تبليغاتX
سردبیر دیپلم
سردبير

امشب نشسته ام و حسابي وبلاگ خواني كرده ام . حسابي بعد از مدت ها وبلاگ خوانده ام و از دوستان چيزها آموخته ام و عكس ها ديده ام .اما امشب يك جور ديگر شد كه تصميم گرفتم كه يكي از آرزوهايم را بنويسم . مي خواهم يك چيزي اين جا بنويسم كه هركي بخواند كلي انگيزه براي خنديدن پيدا كند . مي خواهم اين جا چيزي را بنويسم كه وقتي بخنديد با خودتان بگوييد يك ماليخوليايي ديگر به جمع نت نويسان دنيا اضافه شد . مي خواهم بنويسم كه يك آرزو دارم و اون اينه كه اگه اين بار فرصت فراهم بشه مي خواهم شركت كنم و بخت و اقبال خودم رو بيازمايم . از بس كه چيزي رو كه مي خواستم توي دوران دبيرستان نگذاشتند راحت دنبالش بروم  مي خواهم اگر اين بار كار دنيا دست به دستم داد انجامش بدهم . 

 با خواندن وبلاگ يك وجب خاك اينترنت  و اوضاع و احوالش بگذريم جداي از استعدادش ، حسابي هوايي شدم كه مي شود كه يعني يك روزي هم من بتوانم در مغز لندن كار كنم . در ساختمان بي بي سي ، بخش فارسي . با شهريار رادپور و حسين تهراني و خيلي هاي ديگر .

تا دلتان مي خواهد بخنديد . به خصوص تو رضا .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 22:30  توسط   | 

واقعيت تنها خيالي است كه تو آن را دوست داري . اين يك حقيقت است . چرا كه آن را من بسيار دوست دارم . مي خواهم تمام دنيا مثل خيال تو ، تنها يك رويا باشد . چون واقعيت تو تنها يك خيال دور و گنگ و شيشه اي رنگ است . به رنگ شيشه است . اين رويا براي تمام آنها كه هستي شان شمع شده است يك آرزو است . خوشگل خانووووم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 21:26  توسط   | 

من موندم تلوزيون ايران چند درصد مردم رو خر حساب كرده كه اين جوري اين فيلم  بولينگ براي كلمباين رو اين جوري تحريف شده پخش مي كنه . تف تو گور روزگار كه آدم مجبوره تو اين جور كارهاي  هنري خودش و آمال و آرزوهاش رو به نون روزگار بفروشه . تف به حواشي متن كه وفا داري به اصل رو بي معنا كرده . من موندم اينا خجالت نميكشن كه دارن اين جوري كانادا رو بهشت نشون ميدن . معدن همنجس گراهاي دنيا . مادر تمام  و وطن تمام همجنس بازهاي دنيا كاناداست وقتي كه تيپ گي اهالي بكن بكن ، مد روز امروز ايران ماست . اين همون كانادايي كه داشت سر قضيه زهرا كاظمي به گاي مي داد مون . اين همون كاناداست كه قدمت فرهنگيش  يك هزارم ايران هم نميشه و حالا سر بزرگ كردن بوليتنگ براي كلمباين اين مردك ديوث مایکل مورآمريكا يك پارچه جهنمه و كانادا شرق بهشت . كانادا شايد خوب باشه اما اين كه اين گنده گوزي قفل نكردن درهاي خونه ها تو شبها ، يك چيزي مثل روايت داستان هاي هزارو يك شب ورسيون  2007 كانادايي. خلاصه كلام اين كه مسئولين مملكتي وفرهنگي كبك شدن و دنيا م برفن و فرهنگ بومي مملكتي دود كباب تو يك شب شام عروسي مختلط با ودكاهاي اصل روسي كه تو مملكت ما حالا حالاها خيالش خامه .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 17:34  توسط   | 

آقا من ديشب يك فايل پي دي اف دانلود كردم به اسم زن در اسلام . يك چرت هايي نوشته است كه انگار تمام زنانم سلمنا جاهن برده اند و مردهايش برده دار. شيرين عبادي با آن تيپش و صحبت هايش و ركي هايش . حقوق دان . مسلمان . سيما بينا مي خواند و مي رود و مي ايد  هنرمند و مسلمان . و خيلي هاي ديگر . نوشتن اين جور چرتها كه بله جمهوري اسلامي به عنوان نماد برداري اسلامي است و اين جور چيزها . پس عرب ها كه حتمي اشتباه افتاده اند پايين روي زمين . دادن اين گونه چرتها روي نت  هيچ دردي را دوا نمي كند كه نمي كند و كمي صفحه ترازو را به نفع اين ور سنگين مي كند كه آب و تابش را زياد مي كند براي جلوه دادن خوبي هاي خودش . البته از حق نگذريم  سگ همين آقاي خامنه اي به نظر من به صد تا خليفه اي عرب نشين مي ارزه . فقط چون رهبر و تعديل كننده  نمي تونه همه جور ، همه رو زاضي كنه . نامه اش رو به مهاجراني بخونيد .

·        پي نوشت .

جان رضا  اگه اين و خوندي حال وحوصله كل كل

كردن در مورد اين نوشته رو ندارد .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 18:50  توسط   | 

هواي امروزهاي مشهد حسابي سرد و پاييزي است . درست چيزي مثل اول مهر و آمدن مدرسه ها . صبح هايش بوي يك غربت خاصي را مي دهد . چيزي شبيه بوي هجرت معصومانه  يك كودك از خانه  . باد صبح گاهيش حسابي سرد و خنك است . آدم  خودش را كمي جمع مي كند ، همه چيز شكل يك رفتن شده است .  

خودت  خوب مي داني كه من يك پايم داخل است و يك پايم بيرون محل كار. هي مي روم وهي مي آيم . خودت مي داني كه من يك پا دو هستم .  بگذريم .  داشتم مي رفتم اداره مركزي مان . من بعد از اتفاق سال هشتادو چهار قسم خوردم كه ديگر پيكان قديمي سوار نشوم ، اما هيچ ماشيني جلوي پايم نگه نداشت كه نداشت . البته اگر دختر بودم شايد تا حالا صدتا پژو سوار مي شدم اما من پسرم . يك پيكان آبي لكنته جلوي پايم نگه داشت و من هم چون عجله داشتم بالاخره شوار شدم . جلو ، بغل دست راننده . به اصطلاح سخنراني مذهبي گذاشته بود و شيخ هم چرت و پرت و كس وشعر سوار خلق الله مي كرد . از يكيش حسابي كفرم در‌امد كه در امد . دعايش اين بود خدايا بچه هايم سينمايي نشوند . كه تو دلم مثل سگ بهش فحش هاي سگي دادم و حسابي سگي هم خنديدم . از راننده اومدم بپرسم كه راديو يا نوار كه چشمم افتاد به اين قاب نوار . 

ين عكس من و به ياد يك دوست انداخت  

حسابي دلم برايت تنگ شد از بنياد . براي خندهايت . جدي مي گويم . ديدم نوشته سونامي گفتم اي شيطون باز دل يك خواننده جون رو هم بردي . حسابي دلم براي صدايت تنگ شد . يك باره برگشتم به همان فضاي محل كارم كه پشت ميز بودم و پشت سرم يك پنجره كه آفتاب مي افتاد روم . عاشق آفتاب هاي پاييز بودم و صداي تو. فكر اين لظه كه تو الان داري پشت ميزت به صفحه دسكتاپ كامپيوترت نگاه مي كني و شايد توي صفحه جي ميلت بايگاني نامه هات رو مي خوني به سرم انداخت كه اين و امروز بنويسم . خلاصه دلم برايت حسابي تنگ شده بود . چند روزي هم بود كه ننوشته بودم گفتم امروز را با ياد تو شروع كنم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 11:28  توسط   | 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 22:51  توسط   | 

                                      

دستانم را

 كه پر از صداقت  حباب است 

بپذير

و سيل كلمات عاشقانه ام را

كه امروز آخرين روز عاشق بودن است .

  

                           

    

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 22:46  توسط   | 

در راستاي حرف آقاي احمدي نژاد در مورد زلزله بايد بنويسم كه در خطه خراسان قديم كه يادش بخير باد كه كنون لقمه لقمه شده است مردم شهر طبس كه آن زلزله راتجربه كرده اند به دينداري بيشتر مشهورند تا شهر هاي ديگر . گرچه اين محفوظ به حجب و حياء بودن  بيشتر از ان آفتابياست كه خداوند برآنها نازل كرده است . همانند يزدي ها كه در ايران به مومن بودن بيشتر مشهورند تا شهر هاي ديگر كه اين نيز از آن آفتاب است . چرا كه پوشش براي جلوگيري ازسوختن در آفتاب بوده است و الا آن زمانها ك اسلام و مسلمي نبود و استخدامي و اداره زلزله شناسي و عطاري متفاوتي براي اين حرفها .  

زلزله تنها زير پاي كساني مي آيد كه بناي ساختمانش مهندسي ساز نيست و آدمها در زير آوارش مي مانند و مي ميرند ، مونين و مومنات . مهندسي ساختمان مهمترين اصل است كه يك تكنولوژي است  و مومنين ومومنات بايد كه اجازه بدهند تكنولوژي با تمام ابعادش وارد زندگي آنها شود .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 8:22  توسط   | 

دلم مي خواست مي تونستم خواستن رو به تو نشون بدم و ببيني اين چقدر فرق دار با اون خواستن خوشگل خانووم م م . قشتگ خانووم نمي دونم كه الان اين مقع شب كجايي وداري چه كار ميكني اما بدون كه من بدون تو شب رو سحر مي كنم و آفتاب هاي تابستان را سرد تجربه مي كنم . به آفتاب خيره نگاه ميكنم بدون عينك دودي بر روي چشم .

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 0:1  توسط   | 

دانستن اين امر كه ممكن است حادثه اي واقع شود و تو به عنوان تنها آگاه وظيفه اي بزرگ بر گردن داري ، اين را مي رساند كه تمام موقعيت ها براي آن خلق ميشوند كه بزرگي آدمها را به دستشان بدهد .

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 20:36  توسط   | 

آقا من يكي موندم . نمي دونم چرا تو برقرار كردن را بطه با جنس مونث اينقدر لنگ ميزنم . موندم نمي ودنم رچا هنوز مي خوام شروع كنم يك حرفي ميزنم كه ريده ميشه تو اول و آخر يك رابطه در حال شكل گيري . آدم دختر بازي اصلن نيستم اما نمي دونم چرا اين عدم ارتباط گاهي اوقات اذيتم مي كند كه چرا مثلن فلاني شروع نكرده دل خور از پيشم رقت .

Help me

كمكم كن ، كمكم كن  نزار اينجا تك و تنها  بمونم

كمكم كن كمكم كن نمي خوام اين صفحه رو جهت استظهار نظرات عاليه آن جنابان خالي وبدون ياد داشت رها كنم . همين والا رابطه برقرار كردن چه ربطي به ياد داشت نوشتن توي وبلاگ داره .

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 7:48  توسط   | 

ديشب رفتم و كتاب نامه به كودكي كه هرگز زاده نشد فالاچي را خريدم تا بخوانم . زندگي جنگ و ديگر هيچش را خوانده بودم و يك مردش را . رفتم تا كتاب اگر خورشيد بميرد  را بخرم كه فروشندش مارو انگار خر گير آورده باشه مي خواست بار كنه  و مي گفت قيمت كتابش 12000 هزار تومن . مي خواستم بگم كه تو يا خري  يا كتاب خريدن رو بلد نيستي كه قيمتش براي تو  11000 هزار تومن دراومده ، كه گفتم بي خيالش . هنوز كه نخوندمش ولي بايد جالب باشه . من كه غير از زبان مادري ، زبان ديگري رو بلد نيستم والا مجموعه مقالاتش را حتمن ترجمه و چاپ مي كردم . روزي كه خبر مرگش را شنيدم ، ناراحت شدم . خيلي . به جون خوشگل خانومم كه خيلي وقت نديدمش .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 19:0  توسط   | 

اين بار كه شنيدم روزنامه شرق بسته شده ، تيك بدلم نخورد . انگار نه انگار . چون اين شرق با اون يكي فرق داشت . اونم خيلي تفاوتش فاحش بود . بهر حال  وقتي كه مسعود بهنود 360 درجه بچرخد ،  پس بسته شدن اين روزنامه كه ديگر بابتش خيالي نيست . حالا هم انگار نه انگار كه ما دنبال روزنامه خواني هستيم . كيهان كه هست ، چه غمش .

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 22:38  توسط   | 

طرف خودش رو جر داده ، يك جورهايي ماركو پولوي معاصر كرده و ديدني هاي كشور خودمون و داره به خودمون نشون مي ده اون موقع باباي ما ميگه اينا دوره گردن ؟.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 18:23  توسط   | 

ديشب داشتم يك وب را ميخواندم كه آه از نهادم چون هميشه بدر آمد و ديدم كه اي واي چه ذفته و چه مانده است . آن چه كه مي خواستند نشدم ،‌ آنچه كه مي خواستم هم نشدم . چرخ با ما نساخت . به قول برادرم پيشاني نداريم ما . بخت واقبال هركسي را روي پيشانيش انگار نوشته اند . به قول مر حوم عماد خراساني :

 برما گذشته نيــك و بـــد امـا تو روزگـــــــار

 فكري به حال خويش كن اين روزگار نيست .

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 17:37  توسط   | 

مي دونيد چيه . مي خوام به يك چيز اعتراف كنم .مي خوام بگم كه خرج فرهنگ كردن هم به صورت خصوصي و از جيب خودت هم حدي داره . ميگين دروغ مي گم ، امروز مثل من مي رفتين جمعه بازار كتاب ، بعدش مي ديدن . گفتگو با تاريخ اوريانا فالاچي دو جلد و با دوچاپ و ترجمه متفاوت  ده هزار تومن . سفرنامه آمريكا از آل احمد چهار هزارتومن . سفر روسش سه هزار تومن . باقي كتاب هاشم كه من ديدم مالي نبودند . و يك نظر ديگه هم دارم و اون مي دونيد اين كه به نظر من جمعه بازار خوبه كه شنبه ها باشه چون جمعه ها حال نمي ده . (چشمك)

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 19:9  توسط   | 

از شنبه تا پنج شنبه را سگ شمار مي كنم تا جمعه صبح بشود و بشود با خيال راحت ، تخت تا ده از توي رخنخواب بيرون نيامد . اما مگر مي شود . تمام سگ شمار كردنم يك طرف اين صبح ها يك طرف . از بوق سگ بيدارم ، خوابم نمي برد و از بنياد فكري مي شوم . بخصوص اينكه  هر روز صبح ساعت هفت صبح يك سيگار آتيش مي زنم اما جمعه ها كه نمي شود و خمار مي شود هي خميازه و هي خميازه . تلوزيون هم كه هيچ چيزي براي نشان دادن ندارد و ما هواره ام كه نداريم و حال و حوصله خواند نيز . به اين مي گويند يك جمعه سگي .

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 7:33  توسط   | 

                     

 چند سال پيش كه با يكي از دوستم توي خونشون نشسته بوديم و سيگار ميكشيديم و پفك مي خورديم و چايي و آهنگ گوش مي كرديم و حرف مي زديم آز سكس تا سياست و خلاصه همه چيز ، قشنگ يادمه كه گفت‌: آدم وقتي مي بينه كه دوستاي دوران درس خوندنش معتاد شدن ، خيلي ناراحت مي شه . با خودم گفتم : چه كس و شعري ميگه . اصلن جمله اش بار عاطفي برام اون روز نداشت و باخودم گفتم كه چس كلاس ميادش .  از اون روز تا امروز شايد نزديك پنج يا شش سالي گذشته باشه . امروز كه اومدم تا از محل كارم بيام بيرون براي رفتن به خونه ديدم كه ماشين نيروي انتظامي جلوي يك خرابه اي وايساده و مردم هم هي ميان و ميرن . داشتم مي رفتم كه ديدم تو ماشين يكي از اون دوستاي همون دوران درس خوندنم توي ماشين نشسته . خودم رو قايم كردم كه منو نبينه ، از يكي پرسيدم چرا گرفتنش كه گفت : داشته با يك نفر توي خرابه حشيش مي كشيده . خيلي ناراحت شدم . بغض گلوم رو گرفت . بار عاطفي حرف اون روز دوستم رو حالا مي فهمم .    

                                                               

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 19:38  توسط   | 

ديشب اين برنامه مستند چهار رو نمي دونم نگاه كردين يا نه . فيلمش جالب بود . به طور كلي من به برنامه سازي اين حميد احمدي مقدم نمره 18 ميدم  ، چون كه دلم مي خواد و بعدشم اين كه توي اين فضاي بسته صدا و سيماي ايران برانمه ساختن كه مخاطب بشينه پاش كار هركسي نيست . فيلم ديشبش چين آبي بود . اين فيلم با اون چيزي كه من توي فكرم از چين داشتم و اون چيزي كه مطبوعات ايران نشون ميدن خيلي متفاوت بود . اين چيني كه من الان ديدم ، اون چين با جبروت و پيشرفت اقتصادي بالا و رفاه نبود . البته يك چيزي بگم ، نگارنده اين سطور چون به هيچ زباني غير از زبان مادري تسلط ندارد ،‌مي تواند ايراد صدر صدي چيزي را بگيرد اما بهر حال اين نشان مي داد كه دوبله هم در ايران ما از تيغ تيز سانسور در امان نيست .  اين دنياي كارگري چين نيست . دنياي كارگري چين دنياي تكنولوژي است ، دنياي ارتباطات پيشرفته . اسم فيلم رو اگر كه چشماي بازيگرانش رو كمي از اون حالت فندقي در مي‌اوردي ، مي شد اسم فيلم رو گذاشت ايران خاكستري . اين را من مي گويم چون كه من مي دانم كارگري يعني چي ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 19:53  توسط   | 

 

ديشب به اتفاق يكي از دوستان در كوچه ها شب گردي مي كرديم و جايتان خالي با اين موبايلم خيلي حال مي كرديم . جايتان خالي خيام خواني داشتيم . رباعياتش خيلي به دلم مي نشيند خواندش . به خصوص اين كه اين ها رو هم  با صداي مامك خادم گوش ميكنم . يك موسيقي تلفيقي داره كه خيلي به دلم مي نشينه .

ديشب يك رباعي خيام رو كه مي خوندم  ديدم چه قدر زيبا بيان كرده در مورد غنيمت شمردن و استفاده كردن .

من هيچ ندانم كه مرا آنكه سرشت

از اهل بهشت كرد يا دوزخ زشت

جامي و بتي و بربتي بر لب كشت

اين هر سه مرا نقد وترا نسيه بهشت ....

جدن خوب كه فكر ميكني مي بيني  الان كه هستي  مي توني استفاده كني وقتي كه رفتي براي ديگران مي گذاري . توي اون رباعي ديگه هم اشاره مي كنه :

اي آن كه نتيجه چهار وهفتي

وز هفت و چهار دايم اندر تفتي

هزار بار پيش از اينت گفتم

بار آمدنت نيست چو رفتي ، رفتي ....

آنجا كه اشاره اي خوبي دارد به اين امر كه  اگر داري با مي و معشوق به سر ميكني  خوش باش چون وعده بهشت نيز همين است :

گويند بهشت و حور عين خواهد بود

آنجا مي وشير وانگبين خواهد بود

گر ما مي و معشوق گزيديم چه باك

چون عاقبت كار چنين خواهد بود .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 22:5  توسط   | 

آقا من الان توي كف اين قهرماني عراق ماندم . چيزي است اگر سياسي نگاه كنيم شبيه راي اوردن خاتمي در دوم خرداد 76 . من دنبال صدام توي اين داستان نمي گردم . اما اين فوتبال شده است ابزار دست آدمهاي اين دنيا حالا سياسي و غير سياسي با هم ، براي ابراز  انديشه ها و خواسته ها و توانايي ها و شادي ها و خشونت ها و .... غيره و غيره .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 18:34  توسط   | 

به تاريخ  قمري مادرم مي گويد كه درست بيست و شش سال پيش در چنين روزي تولد من بوده است . ما كه هر چه گشتيم نديديم كه چنيني چيزي باشد و نتوانستم كه اثباتش كنم . همين . بعدش هم انگار نه انگار كه امروز روز مرد است . نوشتم اين رو تا نامرداش مشخص بشوند . سلامتي تمام خوشگلان جهان بخصوص شهناز تهراني و مونيكا بلوچي و خوشگل خانوم خودم كه الهي كه خودم بتونم كه خودم و بكنم ، خيلي واسش فداش .

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 8:30  توسط   | 

اين گروگان گيري كه طالبان كرده است و چند كره اي را گرفته است ، بزرگ ترين ضربه به اسلام است . اشكال كار ما مسلمان ها همين است كه فتوايي چند هزار سال پيش را داريم رعايت مي كنيم . طالبان به عنوان قشري از مسلمين ( حالا كه اسلام لبنان و فلسطين و سوريه و ... درست است طالبان هم درست است ) دارد همين كار را مي كند . يك عده را دارد مي كشد كه  بله اسلام واقعي شمشير است كه كافران را امان نمي دهد . من مانده ام كه كافر را چه كسي تعريف كرده است . اصلن تعريف كافر يك چيزي بي خود است . كافر كسي است كه كفران نعمات مادي خداوند را مي كند . و الا تمام آدمها خدا دارند براي خود شان . اين درد دين اسلام است كه طرف را دارد مي فرسد به بهشت با يك پياك چند هزار ساله پيش . نمي دونم كامل منظورم رو رسوندم .

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 22:36  توسط   | 

راستی هیچ فکر پنج شنبه ها را نکرده بودم که حوصله ندارم تا عاشقانه انتظارت را بکشم خوشگل خانومم . دیگه دارم عادت می کنم که نبینمت . درست مثل اون کوری که می ره جلوی آیینه و می گه : میبینم که امروزم    نمی بینم .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 18:46  توسط   | 

نيت كرده ام كه بروم مكه و برگردم ، اولين كارم بعد از آمدن  اين باشد كه  يك راست بروم  كلوپ و يك فيلم آمريكايي بگيرم توي مايه هاي اين بي وفا  كه قربونش برم خوشگل خانومش عجب تيپي داره ، تو اون مايه ها و بشينم يك شكم سير نگاهش كنم و ازش لذت ببرم . مي خوام جو گير اونجا نباشم و چند روز اول ، فقط مثل همه همون چند روز اول جَو گرفته باشم و چيزهاي بد بد نگاه نكنم . مي خوام خودم باشم . تنها خودم باشم و سعي كنم چه قبل و چه بعد از اون سفر به آدم بودن به عنوان تز زندگي كردن در جمع فكر كنم .

خداييش وقتي توي اون فيلم ، اونجا كه پسره به زنه ميگه از طبقه چندم ، رديف چندم ، فلان كتاب رو بردار و بعد مي خونه و اون شعرش هم از خيام مثل چي كلي  حال مي كنم و چاق ميشم و افتخار مي كنم به خودم به ايراني بودن و فارسي زبان بودن خودم .

خداييشم اون زنه تو چهل و چند سالگي عجب تيپي داره .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 20:21  توسط   | 

هر كس  به تماشايي رفتند به صحرايي

مارا كه تو منظوري خاطر نرود جايي

يا چشم نمي بيند يا راه نمي داند

هر كو به وجود خود دارد ز تو پروايي

ديوانه عشقت را جايي نظر افتاد ست

كان جا نتواند رفت انديشه دانايي

اميد تو بيرون برد از دل همه اميدي

سوداي تو خالي كرد از سر همه سودايي

زيبا ننمايد سرواندر نظر عقلش

آن كش نظري باشد با قامت ريبايي

گويند رفيقانم در عشق چه سر داري

گويم كه سري دارم در باخته در پايي

زنهار نمي خواهم كز كشتن امانم ده

تا سيرترت بينم يك لحظه مدارايي

در پارس كه تا بودست از ولوله  آسوده ست

بيمست كه برخيزد از حسن تو غوغايي

من دست نخواهم برد الا به سذ رلفت

گر دست رسي باشد يك روز به يغمايي

گويند تمنايي از دوست بكن سعدي

جز دوست نخواهم كرد از دوست تمنايي  

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 23:2  توسط   | 

همه روز برندارم سر از اين خمار مستي   

 كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي

تو نه مثل آفتابي كه حضور و غيبت افتد   

 دگران روند و آيند و تو همچنان كه هستي

نظري به دوستان كن كه هزار باراز آن به  

 كه تحيتي نويسي و هديتي فرستي

دل دردمند مارا كه اسير توست يارا        

                به وصال مرهمي نه چو به انتظار خستي

نه عجب كه قلب دشمن شكني به روز هيجا  

 تو كه قلب دوستان را به مفارقت شكستي

برو اي فقيه دانا به خداي بخش مارا          

تو وزهد و پارسايي من و عاشقي و مستي

دل هوشمند بايد كه به دلبري سپاري        

كه چو قبله ايت باشد به از آن كه خود پرستي

چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد

چه كنند اگر زبوني نكنندو زير دستي

گله از فراق ياران و جفاي روزگاران        

نه طريق توست سعدي كم خويش گير و رستي .

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 23:7  توسط   |