تبليغاتX
سردبیر دیپلم
سردبير

امروز به دوستم گفتم كه باز از اين تيپ هاي  هم جنس گراهاي كانادايي زدي . يك باره جوش آورد و گفت خفه شو . جدي نگرفتم  اما نگاش كه كردم ديدم  قرمز شده عين رنگ لباس پرسپوليس . گفتم نمي دونستم اين قدر بهت بر مي خوره والا نمي گفتم . گفت هم جنس گرا .. من ... خودتي مرديكه خر . گفتم جون تو شرمنده ولي اين تيپ تو رو همونا مي زنن و تبليغ مي كنند . خب حالا چرا اين قدر ناراحت شدي تو كه هم جنس گرا نيستي . گفت ...وني خودتي . گفتم حالا چرا از هم جنس گرا اون و برداشت كردي . منظور از هم جنس گرا  حتمن اين نيست كه يك جاي كارت لنگ مي زنه . شايد معنيش اين كه رابطه خوبي نمي تونن با جنس مخالف برقرار كنند . من منظورم اين بود جون تو . خب چون نمي تونن با پسرا راحت تر درد دل مي كنند . نميتونند بوسه روي لب جنس مخالف رو تحمل كنند . بوي زن به مشامشون خوش نمياد. نمي دونم هزار دليل ديگه .

اين ها رو واسه اين اين نوشتم كه بگم ، امروز از اين تيپ هاي ژولي پولي كه موهاشون بلند و روغن خورده و يك طرفش رفته تا عرش بالا و يك طرفش  رفته توي چشماي يارو و يك طرفش به طرف عقب علامت مي ده .  خلاصه يك وضعيه .  خب اينا واسه چيه . واسه اين كه اون انتيكه  اي كه معلوم نيست از كدوم ننه قمري به دنيا اومده واز شانس خوشش باباش پولداره و مايه داره ، خواننده شده . بنيامين رو ميگم . اون ا‍‍َ نتيكه  كه ميخونه  : دنيا ديگه مث تو نداره _ نداره نه مي تونه بياره  . از بس كه تو ماشينا اين آشغال ها رو به خورد ما دادن مثل زنگ تو گوشامون هميشه مي پيچه . وقتي كه عكسش رو بزرگ مي كنند كه دستاش توي موهاشه و نمي دونم گيتارش توي دستاشه رو راحت مي فروشن ، حالا هي بيا زور بزن تار رو به جوونا معرفي كن . چند نفر اين سالار عقيلي رو ميشناسن . چند نفر اين تاج اصفهاني و ظلي و رفيعي و شهيدي و طاهزي و تمام بزرگان پيشين و جوانان بزرگ حالا رو مي شناسن .  چند درصد . خيلي كم . چرا ؟

چون وقتي كه شجريان مي خواد يك كنسرت بده  ، چون ممكنه كه يك آهنگ مرغ سحر بخونه و بيلاخ داده باشه به خيلي چيزها ، بايد از صدو بيست جاي مملكت اجازه بگيره . 

خب حالا كدوم كار زودتر به نتيجه مي رسه . خب مسلمه . كار ..س خل وار اين رفيق ما كه نميدونه  هم جنس گرا چيه و تيپشون كدومه و چه شكلين . حالا هي سازها رو نشون ندن . بالاخره شكست مي خورن .  

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 21:55  توسط   | 

خيلي وقت است كه مي شود تمام نداشته هايمان را داشته باشيم اما هيچ كس به روي خودش نمي اورد .

 داشتم راديو فرهنگ برنامه نيستان را گوش مي كردم .  كسي زنگ زد و گفت اگر صداي بانوان خواننده پخش نمي شود لااقل در مورد شان برنامه هايي براي آشنايي با بيوگرافي شان پخش كنند تا مردم انها را بيشتر بشناسند . بحث بر سر همبن بيوگرافي و آشنايي اوليه است . اصل انقلاب اگر چه  براي آزادي بيان بود و خيلي ها به كمكش شتافتند وامروز روي گردانند از آن داستان كه رفته است بيست وهشت صفحه اش ، كه هر برگش به درازاي سالي است اما يكي از جوانبش برون آوردن شريعت از تنگناي روشنفكري بود كه هنر زبان تيز آن بود .  

مانند الان كه ماهواره آزاد است و سي دي هاي شوي غربي كه هر تازه كاري گيتاري در دست دارد و با در اوردن حركاتي از خود مردم را براي دقايقي سر گرم مي كند . همه جوانان وطني اين را آزاد مي بينند و تار را كه قدمتش به قدمت سه هزار ساله است را كه نمي شناسد بماند ، اساتيدش را نيز .  اين همان داشته است كه همه دارند و نمي بينند .

اگر ان بيوگرافي ها بود و آشنايي ها امروز ديگر غم فرهنگ نبود و فرهنگ پروري و از خود بيگانگي فرهنگي و غرب زدگي و الي اخر كه  تمدن غربي ، جوانب غربي را هم دارد .

بهر حال نگارش‌ آن سطور در بالا  ياد آوري بر اين داستان بود كه داشته ها هستند و چشمان آشنا  كم . به اميد ان روز كه صداي پريسا و مرضيه و قمر و روح انگيز و دلكش و مادام لازاريا و .... جرئي از فرهنگ غني اين خاك در حكومت شناخته شوند .

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 22:40  توسط   | 

ديروز عصر سري به يك كتاب فروشي زدم و كتابي رو كه خيلي وقت بود دنبالش مي گشتم و پيدا كردم . جاي پاي اسكندر از اسلام كاظميه . فكر نمي كردم كه داشته باشدش .  اما داشتش . اين كتاب كاظميه  راخيلي وقت پيش ترها خوانده بودم ، سفرنامه سيستان است در زمان پهلوي . تصوير ديگري است از كويرو كوير نشينان آن خطه . رقص ناب خاك است با باد در حباب بلورين چشم نگارنده اي كه خود خوب مي داند كه آدمي خود همه خاك است و همسفر بادها .

كتاب آداب زيارت  تقي مدرسي و دل داده ها از ابراهيم يونسي را هم خريده ام .

از تقس مدرسي خيلي وقت پيش ترها دو كتاب ديگر از چهار كتابش را خوانده بودم . شريفجان ، شريفجان ، كتاب آدمهاي غايب . اثر ديگر تقي مدرسي  يكيليا و تنهايي اوست .

ازابراهيم ينسي هم تا حالا كتابي نخوانده ام اما از اين جا و آنجا  در موردش مطلب خوانده ام و اين اواخرهم  مصاحبه روزنامه اعتماد ملي در ويژنامه آخرسالش را . واين كه او در زمان  پهلوي نظامي بوده است  و بعد به زندان مي افتد و در زندان شروع مي كند به خواندن و آموزش زبان و الي آخر .  از يونسي كتاب زياد ديده ام اما ويرم نگرفته است كه بخوانمش .

كتاب روضه فاسم  از امير حسن چهل تن هم بود كه پولهايم تمام شده بود و الا ان را هم بر مي داشتم .

ديگر آن كه نمي دانم در اين سال 2007 كه تمام بالا شهري ها و خيلي از آن ها كه محل ول گشتنشان در بالاي شهر است چرا هنوز هم كه هنوز است سيگار كشيدن خانومها برايشان يك تابو است . انگار همه چيز در آن بالاها تنها براي مردان تابو نمي شود و هر كاري كه زن بتواند آن را مانند مردان انجام بدهد يك جورهايي غير عادي است . انگار سيگار هم جزو ان چيزهايي كه فمينيست هايجوان مي توانند روي‌ان مانور بدهند . هيهات دخانياتي هاي فمينيست مقيم ايران . اين هم اسم گروهشان .

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 12:9  توسط   | 

آن شنيدستي كه در اين لامكان ؟ وقتي كه بد بختي مياد / عطسه و گوز با هم مياد .  اومدم يك گند ديگه رو درست كنم ، زدم سشوار رو سوزوندم . آخه يكي نيست به من بگه آبت كم نونت كمه ، گند زدن و قايم كردنت ديگه چيه ؟ والا .

حالا خر رو بيار و باقالي رو بار بزن ببر تا بي نهايت كه بله كه چي ؟ كه كاچي به از هيچي . بابا جون قالش رو بكن و خودت رو راحت كن . والا . هي امسال هي سال دبگه . گرفتي عزيزم . نه . خودمم نگرفتمش هنوز .

دلم مي خواست ميرفتم و مي گفتم : من اين جا رو ... من اين جا رو ... نه نديدم . به روي خودم هم نميارم . اين بلاي جون من و جون بشريت  شده لامصب . ترس . ترس از واكنش بعد از گفتن حقيقت . همين. همينه كه همينه و الا نبايد همين براي همه همين بمونه . والا .

اين مصاحبه هم كه هيچي نداشت . همش همون حرفاي توخالي قبل  بود .گفتيم چي مي خواد بگه ، كه ديديم تنها يك اشتول به انگليسي ها داد و يك اشتول بزرگت رو گرفت كه باشه حالا كه بعدن گندش در بياد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 19:33  توسط   | 

خيلي خسته ام  بطوريكه از راه كه‌ آمدم يك راست رفتم  زيرپتو و دِ بخواب . نمي دنم چرا اين قدر خووابم مي آمد . وقتي كه سيگار زياد مي شكم شبش همين جوريم . دست خودم نيست . توي خواب هم به دستچپ خوابيده بودم ، اين قدر قلبم تير كشيد كه  از درد از خواب بيدار شدم . مي بيني . هنوز هم سيگار مي كشم . دست خودم نيست كه نيست . مگر خيال تو رها مي كند  مرا . هي دود مي كنم  تمام پندارم را و باز تو هستي در بسته بسته هاي  سيگار kent م .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 22:47  توسط   | 

                           والا

بازگشت نبوی به ایران .  والا . الله واعلم . خدا سر در می آورد از این روزنامه نگارها و سیاسی کارها . 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 22:50  توسط   | 

سيزده بدر است و من درست مانند پارسال در خانه ام تا ببينم سال را چگونه مي توان به پايان رساند . برادرم و خانومش به اتفاق مادرم رفته اند سيزده به در ، پدر سر كار است و خواهرم هم رفته است شهرستان . مانده ايم من و برادر ديگرم در خانه .

عكسي ز جلد رمان شمايل مانا

از ديروز تا حالا خوب و حسابي كتاب خوانده ام . شمايل مانا را دارم تمام مي كنم . به خواندنش مي ارزد . نويسنده اش مختار پاكي است كه در امريكا زندگي مي كند . رمان مربوط مي شود به خاطرات تاريخي يك پسر به نام سياووش كه تاريخ ايل و تبارش را و اتفاقات دور وبرش را تمام تعريف مي كند . مربوط مي شود به سال هاي فرار قوام السلطنه و دوره رضاخاني تا زمان جنگ . 

رمان بافت زماني يك ساني را دنبال نمي كند وبه عبارتي نو است . 

سيزده به در  

بهرحال سيزده را در خانه ايم و مانده ام كه چه كنم و چه نكنم . مانند چند سال گذشته سيزده را همين جا بودم . پارسال را كه درست يادم ميايد . اما چند سالي است كه به رسم تفرقه افكني زمانه ، ديگر آن شور و حال سيزده بدر رفتن ها را ندارم و ب كسي هم مچ نيستم براي بيرون رفتن .

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 15:13  توسط   | 

مي خواهم چيزهاي بنويسم كه بدرد بخورند اما نمي شود كه نمي شود . اين چندو قته باز دارم نوشتن روي كاغذ را تجربه مي كنم . بوي خوش كاغذ را تجربه مي كنم . بوي جوهر . طعم نشستن پشت ميز ويك گسترده عظيم ، سطح ميز و دفتر را تجربه مي كنم . نگاه كردن به ديوار به سه كنج سقف براي فكر كردن . به قول سپهري ،‌  اتاق چه ابعاد ساده اي دارد براي فكر كردن .  دارم اين ها را تجربه مي كنم و ننوشتن با كيبورد را. اين چند وقته اين قدر با كيبورد نوشته ام كه ديروز در سر كارم هرچه مي نوشتم ، ازم هي مي پرسيدند كه : اين چيه كه نوشتي ؟ بد خط نوشتي .

دارم كاغذ را تجربه مي كنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 12:58  توسط   | 

                    اينها نبودند

فردا دارد مي‌ايد .. فردا بيست و هشتمين سالگرد اعتماد به انقلاب اين اسلامي است كه الان در آن داريم دست و پا مي زنيم . براي خيلي ها مبارك است و براي بعضي ها نه . براي آن هايي كه دارند دست وپا ميزنند تا در بين اين هجوم عصر ارتباطات و تحولات مدرن ، دين شان را يا حفظ كنند و يا مدرنش كنند . براي اين ها نامبارك است . اما براي آنها كه دارند حالش را مي برند چه دختر و چه پسر ، چه با مانتو چه با چادر باز هم مبارك است . چادر؟ مگر دختر چادري دل ندارد . شهوت ندارد . براي او هم بسيار مبارك است .

براي من هم مبارك است . تعطيل است و رخنخواب و صبح ساعت 10 برخاستن و چايي خوردن و شجريان گوش كردن و رمان خوندن و .... . تعطيلي هاي بي شمار اين نظام را عشق است .

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 22:21  توسط   | 

 

shagaryan

داشتم اين آواز شجريان در بين دانشجويان دانشگاه تبريز را نگاه مي كردم كه به خودم گفتم : خدا كند كه اين موهاي سياه ، هميشه سياه بماند .  اين را به برادرم گفتم : گفت رنگ است . گفتم خودم مي دانم ، منظورم اين است كه هميشه بماند . گرچه او هميشه خواهد ماند چه من ما بخواهيم ، چه نخواهيم . نمي دانم اشتياق خودم را نسبت به او چگونه اظهار كنم .  به قول خودش در اين آواز :  اگر هستي پايد تو هستي  اگر بودي بايد ، تو بودي  .

او برايم صدايي شده است كه نمي شود روزي حتي يك بار يكي از آوازهايش را يا گوش نكنم يا با خودم زمزمه كنم .  به خصوص دود عود و جان عشاقش برايم چيز ديگري است . هم بخاطر اشعارش هم بخاطر دستگاه آوازيش . حال بماند كه بسياري از آوازهايش هم به تنهايي براي خودش عالمي دارد . بخصوص آن اوازي را كه براي ماه رمضان خوانده است . 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 0:25  توسط   | 

امروز روز جمعه است و متعلق است به تمام كساني كه زنده هستند و هستي شان همه ماده است و ماده را مي شود تجربه كرد . يكي از موادي كه در اختيار آدمي است زمان است كه مي تواند آن را به هرنوعي كه مي خواهد تجربه كند و اين تنها به انديشيدن وي بر مي گردد . شايد به لحاظ فلسفي زمان ماده نباشد اما جزء موادي  است كه آدمي دارد براي پيشرفت كردن . همه اين ها براي ان است كه همه بدانند زمان براي همه مساوي است وربطي به مومن وكافر بودن ندارد . پس زمان را دوست داشته باشيم چه خوش بگذرد وچه بد . درست مثل الان من  كه قرار بود يك كاري براي مان انجام بدهند اما بد قولي كردند و ما هم چه قدر برنامه ريزي كرده بوديم برايش .

اين ها را گفتم تا بنويسم كه منيك جمله معروفي دارم كه به همه مي گيويم : اگر بدنگذرد ، خوش كلي خوشي است . چرا كه‌آدمها معني خوشي را با بدي مي فهمند .

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 16:22  توسط   | 

                                   

به قول سيد علي صالحي :                 

دارد باران مي بارد

باران براي آرامش خاطر مادرانمان مي بارد .

الان دارد باران نم نم مي بارد و خبر از شايد تابستاني وسالي خوش مي دهد . انگار اين سال خوك سال زياد بدي هم نيست . براي خودش هم سالي است بعد از اين چند سال بي باراني و بي آبي . 

انگار خبر فرياد هاي العطشمان تا گوش خدا هم رسيده است كه امسال را با باران شروع كرده است .

 

بيا ...

بيا و خبر به تمام غبار آئينه ها ببر و

مادران اندوه 

كه اين سال هم براي خودش ، شايد سالي است .

كه هي بي خبر از آوار سايه ها در آفتاب باشيم 

و هي شاد از شايد باريدن ها .

هنوز اردي بهشت نيامده است

و تو طلوع كرده اي

فرشته آرزوهاي  نانوشته من بر اوراق سفيد عمر .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 18:50  توسط   | 

امروز براي خريدن وسيله اي از محل كارم زدم بيرون . بعد از خوردن صبحانه بود . صبحانه هم از خجالت اين خندق بلا به در‌امدم و حسابي با  كره و پنير پرش كرده بودم . طبق معمول بعد از صبحانه هم يك سيگار حسابي مي چسبد . پاكت سيگارم را برداشتم و رفتم بيرون و يكي گذاشتم گوشه لبم و كبريت را در اوردم و سيگارم را آتش زدم و ديدم كه كبريت خالي است و  بيشتر از يك عدد دردرونش نداشت . كبريت را انداختم و راهم را گرفتم و رفتم . در راه به بي شمار موضوعاتي كه در درون سرم مِامدند و مي گذشتند فكر مي كردم . به هر چيزي كه در طول چند روز گذشته برايم اتفاق افتاده بود . از درگذشت پدر دوستم تا  كلاغ سبزي كه روزي همسايه مان داشت و تنها با دخترها دوست مي شد و به پسرها محل نمي ذاشت .

بگذريم .  رفتن و امدنم بيست دقيقه اي بيشتر نمي شد . در برگشتن از همان مسير‌امدم . از همان پياده رويي كه رفته بودم . برگشتني باز چشمم به همان كبريت خورد . خم ششدم و برش داشتم . هنوز آن يك  (به قول ما مشهديها ) لاخ كبريت در درونش بود . 

من دنبال نشانها مي گردم . دست خودم هم نيست . خيلي ها به من ميگويند كه تو مريضي بابا . يك ماليخوليايي  ، مازوخيست احمق . اما من دنبال  نشانه ها مي گردم . جهان يك امر تناسبي است و به هم پيوسته . به قول يك مثال چيني كه مي گيود : در دشت هاي چين پروانه پر مي زند و در اقيانوسهاي آمريكا موجهاي عظيمي بر مي خيزند .  اين ها همه نشانه ها هستند . بايد دنبال آنها گشت و ديدشان . درك نشانه ها  درك اعمالي است كه در آينده اتفاق مي افتند . اين اگر بشود نامش را گذاشت علم  آدم را يك گام به جلو مي راند .

كبريت را برداشتم  . هنوز همان يك لاخ را داشت . اين يك نشانه بود براي من . يك نشانه ساده . هستي هميشه هست و تنها چيزي كه در اين ميان از بين مي رود زمان در اختيار آدم هاست . عمر .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 22:31  توسط   | 

المومن و بالله

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 23:30  توسط   | 

بالاخره من ديشب تونستم بعد از مدتها كتاب رو pdf كنم و بريزم تو ي گوشيم و با خودم ببرم سركار . توي را قربون ترافيك برم كه من رو كتاب خون كرده . گوشيم رو در ميارم شروع مي كنم به خوندن اولين كتابي كه ريختم توش . دييوان كامل خيام رو ريختم توش و مي خونمش . خيلي قشنگه هرچي بيشتر مي خونم  بيشتر خوشم مياد . الان هم كتاب گلشن راز از شيخ مجتهد شبستري رو دارم مي ريزم .  يك بيت داره كه من خيلي دوسش دارم ميگه :

ولي ان جايگه آمد شدن نيست

شدن چون بنگري جز امدن نيست .

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 22:42  توسط   | 

برايتان بنويسم كه امرز بعد از مدت ها كه سر كار مي رفتم ، خيلي به من خوش گذشت . نه مشتري مي آمد و نه كار زيادي داشتيم .خلوت خلوت . فرت و فرت سيگار مي كشيدم و سيگار . شيرين هم خوردم و تنها به راديو گوش مي دادم و چاي هم خوردم و بعدش هم باز سيگار .  درست مثل داستان يك شهر كه شخص اولش فقط سيگار مي كشيد و عرق مي خورد . با اين تفاوت كه من چايي مي خوردم . خلاصه امروز كلي حال كرديم و حال كرديم .

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 19:3  توسط   | 

واي خداي من  بايد فردا برويم سركار . آغاز يك  سال كاري ديگر و به شدت هم پر كار . سال نو را با وب سايت بي بي سي  نو كردم و با سر وصدايش . كلي بيدار موندم و توي دفتر ياد داشت هايم مفصل نوشتم از سالي كه گذشت و آسان هم گذشت .

از امدن ها و رفتن ها و ماندن ها . از خنده ها و گريه ها . از تما م آنچه كه رفت بر مردمي كه خودشان بر خودشان ظلم مي كنند .

نوشتم و خواهم نوشت به رسم هر ساله ام در دفترم و اينجا كه نوشتن بودن است وانديشيدن .

امروز يا فردا به نظرم كه تولد يكي از دوستان من است كه خيلي وقت است كه صدايش را نشنيده ام اما وبلاگ نويس است و مطالبش را مي خوانم و از اوضاعش خبر دار مي شوم . بهر حال اگر درست فكر ميكنم

تولدت

مبارك .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 22:31  توسط   | 

سال 86 را آغاز كرديم . ناهار ماكاروني با ماهي و ماست . سال خوك است و با نشانه هاي خودش . اميدوارم كه طالع بيني اين نماد اين سال  درست باشد و سال آرامش باشد و آسايش و رفاه . ولي خوك برايم نماد لجن است و گل و لاي سبز رنگ بد بو . سال شلم شورباي آدم بودن ، سال بي رنگ شدن واژه ها از معاني آن . سال ... . اين طالع بيني سال خوك است .

قسمت كه مي شود ، قسمت است و خداوند در سوره انسان مي فرمايد كه ما هركه را بخواهيم بزرگ مي كنيم و هر كه را بخواهيم ذلت خواهيم داد و به راستي كه  ظالمان را عذابي است بزرگ . قسمت همين است .

دیشب بر سر بيرون رفتن از خانه و گرفتن نوشابه  كل كل بود كه كي برود و كي نرود . من بگو و او بگو . بالاخر من رفتم و نوشابه رو گرفتم  . از در كه رفتم بيرون قسمت ما بود كه كاري خير بكنم و برادرم نكند . بالاخره قسمت همين است و گاه بيرون رفتن بسيار بهتر از ماندن است در خانه .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 14:22  توسط   |