تبليغاتX
سردبیر دیپلم
سردبير

من از مادر شعر

به دنيا آمدم

از شعر

دنيايي را ساختم

و از دنيايي

شعر را براي شما مي گذارم

شايد من

شاعرم .

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 18:32  توسط   | 

بايد بگم كه من اين كتاب آداب بي قراري يعقوب ياد علي رو خوندم . بايد بگم توي تكنيك داستان نويسي كار قابل توجهي ارائه داده . البته آدم زياد به شخصيت هاي استان نمي تونه نزديك بشه و به عبارتي تصوير شخصيتي يك كمي لنگ ميزنه . يعني خيلي تند تند جلو ميره . بهر حال من زياد داستان نويسي سرم نميشه و اينايي كه نوشتم  همش نظرات شخصيم بود .                              

 حالا اين ياد علي بيچاره رو چرا گرفتن ، نمي دونم . چون من يكي كه چيز خاصي در مورد هم جنس گرايي چيزي در كتاب نديدم . غير از يكي دو مورد كه اشاره مي كنه به بافت بدن دو سه تا آدم مذكر در داستان . اگر كسي يزي مي دونه خوش حال ميشم بيشتر در موردش بنويسه .

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 18:22  توسط   | 

 من امشب یک کار خیلی قشنگ کردم و اونم این که اومدم تمام شعر های مرحوم بیژن جلالی رو از این جا  بین سال های ۷۵ تا ۷۸ رو  pdf کردم و می خوام آپلودش کنم بزارم به اشتراک برای همه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 19:9  توسط   | 

نام تو

در هيچ كتاب شعري نيامده است .

مهم نيست .

مهم آن است

كه من شعر نمي خوانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 20:38  توسط   | 

من تمام کاغذهای جهان را

پاره کرده ام

حالا شاعر شما کیست ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 23:13  توسط   | 

اين كه در مورد وطنم چه چيزي بنويسم بنا به دعوت دوست خوب و وبلاگ نويس خوب شاهد ، حقيقتش اين است كه به سختي مي توانم چيزي بنويسم  اما  مي نويسم .

وطن براي من

 1_ عشق است بدون پانزده در صد تورم

2_ غيرت و غرور است بدون بي كاري ، فرار مغزها .

 3- پايداري است و استقامت با تمام شهيدان و ملي گرايانش .

4_آزادگي است و آزادي با تمام آدمهايش با هر مسلك و منشي .

من هم به شيوه همگان دعوت مي كنم از اين دوستان خوب .

علي تهراني (وبلاگ آوازهاي روزانه)

رضا عرب (وبلاگ فيلدوست)

صالح (وبلاگ صالح آفلاين)

باران (وبلاگ بي بي باران)

صادق (وبلاگ سور رئاليست)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 22:37  توسط   | 

واي خداي من . امروز دوباره ديدمش . ابروهايش برايم شمشير شده بود . گيج مي خوردم . زخمي شده بودم . درست مثل هميشه . لبهايش يك خط مواج دارد كه با آن چشمان سياهش  واي واي . دم باريك دشنه است بر جاني خسته . دوباره ديدمش ؟ نه اسكنش كردم در مغزم مثل هميشه . يك ورسيون جديد . روز به روز دارد خوشگل تر مي شود . واي واي  و آب مي خواهم حسابي تشنه شده ام . شكل هميشه ام شدم امروز دوباره . بايد مي ديد . واي واي واي واي ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 21:53  توسط   | 

يكي از امورات واجب در ماه مبارك رمضان ، شاد كردن دل مومنين و مومنات است چنان ه من امروز اين كار را انجام دادم .خانووم ميان سال چادري آمد پيش من كه : مي بخشيد مادرجان اين كار رو پدر بزرگ اين آقا واسش انجام داده و حالا پدر بزرگش فوت كرده ، از اين جا به بعدش رو من مي تونم انجام بدم . گفتم شما مادر اين آقا پسر هستين . گفت نه ،‌من مادر بزرگش هستم . منم با چشماي كمي باز نگاهش كردم و يك تبسم كوچكي اومد روي لباي من و اون . خيلي خوشحال شد كه من اون و با مادر واقعي پسره اشتباهي گرفتم . چيزي نزديك به 15 سال جوونش كرده بودم كاري كه ابوعلي سينا و فارابي و رازي و خيلي هاي ديگه نتونسته بودن انجام بدن من انجام دادم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 19:3  توسط   | 

واي خداي من . جمعه ها بدون چايي مرگ است . ننگ است .  براي من جمعه ها تنها با ساعت 9 از خواب بيدار شدن و بعد صبحانه و موسيقي  و چايي و چايي و چايي معنا مي دهد . ساعت 9 چايي . 10 چايي .11 چايي .12 كه همان ظهر خودمان است و هنگام چايي است . عصرها ، الان كه تابستان است در حياط چايي .  اما حالا كه رمضان است جمعه ها برايم با شنبه تا پنج شنبه هيچ فرقي ندارد .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 15:15  توسط   | 

حقيقتش اين است كه من ريا كار هستم ، اما يك كم ، زياد نه . مثلن جلوي اونايي كه  مي شناسم خانوم هاش، زياد نگاه اين ور و اونور نمي كنم اما تا دلتون بخواد وقتي تنهام پدر نگاه كردن به اين طرف و اون طرف رو در ميارم . امروزم هم مثل هميشه . سحركه بلند شديم تا سحري بخوريم ، كه خداييش هم كم خوردم  نيت كردم كه اگه تا ساعت نه و ده  اعلام  نكردن كه روز اول ماه مي خورم روزه ام رو . اما ساعت دوازده كه شد حيفم آمد كه روزه ام رو بخورم و نخوردم تا افطاركه خيلي تشنه ام شده بود ، در حاليكه همون سر صبحي روزه ام باطل شده بود . از اتوبوس كه آمدم پايين يك خانوم جواني بغل به بغلم مي اومد .جوون بود چون توي دستش حلقه نامزدي بود . يك كم شل كردم كه رد بشه  ديدم اوه اوه اوه عجب اندامي داره و عجب لباس هاي انداميي . چسب چسب بودن و انگار بغلش كرده بودن لباساش و ولش نمي كردند . يك هماغوشي بي نظير بود به نظر من و من هم كه دنبال زيبايي هستم چرا كه خدا زيباست و زيبايي را دوست دارد . و بدين ترتيب روزه اي بود كه همان اول صبح باطل شد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 21:11  توسط   | 

هر کجا دل رو کند آخر بیاید سوی او

قبله دل ها کجا باشد به غیر از کوی او

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 23:30  توسط   | 

پارسال همين موقع ها بود كه اینجا نوشتم  حيفم مي آيد كه دارد پائييز مي رسد و نمي شود ديگر در حياط خانه مان روي فرش ها دراز بكشم و كتاب بخوانم . كم كم دارد هوا سرد مي شود وبايد يواش يواش عقب نشيني كنيم به داخل خانه به اميد بهاري و تابستاني ديگر . نمي دانم همين موقع ها بود كه داشتم كتاب از رگ هرتاك دشت سايه ها رو مي خوندم ازخسرو حمزوي و امروز درست حالا وقتي كه دارم به آسمان قيرگون شب نگاه مي كنم ، دلم براي بهار سال ديگر از همين الان تنگ مي شود و حسابي احساس غم به من دست مي دهد . گرچه پائيز هم براي خودش حال وهواي عاشق گونه اي دارد ، برگ هاي زرد و قرمز و قهواي و خلش خلش صدا كردنشون زيرپا و پياده روهايي كه مخصوص همين صداها هستن و .. يك فلاش بك زدم به گذشته در زمان دبيرستان . يادش جدن كه بخير بــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد .

فردا هم ه بايد برويم پيش باز ماه مبارك . خوش بحال اونهايي كه ميتونن با خودشون كنار بيان و روضه نگيرن . راحتن . تشنگيش لامصب آدم رو بدجوري اذيت مي كنه . اصولن ماه مبارك مال اونهايي كه پشت ميز مي شينن و منتظر ظهور آقان تا يك كاري واسه همه بكنه . منظورم شيخها هستن . از نظر رساله من شاطرهاي نونوايي ها و كارگران و خلاصه اونهايي كه كار پرتلاشي دارند از روضه گرفتن معافن .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 19:33  توسط   | 

امشب به قصد آب كردن يكي دوتا سي دي و كمي ديد زدن خلق الله مونث از منزل زديم بيرون به اتفاق يكي از دوستان . مثل هميشه خرامان خرامان راه مي رفتيم . رفت و برگشت  و ترافيك ماشين ها و آدمها و دختر ها و پسرها . برگشتني از خيابان  دانشگاه كه مي آمديم به دوستم گفتيم بريم سينما و اون گفت بريم . آمديم كه برويم بليط بگيريم با يك صفي روبرو شديم كه باورم نمي شد و هنوز هم نمي شود كه اين خلق الله تنها براي سينما صف ايستاده اند . واقعن كفم بريده بود و فكم افتاده بود . اخرين باري كه سينما رفتم دوسال پيش عيد بود كه فيلم چهارشنبه سوري رو رفتم . بي خيال قضيه شديم و دوستم گفت راه رو ادامه بديم و در آفرينش خلقت تفكر كنيم و دقت . جلوتر كه امديم يكي ديگر از دوستان رو ديديم و قضيه رو براش گفتيم .و اون گفت چون امروزشنيه و نيمه بهاء شلوغه ، فردا شب بيا خلوتِ خلوتِ .

تعجب كردم از ديدن اين صف طويل

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 22:56  توسط   | 

چند شب پيشا با يكي از دوستام رفته بودم دور زدن اين ور و اون ور و ديدزدن . رسيديم به يك پارك . دوستم رفت تا مغازه ايي چيزي بخره و برگرده و من موندم توي پارك . ديدم كه يك دكه اي روشنه و جلوش دوتا قفسه گردون كتاب گذاشتن و مردم هم ميان و ميرن . منم رفتم و داشتم كتاب ها رو ديد ميزدم و ورق مي زدم ، چشمم افتاد به يك كتاب از پيام يزدان جو . فكر كنم اسمشم شب بخير بود . ورق زدم و قيمتش رو نديدم . برش داشتم و بردم پيش يك پسر نوجووني كه اون جا مسئول بود .گفتم قيمتش چنده ؟ گفت اينا امانتي . شما رو مي بري و مي خوني و باز برش مي گردوني . جايزه هم گذاشته بودن . يك سفره حج . تنها اسن وادرس مي گرفتن و كتاب رو امانت مي دادن . اينجا تنها جايي كه شهرداري به مردم اعتماد كرده . متولي * اين كار شهرداري مشهد بود . اقدامش برام جالب بود .

خودمم اونجام

·       جمله اي ديگه اي  به نظرم نيومد . والا من از جمله متولي كه من و ياد كارهاي هيآئتي ميندازه هيچ خوشم نمياد . آدمهايي كه خيلي هاشون به قول ژان بورديار تنها وانمودي از خودشون هستند و رك و راست نيستند با مردم . ريا كارن .

·        خودمم اونجام . خوش تيپم يا نه ؟ كاملن چهرم نيفتاد واسه همينم اين عكس رو ميزارم اينجا .

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 22:12  توسط   | 

پاورواتی در گذشت بی بی سی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 18:22  توسط   | 

به پيشنهاد اين دوست آقا رضا  دارم مجله مدرسه را  مي خوانم . مجله فلسفي جالبي است . از آراء ونظريات دكتر سروش خوشم مِايد . دارم به يك تبيين عقلي نسبت به برقراري با دينم از نظر عقل و عشق مي رسم و تبيين اين امر از جهت دستي بابي به اين نكته كه آدم متدين معاصر مي تواند عاقل ديني باشد يا عاشق ديني . البته هنوز كمي كار دارم و بايد مقالات مجتهد شبستري در مورد روشنگري ديني را بيشتر بخوانم .

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 18:32  توسط   | 

شما كه اسبم را در خيابان رها كرديد و

آن باران بي پايان را

حدس نزديد

چرا به من اميد زنده ماندن مي دهيد ؟

مي دانم اسبم

به روي آسفالت ، از بي علفي

مي ميرد .

 

احمد رضا احمدی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 21:38  توسط   | 

مي خواهم هميشه به يك قولي  طغيان گر باشم . مي خواهم متفلوت باشم . مي خواهم در يك مجلس عروسي  براي يك بارهم كه شده است  دي.ان غزليات سعدي هديه بدهم . مي خواهم ديوان ايرج ميرزا هديه بدهم . مي خواهم  كتاب نويسندگان جوان را بخرم و هديه بدهم ، داستان كوتاه . مي خواهم يك كاري بكنم كه كمي مردم  ديدشان عوض بشود . البته تمام اين هارا مي خواهم به جوانان مجلس هديه بدهم  نه پيرمردان و قديمي ترها كه بجاي تشكر با اون چشماي عوضيشون آدم رو مسخره كنند .من اگر بفهمم چه كسي  اين رسم مسخره كتاب مفاتيح هديه دادن را راه انداخته است  من مي دانم او . بايد بلند شوم و بروم دور حرم و يك حجره اي بگيرم و اين ها را كه ديواري شده اند به بلندي قد خودم به فروش بگذارم . چه چيز اين كار جالب است كه باز روي ان را هم تزئين مي كنند اين جماعت . والا من مانده ام كه چرا كسي يك كتاب تنها ترجمه فارسي* از اين ادعيه ها  چاپ نمي كند تا خلق الله بخوانند و بفهمند كه سخن حضرت علي (ع) به مالك اشتر كه با خلق الله درست برخورد كن و روش من رو ادامه بده ، هيچ جاش گريه و زاري نداره .

*البته چاپ فارسي بازار خيلي ها رو كساد مي كنه .

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 22:15  توسط   | 

امروز يك حس خوبي ، يك حس قديمي با يك بوي آشنا مشامم رو پر كرده بود . يك حس خوب قديمي . امروز ظهر با اومدن بارون،‌ بعد از ظهر هاي پر از دختر و پسر توي يك خيابون جلوي چشمام اومد . كتاب هاي تو پيراهن و خودكار هاي در دست و پياده رو هايي كه هيچ گاه تمام نخواهند شد . تا اينجا هميشه يك به هيچ به نفع تاريخ  و تنها افسوس از زمان از دست رفته .       

                    امروز خيلي قشنگ بود با يك حس خوب

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 18:38  توسط   | 

راهي كه بسوي بهشت مي رود بن بست است

بشاش به دنیای حقیقی

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 22:27  توسط   | 

نوشته اي كه حالم خوب است . يا نه . بنويسم برايت كه نه . خوب نيست . تا تعريفت از خوبي چه باشد . از بدي چه باشد . هرچه باشد آن نيست كه تو مي ديدي و مي دانستي . اوضاعم فرق كرده است . ديگر ان (موي )سابق نيستم كه بگويم ، ‌كو بوگو . خيلي فرق كرده ام . يادت باشد مي خواهم برايت آن داستان سه سال پيش را بگويم كه تو بودي و من . آن من كو ، اين من كو . كلنگ از آسمان افتاد  ونشكست ، اگر نه من همان بودم كه هستم . مثل هميشه ،‌ مي داني كه ،‌گفتن ندارد . خوشحالم كرد ديدن نامه ات ، اما آتش زير خاكسترم را افروخت . آتش بود اما زير خاكستر بود و كسي نمي ديد اما اين را كه نوشتي افروخته شد و گداخت در نوشته ام  زبانه كشيد . ديگر نمي خواهم آه و ناله ام را برايت بيشتر كنم كه شايد خواندنش افسردگيت را بيشتر كند . باشد نامه اي طلبت ، به هنگام خوشي كه مستانه برايت بنويسم و ايميلش كنم .

باقي بقايت جانم فدايت .

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 21:58  توسط   | 

مي خواستم ننويسم  اما نشد . گفتم بگذارمش اين جا شايد كمي از بار روانيم كم شود . دارم ديوانه مي شوم . خيلي دارد به من فشار مي‌آيد . كسي اما  اين ها را نمي فهمد بجز يكي از دوستانم . الان هم توي اين عصر جمعه اي حالم دارد از خودم به هم ميخورد . دارم كم مي آورم پيش خودم . نمي دانم مي فهميد چي مي گويم يا نه اما حسابي زيرش مانده ام . خدا هيچ كس را شرمنده خودش نكند . شرمنده پدر ومادر و فرزند و هر خري كه بشوي ، آخرش اين است كه مي گذاري و ميروي ،‌البته اگر قيمت زنده بودن برايت بيشتراز شرمند بودن باشد . اما اگر پيش خودت شرمنده بشوي ، هيهات دارد . هر جا كه مي روي با توست . اصلن خود توست . خودت را هم كه بكشي  بازهم با توست . درست مثل يك تف سربالاست . وايستي زيرش  چه جوري ، بزاري بري چه جوري . لامصب هميشه همراته و دست از سرت بر نمي داره . مثل يك خوره تو رو مي خوره و وقتي كه كمي احتياج به تنهايي داري تا كمي داد بزني درست جلوي يك پرتگاه بلند تا صدات  بيشتر بپيچه ، همه دور و برتند و دست از سرت بر نمي دارند . كسي اينها رو نمي فهمه به غير از يكي از دوستام كه اونم كاري از دستش بر نمياد ، چون اگه مي اومد واسه خودش مي كرد .

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 18:27  توسط   | 

امشب بعد از مدت ها رفتم چرخ زدن در خيابان ها و كمي گشتن و ديدزدن مثل هر روز . البته ديد زدنش هر روز است . داشتم مي رفتم كه ديدم باز يك خيمه حسيني زده اند و حسيني ها آنجا جمع شده اند و باز صداي موسيقي مخصوص خودشان ‌(نوحه) دارد به بگوش مي رسد و يكي دارد تبليغ اسلام مي كند و ان دنيا و بودن خدا ،  آن هم وسط پياده رو .

                        

چيزي كه زياد ريخته به لطف جمهوري اسلامي  مسجد و حسينيه و حسيني در خيابان است . آن وقت خواندن نماز درپياده رو به نظرشما چه معني مي دهد . يك جاي كار لنگ مي زند . آن هم بي خدا انگاشتن تمام آدمها ست از ديد بعضي ها .

يكي ديگه اين كه مشت محكم مهشيد امير شاهي به دهن تمام سلطنت طلبان و خودكامگاني كه انقلاب بيزرگ مصدق رو زير سوال مي برند رو بخونيد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 23:3  توسط   | 

دارم كتابي از علي اصغر شيرزادي را مي خوانم . نام هلال پنهان . روايتش كمي نامتعارف است . البته با اين ته سوادي كه من دارم بايد بگوبم روايت را الكي كمي مي پيچاند . لفت و لعابش نمي دهد . داستان را دوباره درگير مي كند و دوباره شروع مي كند . شروع و تكرار . اما بايد تا آخرش بخوانم هنوز پنجاه صفحه اش مانده است . 

آداب بي قراري يعقوب ياد علي را هم خريدم و بايد بخوانمش . ضمن اينكه خنده در تاريكي و دعوت به مراسم گردن زني ولادمير ناباكوف هم در نوبت اند با چشم دوم محمد محمد علي . بعد از داستان باور هاي خيس يك مرده عاشقش شده ام . اگر البته باز اين رضا به ما تهمت و انگ نزند .

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 16:55  توسط   | 

زنان شب

زيباترين زنانند .

آن ها دوست داشتني ترين زنان عالمند .

چرا كه عشق را جستجو مي كنند

و پناهي براي عاشق ماندن .

آن ها دوست داشته شدن را فرياد مي زنند

و تو

تنها تو

دوست داشتنت را

با يك مشت اسكناس  مي فروشي .

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 22:42  توسط   | 

دنبال يك تفريح براي پنج شنبه هايم مي گردم . كتاب و موسيقي و اينترنت و ورزش نباشد . مانده ام كه چه كنم اين بعد از ظهر هاي باحال را . من اما اين وسط مانده ام پنج شنبه ها چرا من كه مجردم خوشحالم در حالي كه ديگران متاهل اند . من يك منطق براي ايام هفته ام دارم . از چهارشنبه ها خوشم مي آيد چرا كه پشت سرش يك پنج شنبه پر از تصوير و موسيقي و بوي خوش نوستالوژيك برام . يك روزي پر از خاطره و پر از خاطره هاست . روزي كه خيلي ازش خاطره براي گفتن دارم اما رويم نمي شود كه بنويسم شان . بد نيست اما يك جور هاي عاشقيت است در كنار درختان خيابان ها ، پر از تصوير هاي ساده اما تو دار . بهر حال . از پنج شنبه ها به همان دلايل بالا خوشم ميايد كه عمق يك كتاب زنده است شايد براي دوازده ساعت . از جمعه ها خوشم نمي آيد چون هميشه صبح هاي باحالش را با دعا و روضه از خواب بيدار شده ام آن هم به زور ، چون قرار بود من سرباز گمنام امام زمان بشوم . بخصوص وقتي اين جلسه هاي پر از ريا و دورويي همسايه مان مي رسيد و دو سه تا با هم بودن ، پشت سرهم . يعني سه هفته بي خوابي مطلق به خصوص در تابستان كه احمق ها يلندگويشان را در حياط مي گذاشتند . ازز شنبه ها به دليل رخوت هميشگيش از دوران دبستان تا ديپلمم بدم مي آيد . به خصوص حالا كه سركار مي روم . برايم يك شنبه و دوشنبه و سه شنبه با هم هيچ فرقي ندارند .  كمكم كنيد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 22:48  توسط   |