریکا یک بهانه است ، کار از جای دیگر می لنگد .

... و اینکه نوشته مسعود بهنود در مورد نشست کاون توحید لندن که یک گزارش گونه بود ، مرا یاد آن نوشته ابراهیم نبوی انداخت که گفته بود : دلم تنگ است برای آن زمانی که که نگاهم به چهره یک رئیس جمهوری  می افتاد که اهل تفکر و اندیشه بود . و به راستی که خاتمی از جنس دیگری بود با اینکه به قول خودش او در برابر نظامی کوتاه آمد که بدان وفادار است . یک نکته می ماند و آن هم این است که اگر قرار باشد مردم این مدل نظام را نخواهد آیا او کوتاه می آید یا نه ؟

 و این فیلم دختر شوکت واگر خودش باشد ، من مانده ام که چرا بعضی ها این قدر بی جنبه اند . البته هر دو طف منظورمن است اگرواقعن دخترشوکت باشد وآن کسانی که این فیلم را پخش کرده اند.

گاهی کسای هستند که از این راه نون می خورند و این کاره اند اما او شاید یک معاشقه می کرده است با کسی که دوستش داشته است و حالا طرف یا کسی دیگر آب زیر کاه در امده است . سوالم این است که چرا ما نسبت به سکس زنان کمی تندیم . البته این چیزی که خانم حیدری می فرمایند شاید درست نباشد . چرا که بهر حال او شاید برای بعضی ها یک الگو باشد . برای دختران نوجوانی که هنوز برآمدگی هایشان حکایت از بلوغشان نمی کند . بهر حال من هم مخالفم که بیاییم و مانند آن خانمی که پارسال رفته بود در خانه دو فاحشه و بدون اجازه آنها از آنها فیلم برداری کرده بود و این کوس بی انموسی را من نمی فهمم .

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 22:15  توسط   | 

دیوان عماد خراسانی را نشستم به خواندن و آن هم دیشب و چه شبی هم . سیزده آبان . تفالی که زدم آمد از عشق گفتن و برگزیدن یار و تنها نماندن .همه سوز واست فراق و گداختن از جور هایبسیار یارو گاه  نصایحی در مورد دنیا ودنیا داری .یکی از اشعارش مو نمی زند با یکی از اشعار خیام و خیام وار می نالد در آن شعر .

بگذریم . شعر دومش را که خواندم ، کمی خندیدم . برادرم مرا با کمی حیرت نگاه کرد که یعنی چه ؟ من به آن جا خندیدم که عماد(جان) می گوید:

نازکدلیم و حادثه در جستجوی ما

سنگ است قطره ای که چکد بر سبوی ما .

به نگاهش پاسخ دادم که :

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است

 کارم از گریه گذشت است بدان می خندم .

من از روزی افتادم دنبال عماد که آن بیتش را شنیدم که می گفت :

عهد کرده بودم با  خود تا که دگر

 می ننوشم به جز از امشب و فردا شب و شب های دگر .

و من افتادم دنبال عماد . البته این آشنایی با آن شعر مشهدیش به اسم یرگه آغاز شده بود که استاد شجریان به استادی تمام آن را می خواند به خصوص با آن سه تار که ناب است وسنگین وجانانه . کسی نمیداند که  اون سه تار رو کی میزنه ؟ اگر کسی به من بگه کلی ممنونش می شم .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 18:13  توسط   | 

 

رفتم و یک وب کم خریدم .با دو سه تن از دوستان که چت می کردیم می خواستم ببینم چه لطفی دارد این چت تصویری . بدک نبود . جالب بود . فقط مانده است یکی از دوستان که نمی دانم چراآنلاین نمی شود تا با او یک چت بنماییم و رخش ببینیم و لذت کامل کنیم از دیدار رخ چو ماهش که در کانادا به سر می برد .  

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 19:8  توسط   | 

دارم می نویسم که اعصابم کمی سر جایش بیاید ار دست گه کاری های این اکبرپور احمق و لوس . با این بازی کردنش که تر می زند توی جمعه آدم . هرچه صبحش خوب بود و با صدای محمد نوری شروع شد (آلبوم آوازهای سرزمین خورشید ) و بعد جمعه بازار کتاب و خریدن دوتا کتاب . یکی دیوان عماد خراسانی و دیگری هم یاد داشت های روزانه لئو تروتسکی است . و نه به این بعد از ظهرش که خراب کرد استقلال با این بازیش .

دیگر اینکه تلوزیون وقتی که تصاویر مانور نظامی ایران را نشان می داد به برادرم گفتم این ها شعله های جنگ است وبس و الا دیروز آمریکا و حالا ما ، می شود شاخ و شانه کشیدن در منطقه و آتش زیر خاکستر .

فردا سیزده آبان سالی است که تعداد دانشجویی انقلابی آن زمان پارسال این موقع در بی بی سی اعلام کردند که ما اشتباه کردیم و به کاهدانی زدیم که شعله های خشم مان تا هشت سال مملکتمان را  سوزاند . و نتیجه اش می شود همین مانورها و شاخه کشیدن در منطقه ا ی که ما درآن هیچ گناهی نداریم .

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 16:41  توسط   | 

خانه احسان کهریزک گامی کوتاه برای برگشت به تهران نو . البته من که مخالف این خانه های عفاف نیستم و تازه دنبال بیمه کردن این افراد هم هستم . البته با شناسنامه و سایر موارد و خلاصه طرف اگر این کاره است از سز ناچاریه . بعدان بیشتر ی نویسم . بی بی سی .

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 19:3  توسط   | 

امروز روزی کاملن سگی بود . سگی به معنای تمام .یک روزسگی ، روزی است که هیچ سگی حاضر نیست از لانه اش بیرون بیاید و تو مجبوری که به سر کار بروی . سگی یعنی اینکه به میل ومرادت نیست روزگار و هرچیزی بو و رنگ حمله دیگران به حقوق اساسی تو را می دهد و تو حسین وار مظلوم واقع می شوی و هیچ غلطی نمی توانی انجام بدهی . چرا ؟ چون طرف پست و مقامش از تو بالاتراست ورسمی است و تو قراردادی . به این می گویند یک شرایط سگی .

سگ با آنکه حیوان وفاداری ، اما شرایطش وفا نمی کند به هیچ بنی بشری که سگ نشان دفاع به تنهایی نیست .گاه نشانه حمله نیز هست . حمله هم به تنهایی منظورم این نیست که کتک کاری باشدو گاز گرفتن و مصدوم شدن . همان قدر که حقوقت رعایت نشود و تو هم نتوانی چیزی بگویی ، می شود یک حمله تمام عیار .

و یک شعر ...

من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی

یا چه کردم که نگه بازبه من می نکنی .

دل وجانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست

تا حریفان ندانند که تو منظور منی .

چو خیال تو دراید به دلم رقص کنان

چه خیالات دگر مست درآید به میان

سخنم مست شود هر صفتی وصدبار

از زنبانم به دلم اید واز دل به زبان

سخنم مست و دلم مست وصفتهای تو مست

همه درهم دگر افتاده ودرهم نگران 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 18:45  توسط   | 

من امروز یک صحنه نیمه دیدم . نیمه ، نیمه ، نیمه .از انها که ادم با خودش می گوید کاش می شد تا آخرش را دید و کمی لذت برد . بهر حال سکس هم از لوازم آدم بودن است . الکی نبود که قدیمی ها می گفتند مثلن یارو با اون چشم چپش به آدم نمی مومنه . خب سکس و لوازآلاتش اگر سرهم نباشد ، آدم از تمام وکمال بودن یک چیزی را کم دارد. به طور تمام نیمه بود . یادم است که یکی از همکارانم تعریف می کرد که روزی نویسنده ای فرانسوی درکافه ای درسر یکی از میزها در حالی که کنج میز نشسته بوده است و مشغول نوشتن بوده است که یکی از خوانندگانش وارد کافه  می شود و با خوشحالی و بدون ادبی و رعایتی در مورد اجازه گرفتن و این گونه موارد می پرد وسط نوشتن جناب نویسنده . او هم تصمیم می گیرد تا حال دخترک را بگیرد .از او می پرسد : اگر گفتی الان بین پاهای من چیه ؟ دخترک هم بهش بر می خورد و کلی خجالت می کشد و قرمز می شود و عصبانی . نویسنده می گوید : تو فکرت خرابه والا بین پاهای من فقط پایه های میزه و نه چیز دیگری .

تبصره . حالا هم  شما بهتان بر نخورد اما فکرتان خراب است .هنوز یاد داشت مرا تا آخر نخوانده فکرتان منحرف می شود به زیر یک متر . خب این طرز فکر شما هم یک نوع بی ادبی است که وسط نوشتن من می ایید و می روید به زیر یک متر .

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 18:23  توسط   | 

سه شنبه نهم آبان مساوی است با آخر اکتبر روز هالووین . هرچه می خواهید بیابید . انگلیسی
+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 21:29  توسط   | 

اول اینکه امروز مثل سگ شلوغ بود و از بس که رفتم این ور واونور زانوهام هم مثل سگ درد میکنه که بیاو ببین . دوم اینکه این مردم ایران (حتی خودم) همه چیز را یا دران واحد می خواهیم یا در دقیفه نود . همه توی ایران حسینی کار میکنن و هیاتی . یعنی یک برنامه ریزی اساسی و بلند مدت ندارد و همه چیز در ان واحد اتفاق می افتد . درست مثل آفرینش انسان که در هفت روز اتفاق افتاد و خداوند آدم را در روز هفتم آفریدو خیلی های دیگر که آفریدنشان در دست خودشان نیست ودر حالی که از خود بی خود شده اند یک نفر را به آنسان های روی زمین اضافه می کنند . در این عمل گاه تنها چیزی را که آزار دهنده به نظر می رسد تفکری است که در پشت آن است و آن این است که افتخار می کند که فرزند زیاد دارد ومعتقد است که خداوند روزی رسان است و البته این درست اما روزی یک نفر را در سطل آشغال می دهد و یکی دیگر را در بهترین رستورانها و این همان خدواند عادل و رحمان است . پس مسئله آزادی اختیار انسان پیش می اید واین که این اختیار آدمی را به اعلا و خلاء می رساند . پس خداوند همان عادل ، رحمان است که به تو و دیگری آزادی انتخاب را داده است .

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 21:12  توسط   | 

یاهو فتو ببینید و العجب
+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 22:38  توسط   | 

امروز با خواندن سه مقاله از کتاب عاشورا در گذار به عصر سکولار ، روز موفقی را به سرانجام رسانم و گویی درون رگهای مغزم پر از اکسیژن شده است برای تنفس و لذت بردن از حیات برای بودن و یافتن کمی انگیزه برای اندیشیدن بیشتر وبیشتر و بیشتر .

دیگر اینکه من ممیروم ودر انتخابات خبرگان رهبری رای میدهم و به هاشمی رفسنجانی هم رای میدهم . حالا هرچه هرکس می خواهد بگوید ، بگوید . فایده اش حداقلی برای همه در چند سال آینده معلوم می شود و بس درست مثل حالا که خیلی ها می نالند ، درست مثل همین شیرین جون عبادی که شده دست درآمده از آستین خیلی ها برای اینکه یک زمانی جنگ نشود .

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 22:9  توسط   | 

فیلم یک تکه نان از کمال تبریزی یک درس داشتوآن این بود که تنها راه رسیدن به مقصود فقط رفتن است . توبا خدای خود اندازو  کار دل خوش دار  که رحک اگر نکند مدعی خدا بکند . یک جورهایی یعنی توکلت وعلی الله البته در امور دنیوی صواب ونه ضاره به امور مردمی . و تحت تائثیر بسیار آن فیلم یک چهلو هشت ساعتی خودم به شخصه نبودم و دیگری بودم و دو روح در یک کالبد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 9:40  توسط   | 

امروز در این هوای حسابی پائیزی شده سال 85 رفتم بیرون و دو کتاب خریدم و یک نوار . نوارش که معلوم است از همایون شجریان خریده ام . کار جالب وخوبی است . بخصوص دوتصنیف اولش که کلامش از ابتهاج است . در جایی از سیمین بهبهانی خواندم که ابتهاج  کار را برای دو محمد رضا {شجریان و لطفی } آسان کرده است . یعنی وزن و ریتم را به ردیف جلوی دستشان گذاشته است . در تصنیف غریبه هم چنین است .

بگردید بگردید در این خانه بگردید 

 در این خانه غریبند غریبانه بگردید

یک مرغ چمن بود که جفت دل من بود

جهان لانه اونیست پی لانه بگردید .

تصانیف حسین منزوی را هم عالی اجرا کرده است و هنگامی هم که صدایش اوج می گیرد ، گویی خود استاد شجریان می خواند .

دوم این که دوکتاب خریدم یکی از جعفر مدرس صادقی با نام شاه کلید و دیگری کتابی است از مرحوم سعیدی سیرجانی با نام ته بساط و متاسفانه ما یک شوهر خاله داریم که وقتی میاد از تهران بابام چفت میکنه و دعوتش میکنه که الا وبلا امشب خونه ما و فردا شب هم خونه ما و سعادت هم نصیب ما و .... .

حالا از اون طرف ما امشب اینجا دعوتیم و فردا کجا و پس فردا کجا و ... خب به ماچه اما نمی شود کار کرد و باید تنها صبوری کرد . آخر امشب یک فیلم مثل آدم دارد (گنجینه ) که از سر شانس تخماتیک ما امشب مهمون داریم و نمیشه نگاش کرد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 19:19  توسط   | 

هوا ابری شده است و حسابی پائیزی بی آنکه بخواهی به مسائل احسلسی فکر بکنی باد خنک صبح گاهی که زیر پوستت میدود ، هی بی خیال میشوی و میروی دنبال آن خیالات که در پاییز به سراغت می آمده است و عاشقانه وسنگ فرش و صدا برگ ها در زیر پاهایت  و تلو تلوخوزردن در کوچه و باغها .

امروز می خواهم بروم ویک کتاب بخرم برای خواندن و شاید هم نخرم ، نمیدانم اما میخواهم بروم بیرون و گشتی بزنم ،آخر ازدیروز بیرون نرفته ام ودارم کپک میزنم در خانه و میشوم جزء اصحاب کهف فقط بدون سگ .

انکشف که امروز روز آزادی آیت الله طالقانی از بند رژیم پهلوی است که در کتابی که چندی پیش می خواندم نوشته بود که بازرگان را آیت الله توصیه می کند که نخست زیری را نپذیر که می پذیرد و بی وفایی وبی وصفایی می بیند .

واین چهارشنبه هم از آن روزهاست که اگر بیرون نروی دلت خواهد پژمرد که تلوزیون آشغال برای پخش کردن ندارد و هی چرند وپرند می گذارند و موسیقی مزخرف خوانند گان پاپ جوان را می گذارند که آدم دلش می خواهد بالا بیاورد با شنیدن این صداهای ناهنجارو نخراشیده .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 9:58  توسط   | 

مادر خلوت به روی غیر ببستیم 

از همه باز امدیم و با تو نشستیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 22:39  توسط   | 

و همه چیز تنهابرای کسب قدرت است وبس و بی هیچ شائبه ای تعطیلی از این سیاسی تر در دنیا نمی تواند باشد ، چرا که کشور ما را آدماهی عامی بسیاری تشکیل داده اند که تنها و تنها همه چیز را برای همان چند ماه اول می خواهند و باوعده و وعید خام می شوند. بعد از آن تعطیلی چهار روزه در دوران ریاست جمهوری سیدمحمد خاتمی در بیست و دوم بهمن 76 که بارش برف شدیدی موجب آن شده بود این اولین تعطیلی غیر مترقبه ای است که اتفاق می افتد . در دولت هوادار کارگری آقای احمدی نژاد این تعطیلی می تواند آرائ بسیاری را به صندوق جناح راست تندرو بریزد چرا که تعطیلی که کارگران بتوانند پولش را بگیرند , آن ها را بعرش می رساند . این را برادرم که خود دارد در جایی کار می کند که کارگران آن آدمهایی هستند که از زور بی کاری دارند تن به هر شرطی برای ادامه حیات می دهند . و خود نگارنده این سطور خود سالهایی را با این قشر ض