هوا عجيب سرداست . اين آب وهواي مشهد هم اصلن حساب و كتابي ندارد كه ندارد . به زن صيغه اي مي شود اعتماد كرد اما به اين آب وهواي مشهد نه . الان از آن اب وهوا هايي است كه به قول اخوان : نفس كز گرم گاه سينه مي آيد برون . آنچنان بخار از دهان آدم در ميايد كه جلوي پايت را در همان محدوده نمي تواني ببيني .
ما خانه مان شمالي است و رو به بادهاي گرم جنوب . از اهالي ستاره ايم و همخوابه پروانه ها . صبح ها با صداي يك مرغ سياه از خواب بيدار مي شويم و شب ها با صداي جيرجيرك ها و خيل خيالاتمان به خواب مي رويم .ما در حياط خانه مان يك باغچه داريم پر از آرزوهاي بر آورده نشده و آروزهاي درخاك شده . در حياط خانمان يك درخت انگور داريم كه به آن مي گوييم : درخت مِيمِ مان . دو درخت انجير داريم كه حسابي اهالي دور واطراف را سير مي كند و چند بوته گل .
درخت ميم مان هميشه ميزبان زنبورها و به قول مشهدي ها موسي كو تقي هاست . مادرم به ان ها مي گويد : كوكو . هميشه هم بيرون كه مي رود يا برايشان نان خشك ريز شده مي ريزد يا دون . يك جوري عضو ما شده اند . هر غروب كه مي شود مادم مي رود وسري از انها مي زند كه ببيند آمده اند يا نه . يك بار بهار فصل جوجه كشي شان يكي به تعدادشان اضافه شده بود و هميشه وقتي خانه مان خلوت بود و غريبه اي نبود جوجه شان پايين مي آمد و انگار نه انگار با خيال راحت ما بين ماها رژه مي رفت . الان هم كه نمازش تمام شده بود مادرم رفت در حياط و آمد و گفت : انگارديشب در جايي مهمان بودند . كوكوهايمان آمده اند .
مادر بزرگ مرحومم مي گفت : اين ها پرنده هاي خرفتي هستند و بي خيالند . انگار يك جور صوفي باشند و تارك دنيا . جوري ميگفت كه انگار گربه ها رو پشم هم حساب نمي كردند . خيلي دلم مي خواست ببينم اين ها همان هايي هستند كه هر سال اين موقع كه مي شود مي ايند خانه مان يا نه .


