تبليغاتX
سردبیر دیپلم
سردبير

 اين پست اما هيچ ربطي به خووشگل خانووم خودم نداره اما بي ربط هم نخواهد بود . امروز صبح داشتم مي رفتم سر كار كه در مسير يك دخترك بيست و چند ساله درست و حسابي رسيده را ديدم كه داشت در راه رفتنش سخت دقت مي كرد كه دست هايش  درجيب هاي پاكتي پالتوي سفيدش باشد كه سخت با شلوار و كفشش ست شده باشد . موهاي شبق گونش را ريخته بود يك وري روي يكي از چشمهايش و براي خودش حسابي عالم خانووم دكتري درست كرده بود . اما خبر نداشت گويا كه خانووم دكتراي حسابيش با يك ماشين آخرين سيستم توي خيابان ها مي روند و مي آيند و منت بر سر مردم مي گذارند در مطبشان كه بله عزيزم چته و چت نيست . كه بهش گفتم خسته نباشيد خانووم دكتر و خنده اي زد و رد شديم .

           اما خوب مثلن تو خانووم مهندسي فقط .

 البته هنوز نداره چون دوست داره بهش بگيم خانووم مهندس و ما هم بهش ميگيم خانووم مهندس تا چاق بشه و بتركه

اما خانووم  مهندس دوم ما كه مي خوام براتون بگم از مهندسي فقط خانووم مهندس بودنش رو داره روي يك ورق كاغذ مقوايي با يك مهر شايد آبي رنگ يا سياه رنگ . البته هنوز نداره چون دوست داره بهش بگيم خانووم مهندس و ما هم بهش ميگيم خانووم مهندس تا چاق بشه و بتركه . اما عزيزم مهندس بودن رو 10 بار بالاي اون صد دفعه قبل گفتم كه به اين ها نيست . بگذريم . اما مي خوام بگم مهندسي يا دكتري يا هر چيز ديگه اي براي خودتي ، اون چيزي رو كه 75 روز شده كه ازت مي خوام و معيارت شده :  كي بود كي بود ،من نبودم . بهت بگم كه از كمر بابام نيستم اگر از بغلت درنيارمش خانووم مهندس . اِاِاِاِاِ دويست تومني ميدي خجالت بكش بابا . ما با هم بيشتر از اين ها حساب و كتاب داريم ، كارايي كه كردم برات كه معيارت سه هزار تومن و چهارهزار تومن بوده ، تنها روي حساب معرفت انجام دادم و هيچ چشم داشتي ندارم ، اما اون چيزي كه امروز ساعت 10 صبح ازت خواستم رو دوست داشتم مثل آدم مي داديش اما خوب مثلن تو خانووم مهندسي فقط .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 23:0  توسط   | 

 طلب محبت يـــا جمــلات عاشـقـانه يــا  هــــر چـيــز ديــگــري در حيـن انـجــام امـــــــورات شــخـصـــي مرتبه آدم را دچار نوسان مي كند .
امشب داشتم اين ياد داشت با عنوان روسپيگري عاطفي از وبلاگ آئين دلبري رو مي خودنم كه ياد يكي از مطالب وبلاگ خودم افتادم كه دو سال پيش نوشتم و گذاشتمش تو يكي دو تا سايت تا ديگران بخوانند و نظري به ما هم بدهند و ببينيم چه جوري فكر كرديم . بعد از يك هفته رفتيم سر زديم ببينيم كسي خوندتش يا نه كه ديدم اوه اوه فحش و فضحيت داده بودن به ما و يكيشونم كه از اين تريپ فمينيستي هاي اساسي بود واسه يك لحظه چادر و پوشيه سرش كرده بود و حكم ارتداد و اعدام مارو صادر كرده بود و بعدشم باز چادرش رو برداشته بود . چرا چون من هدف از ازداوج رو يك حرف مگو اعلام كرده بودم و اونم انگار تمام زنان رو يك جنس مصرفي دونسته بودم ، حكم مارو صادر كرده بود . بهر حال بماند . اما خواندن اين يادداشت از وبلاگ آئين دلبري رو توصيه مي كنم ، چون حداقلش ميتونه براي خيلي ها فرق بزاره بين سكس و محبت . اشاره دقيق نگارنده مطلب در اول و در آخر ياد داشت بر صحت و سقم تفكر وي مي افزايد ، آنجا كه مي گويد طلب محبت يا جملات عاشقانه يا هر چيز ديگري در حين انجام امورات شخصي مرتبه آدم را دچار نوسان مي كند .

*توي آرشيو موضوعي من در بخش سكس و فلسفه مي تونيد اون ياد داشت رو پيدا كنيد و ممنون ميشم اگر باز هم از نظراتتون باخبر بشم .     

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 21:49  توسط   | 

 

خلاصه امشب با خواندن این مطلب با عنوان توبه گرگ مرگ است از سایت نیروی انتظامی   و ازوبلاگ جادی 
اما بـــرخــورد كردن بر سرش هميشه بحث و جدل است كه بر سر همين وفادار بــودن بـه مـتـن فــرزاد حسنــي خـودش را بـــه گاي عظما داد .
كلي حسابي خنديديم . عجب جك باحالي . 2009 بود جكش . يك سال هم جكش جلوتر توليد شده بود . جدن كه هنر نزد ايرانيان است و بس . دنيا را با تمام داشته ها و نداشته هايش مسخره مي كنند . حتي خودشان را . خب يك جاهل زور گير را با دامن شلواري بچرخاني در شهر و بعدش هم ولش كنند چه چيزي از او كم شده است . تنها خوي او را سگي تر كرده اند همين و بس . نه چيزي بيشتر ونه چيزي كمتر . ديده بوديم جاهلان را به حالت صليب درخيابان ها بگردانند نديده بوديم كه امروز به بركت اين مديريت هميشه در صحنه نيروي انتظامي ديديم . برخورد كردن را هيچ بني بشري باهاش مخالف نيست ،‌ اما برخورد كردن بر سرش هميشه بحث و جدل است كه بر سر همين وفادار بودن به متن فرزاد حسني خودش را به گاي عظما داد . من فكر ميكنم پليس بجاي اين كه بياد اين قلدر مابيش رو به رخ جامعه بكش در برخورد با ارازل و اوباش ، بياد و طرح هاي روانشانسي جامعه رو كه پيش رو داره و مددكاري هايي رو كه ارائه مي كنه نشون بده خيلي محبوبيتش بيشتر ميشه .

*بايد يك چيز ديگه اي رو هم بگم و اون اين كه پليس بايد بياد واسم اين خانه ها يا طرحهايي رو كه ميده عوض كنه . چون اسم طرح هاي پليس به نوعي روش برخورد پليس با معضل رو معرفي مي كنه . به طور مثال اين خانه هايي كه درست كرده اند با همكاري ساير سازمان هاي مددكاري اجتماعي . خانه عفاف ، خانه تربيت و ... ديگر خانه ها .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 22:26  توسط   | 

ايــن  ارزش گرايي فطري در بـــيـــــن آدمـــــهـــاي مسلـمــان در كشوري لائيك تـــنــها بــــه خاطر آزادي است آيا ؟ آيا كمال آتاتورك باني و باعث اين كــثــرت گـرايـــي در انـديـشه هـا براي ساختن دنياي مادي  با دين است..

 بايد بنويسم كه  من اگر بخوام زن بگيرم ترجيح ميدم از خوشگل هاي كشور همسايه مان تركيه
 بگيرم . اين كشور لائيك با مردماني دين دار وبي دين .چرا ؟ چرا ندارد . اول اين كه خوشگلاش خيلي خوشگلن . دوم اين كه اونجا اگر كسي روسري سرشه از روي اعتقادشه واز روي پايبندي به اتوپياي اخلاقي كه به اون پايبنده نه مثل اين خوشگل خانوومهاي ايران خودمون كه از زور ترس و در بدر نبودن يك شال انداختن روي سرشون و مثل من كه عالم و آدم رو ديد مي زنم ، پسرها رو ديد ميزنن كه كدومشون جذاب ترند و كدوماشون جذاب تر تر .... .  اين اعتقاد داشتن نه بخاطر زور خيلي با ارزشه . روي ديگه سكه اش ميشه اين كه بهشت به زور نميرن و خودشون با اعتقاداتشون بهشتشون رو مي سازن . خيلي قشنگه . نه . من كه خودم بهشون حسوديم ميشه . مني كه توي مشهدم و 9 ساله كه حرم نرفتم . ابن پايبندي برام خيلي خيلي خيلي  قشنگتر از خووشگل خانووم خودم بود برام . اين ارزش گرايي فطري در بين آدمهاي مسلمان در كشوري لائيك تنها به خاطر آزادي است آيا ؟ آيا كمال آتاتورك باني و باعث اين كثرت گرايي در انديشه ها براي ساختن دنياي مادي با دين است . بهر حال برام خيلي قشنگه اين تلاش براي بردن حجاب به داخل دانشگاهها در تركيه .

*پي نوشت= بايد بنويسم گرچه تكليف شريعت و شريعت مداربودن در اين ميان كمي  تخمش لق كاشته شده است، اما بهر حال مولانا ميگويد :

 ما درون را بنگريم و حال را 

 نه برون را بنگريم و قال را

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 22:47  توسط   | 

 آقا مي دوني چـــرا چــرم تــوايــــــران ارزونـه ؟ يا رو با يـــــك لبـخـنـد روي لب به ما نگاه كـرد و گــفت نمـــي دونم ؟ بهـش گـفــتم چون گــــــاو زيـــــــــاده !
ديشب به اتفاق يكي از دوستان رفتيم بيرون تا يك جفت كفش بخريم و بندازيم تو كار و باهاش عالم امكان رو متر كنيم و ببينيم كه آخرش كجاست و در اين بين خوشگل خانووماي عالم امكان رو هم بشماريم .بهر حال . من از دوستم چشم چرون تر و دوستم از من . وار يك مغازه شديم و در اين بين كه داشتيم انتخاب مي كرديم چهار تا از خوشگلاش امودن داخل دو تا دوتا با هم . رفيقم از من فراموش كرد و منم از خدا ازبس يكيشون خوشگل بود . به رومون بار شد و مجبور شديم يك جفت كفش به عنوان شيتيل از يارو بخريم به خاطر مشتريهاش . داشتيم پول و ميداديم كه يارو صاحب مغازه داشت به يكيشون مي گفت كه چرم تو ايران كيفيت و قيمتش با چرم آمريكايي يكي و حتي ارزون تر . بهش گفتم : آقا مي دوني چرا چرم توايران ارزونه ؟ يا رو با يك لبخند روي لب به ما نگاه كرد و گفت نمي دونم ؟ بهش گفتم چون گاو زياده ! كه يكي از اون چهارتا كه تپل بود برگشت بد جور به ما نگاه كرد و فكر كرد كه منظورم هيكل اون بود و الا بابا ما آدم چشم و دل پاكي هستيم . والا .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 21:29  توسط   | 

آخ اگر شوهر نداشتي چي مي شد ؟‌آنجلينا جونم من مي دونستم و تو اين شب هاي عزيز . آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه خ

اين يك چيز ديگ است . تبارك الله احسن الخالقين

 تبارك الله احسن الخالقين

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 22:6  توسط   | 

عرض شود كه خدمتتان بعد از خانووم آنجليا جولي ( تبارك الله احسن و الخالقين ) عشق من  خانووم مگان فوكس .

 برو تو چشاش و ........

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 21:45  توسط   | 

آقا  سلام .اجازه هست ؟ نه . نيست ؟ نه . قرص نه خورده است پدر سگ بي شرف . اجازه مي خواهي نمي گذارد ، اين ادب من . اجازه نمي گيري ؟ از بي ادبي اوست والا ما كه سر جايمان نشسته ايم كه نشسته ايم . هي بي خيال دنيا كه چه شود و چه بوده است . حالا تاريخ ورق بزنم يا كون تاريخ را پاره كنم كه بله قبل از زمان كودتاي بيست وهشت مرداد آقا بزرگِ ‌آقا بزرگم ، يا شايد قبل از به توپ بستن مجلس بود كه آقا بزرگ هم نمي داند . قانون كشف حجاب را مادر بزرگم از بر بود ، كجا در ده مان . ايول بابا رضا خان . زور، كون حرف حساب رو پاره مي كنه . حالا بي اجازه مي نويسم . احترام و دوست داشتن تو مي ريزد . سينه هاي زنش هم مثل دماغ پينوكيو هي بزرگ مي شود وقتي كه من راستش را مي گويم ، او دروغ مي گويد . نتركد خوب است . دنيا را شير بر مي دارد . خوش به حال دنيا مي شود و آدمهايش . سفيد مي شود دنيا . درست مثل الان كه پر برف است . اما حيف كه من شايد نباشم تا سفيد ي هايش را ببينم و كرست تركيده اش را ، كه تا كي طول مي كشد اين درد بي درمان كندي زمان . كاش كمي چرخ تند تر مي گشت . كمي زودتر فردا ميشد . حالا چه با صدتا چه با ده تا سرعت ، فردا كه نيستم و نباشم ، خب نيستم ديگر . حالا آقا شما هي اجازه ندهيد و هي ما زير جلكي بجنبانيم كه يا رو خوشش بيايد . باورتان هم نمي شود ، سينه هاي بزرگ زنتان را نگاه كنيد ، راستي مرا و سياهي دنيا را . بخدا كه خداوندي خداهم همين جوري ها بود . آدم يك اشتباهي كرد ،‌آقا بزرگ ما و دوستانشنان هم . باور نمي كنيد ، خب نكنيد ، كون تاريخ كه پاره است از اين همه اسم كه آمدند و رفتند و به يادگار خوب و بد چيزي گذاشتند روي پيشاني فردا كه امروز ماييم و ديروز شما و پس فردا هم همين بچه خواهرم كه دلش خوش است كه فردا تابستان مي شود و از شر هميشه كيك خوردن خلاص مي شود و برايش بستني مي خرم كه ازكونش تا مغز سرش يخ كند . قسم به همين تابستان پيش كه هرچي برايش بستني خريدم ، خنك نشد كه نشد .داغ  داغ است اين بچه خواهرم . آقا اجازه هست ؟ نه . نيست ؟ نه . خب به تخم خر ناصرالدين شاه ما كه حرفمان را زديم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 20:6  توسط   | 

جان دلم برايتان بگويد كه امروز معني با عشق كار كردن را هم فهميدم . ِاِاِاِاِاِاِاِ . معني كار كردن را نمي داند به من مي گويد با عشق كار كن . بله عزيزم من هم اگر ساعت دو و نيم بعد از ظهر مي رفتم خونمون با عشق كار مي كردم نه سگي . البته بنويسم كه در واژه نگاري من سگ معناي عظمايي دارد . گاهي سگ به معني سگ است . گاهي به معني زياد است گاهي به معني بد است . گاهي يك ميزان است مثل زياد يا بد يا خوب . گاهي ابزاري براي ابراز يك عشق است . عشق . بهر حال معاني تفصيلي بسياري دارد اين سگ . بگذريم . اين توصيه دوستانه همكارم به كار كردن با عشق باعث آن شد كه بنويسم :عزيزم تو يا معني عشق و نمي دوني يا روش درست كار كردن رو . باعث اين هم شده است كه بنويسم فرق من با تو مي دوني چيه عزيزم ؟ اين كه من با عشق كار نمي كنم اما تو عشقي كار مي كني . آندرستند  عزيزم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 20:55  توسط   | 

 آدم وقتي بي پول مي شود مجبور مي شود اينترنت سگي مصرف كند . اينترنت سگي هم  اينترنتي است كه يا آدم را دي سي مي كند و يا به هر جا كه مي خواهي سر بكشي با نام يلتر است عزيزم الهي قربونت برم برو تو سايت اسلامي روبرو ميشوي . اين ازمعرفي اينترنت سگي . اما گشت زدن در دنياي نت آن هم به صورت سلانه سلانه خوبيش اين است كه گروهها پيدا مي كني و مي تواني بدون نصب هر گونه نرم افزاري و فقط از طريق ايميلت اينترنت سگي را دور بزني و تبديش كني به بچه گربه اي از آب حوض كشيده شده . والزارياتش اما هنوز مانده است . از آنجايي كه من عاشق هنرمند و هنر و هنرمند خانووم هستم و يكي از رشته هاي هنري  عكاسي است وبا گوشي (نوكيا خجالتم ) عكس هايي مي گيرم و به اشتراك مي گذارم و يكي از سايت هاي خدمات دهنده سايت فليكر بود ، flicker  ،من هم اشتراكي داشتم . اما الان كه اينترنت سگي شده است ،‌آن را هم مسدود كرده اند و من هم دلم مي خواهد عكس هايم را راحت آپلود كنم اما با اين يلترينگ كار كمي مشكل مي شود و به سگيت مي افتم . حالا من مانده ام و كمي دربدري و عكس هايم از..................  .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 22:49  توسط   | 

مانده ام كه  از كجا شروع كنم كه مديون كسي در اين بين نباشم . خداوند بيامرزد رفتگان همه را و پدر دوست مرا محمود كه مرا كتاب خوان كرد و با كتاب آشنا و از همين روال برادرم با كتاب و كتاب خواني آشنا شد . من مانده ام كه چرا هركسي كه وارد حرم مي شود همان جا جلوي ضريح لنگر مي اندازد و انگار نه انگار ه اين ساختمان حرم و آن معماري باشكوه شيخ بهايي قدمتي دارد . حال شهرستاني ها بيايند و بروند ودقت نكنند امري است .اما اين آدمهاي مقيم مشهد چرا دقت نمي كنند جاي سوال دارد . آدم كه كمي كتاب خوان باشد و دقت كند در سطور كتاب و بعد برايش مسئله اي باشد ديدن جاي قبر گذشتگان ، دنبال اين گذشته مي رود و اين شكوه پايدار . دنبال جاي پاي بزرگان مي گردد و رد پاي تاريخ . بهر حال برادرم بعد از خواندن كتاب حماسه كوير دكتر باستاني پاريزي برايش اين سوال پيش آمد كه برود و ببيند عباس ميرزا در كجا دفن شده است . به اين مكاشفه همت مي گمارد و مي رود به جستجو تا پيدا كند خاك عباس ميرزا را . بعد از كلي تحقيق و قبر گردي بر سر اين خاك و آن خاك با مراجعه به بنياد پژوهشهاي آستان قدس رضوي ، ميابد كه قبر عباس ميرزا ي قاجار در ديواره هاي اطراف ضريح مطهر مي باشد . كه تنها با كمي دقت در ديواره ها مي تواني ان را بيابي .

*پي نوشت : برادرم وارد بهشت ثامن كه مي شود از نگهبان انجا سراغ خاك عباس ميرزاي قاجار را مي گيرد و مي پرسد : ببخشيد قبر عباس ميرزا كجاست ؟ و نگهبان مي گويد : فاميلش چيه ؟

*براي داشتن آگاهي هاي بيشتر در اين رابطه كه در حرم مطهر چه اشخاصي مدفون مي باشند مي توانيد به كتاب مشاهير مدفون در حرم رضوي و كتاب مطلع الشمس مراجعه كنيد .

* جستجوي برادرم در اين مورد با كمك دكتر يحيايي كه در تهيه يك كتاب جامع پنج جلدي در مورد رجال مدفون در حرم در دست تهيه است به انجام رسيده است .  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 20:32  توسط   | 

من ديگر حال و حوصله اش را ندارم كه ندارم . شده ام نفر آخر و آخر ترازخودم شده ام تنها . بي خيال دنيا و دنيا هم بي خيال من است كه من الان نفر آخر اين صف بلند نمي دانم از كجا آمده شده ام . منطق جنده شناسي يا با ادبي اش روسپي شناسيم باز دارد مرا انگلكم مي كند كه بنويسم اما نوشتن اين منطق باشد براي بعد و مجالي ديگر كه حالش باشد . اما هرچه مي شود بشود . باشد . هرچه باشد براي خودش آمدني است اين امر . ما كه نفر‌آخريم در اين صف ، از ما چو گشت هر چه بادا باد . هر لحظه كسي مي‌آيد و چيزي مي گويد و مي رود . من كه نمي توانم بله قربان گوي هر خر و سگي بشوم . هر چه شد ، شد . رسمن به تخمم . بادا باد را مي خوانم و سوره الغراب را . و آن اَنتَم را كه تنها هنوز من مانده ام در امتداد نيامدنش از آن سر صف .به قول نمي دانم شاعرش كيست و مي دانم كه خواننده اش محسن نامجو ست : دست بردار از اين ميكده سربه سري / پاي بگزار به اون راهي كه فكر كني بهتري / كه فقط فكر كني كه بهتري / دست بردار و برو ول كن اين همه ساغري / اي عشق با تو حرف مي زنم اي رنج مگر‌آجري / بيچاره ما كه پيش تو از خاك كمتريم / ............. اي دهر تو بخوري اين راه را كلان كه ما نخواستيم داوري / اي كاش داوري در كار بود /كاشكي قضاوتي در كار بود / حلقه بر در مي زنيم ما /كه ما خود في نفسه  چون حلقه بردريم .

نه ديگر نمي توانم . نمي توانم . نمي شود كه بشود . خود خدا هم مي داند كه نمي شود و خودش هي بي خيال ما ست در اين كار . ديديم كه براي خودش هم كار دارد و نمي شود . هر چه بادا باد .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 21:9  توسط   | 

امروز يك ياد داشت نوشتم روي كاغذ به اسم بر روسپي درون يا ارگاسم حمالي در تنهايي . امروز از بس اعصابم خورد و خاك شير بود شروع كردم به نوشتنش . البته يك صفحه بيشتر نميشه ولي با اين حال يك پي نوشت بلندهم مجبور شدم بچسبونم تنگش تا كامل بشه و اگر يك زماني كسي اونو خوند وقتي كه من نبودم ، متوجهش بشه . مي خواستم بزارمش اينجا ولي حال و حوصله تايپ كردنش رو ندارم . من به طور كلي وقتي ميخوام چيزي  بنويسم كه برام مهمه يا خيلي هدفمنده احتياج به يك كاغد سفيد دارم و يك ميز و يك صندلي و يك جاي ساكت . يك اتاق سه در دو كه وسعت نگاهم زياد نباشه و مرغ ديده ام تا دور ها نپرد . ولي خلاصه اش اين كه من اعصابم خرابه از دست خودم و تنها جايي كه ميشه بعد از كلي كار كردن و سگ دو زدن سگي ، خودم و خالي كنم همين نوشتن روي كاغذ سفيده . يك منطق كلي هم در مورد آرزو و داشته ها يا امكانات آوردم كه فكر مي كنم مي تونه جالب باشه . حالا شايد بعدن بيشتر بنويسم .

ديگه اين كه من بخاطر مارتين لوتر كينگ و بعد بخاطر آشنايي كمي كه با افكار و انديشه هاي هيلاري كلينتون دارم از طريق كتاب خاطراتش در ايران و اين كه اگر كلينتون بياد با دولت امروز ايران احتمال جنگ ميره بالا من به سناتور باراك حسين اوباما راي ميدم .

خيلي برام جالبه كه چه جوري امكانش هست كه اسكناس 50000 هزار تومني بياد . مثلن اتوبوس واحد درون شهري بليطش ميشه ده هزار تومني . برين خونين به مديريت اقتصادي ايران با مديرانش .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 20:38  توسط   | 

چو بر گورم بخواهي بوسه داد ن

رخم را بوسه ده اكنون همانم

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 22:9  توسط   | 

اون گوشه ايستاده اي توي قاب عكس و داري هي زل مي زني به من .حال گيري است . خب باشد من هم گرد روي شيشه را نمي گيرم . عينكم را هم بر ميدارم كه چشمم به تو و آن هيكل نازت نيفتد . يك ، يك مساوي . اما معرفت مرا مي بيني . همين كه قاب عكس را نمي چرخانم رو به يوار تا هميشه همان سفيدي گچ هاي لب تاقچه را نبيني و باز بتواني با همان گردهاي روي شيشه براي خودت شكلك درست كني ، كلي براي خودش آزادي است . درست مثل شب هاي تابستان كه در حياط روي بهار خواب مي خوابم و كلي كيف برم ميدارد كه امشب با ستاره ها مثلث در مثلث مي سازم. دنيا را سه بعدي مي كنم . اول خودم بعد تو بعد اين فاصله كه تمام نمي شود . دلم را خوش مي كنم كه امشب دب اكبر را ديدم و ستاره قطبي را و آن عدد دو را كه بالاي سرم هر شب مي درخشد ستاره هايش . وآن پوتين كه ساخته ام با ستاره ها كه گمانم گالشهاي يوسف است وقتي از ته چاه بيرونش‌اوردند .حالا باز هم نگاه كن . اما اين بار معرفت مرا هم ببين بي انصاف . دارد مي شود داستان داش آكل و طوطيش تو هم مي شوي مرجان . مرنجان مرا با اين نگاه كردنت . بيا و عكست را بگير ويك عكس ديگر بده كه دارد جگرم آتش مي گيرد به ياد آن شب و اتش بازيمان . يادت هست . اين ها را بخاطر  داشته باش و هي نگاهت را عوض نكن ! من كه عينكم را برداشته ام . تو زور خودت را بزن و كون خودت را هم جر بده . من آنچه را كه بايد ميديدم ، ديده ام و كيفش را هم برده ام درست مثل ستاره بازي شب هاي تابستان . آن چه من ديدم ستاره بودند اما تو قايمشان كرده بودي و مي گفتي هوا ابري است و بارش دارد ، بارشش باشد براي بعدها و چند سال بعد وقتي كه نقشت عوض شد ، حالا هي تو بگو هوا ابري است .من كه خر اين جمله نميشوم كه خودم را قايم كنم يا چتر بردارم وتن بزنم به كوچه اي ، پس كوچه اي . خودتي بابا .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 20:0  توسط   | 

نازنين دور از خودم . هواي صبح دمان سرد است و تنها خيال تو مرا گرم مي كند و خورشيد كه سرد مي تابد بر خيال بادها كه بوي تو را مي‌آوردند و اين هجمه  سرما بر تن نحيف خيال تو كه بسيار است و بسيار كه ديگر نديده امت . دارم به يادت هم نوازي پيانو و ويولن گوش مي كنم . همان كه برايم آوردي .من هنوز به يادت هستم . برايت ترانه مي گويم . اولين ترانه ام را كه يادت هست . اي لوس لوند دلبرانه / اي مستي من تواي ترانه / آغاز كنم شبي بيادت / پيمانه به پيمانه ترانه / من مست شوم ز هرنگاهت/مدهوش شوم ز روي ماهت / بوسه چو زني تو بر لبانم  / آتش زده اي به خانمانم / انجام نگيرد اين سوز/ از بوسه تو از آن يكي روز /... و الا آخر . يادت هست  . برايت با چه آب و تابي خواندم و تو چه گوش كردي و آن آفرينت . يادش بخير باد كه باد هنوز براي من بوي تو را مي‌آورد ، بوي پيراهن تو را كه بوي پيراهن يوسف است براي من .

 من بيادت هستم .

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 21:1  توسط   | 

نمي دانم چرا وقتي مي خواهم يك مطلب مفيد در مورد هر چيزي ( حالا مفيد بودن منظورم اين است كه  وقت بگذارم روش و پرورش بدهمش و هدفمند و نتيجه دارش كنم ) با اين كيبرد و صفحات وورد و خلاصه صفحات وب نمي توانم . از دستم در مي رود و اي داد بيداد و بلا تشبيه مثل باستاني پاريزي مي نويسم . از سكس شروع مي شود و به فلسفه تمام مي شود . نمي دانم چرا فقط روي سفيدهاي صفحات ورق  مي توانم بنويسم و تمركز كنم . حالا جالب كار اينه كه توي اين عالم وبلاگ و وبلاگ نويسي اگر يك يادداشت در مورد خووشگل خانووم يا نوشته هاي اندامي باشه تعداد بازديد ميره بالاي بيست تا و كامنت هاشم ميره بالاي شش تا هفت تا ولي مثلن همين ياد داشت پاييني كه يكي دو تا مقاله از محمد قائد رو داره دو تا كامنت داره و روزي بالاي بالاش 15 تا باز ديد كننده . والا . ممنون وب گذر . خب بهر حال كمبود اماكنات فضا نوردي همينه ديگه . *(( آخه همه كه امكانات فضا نوردي ندارن كه )) . اين كمبود ها و فشارها و دور از دست رس بودن ها از يك جايي بيرون مي زند .يكيش هم  مي شود همين لينك خووشگل خانووم من كه همكارم ميگه به من چشم چرون ؟؟!! استغفرالله ، الله اكبر ، خدايا توبه .

بگذريم . بهر حال آمدم كه بگم زنده ام هنوز و دارم نفس مي كشم و تلاش مي كنم كه بهتر باشم و بهتر . آمين .

*آقا رضا مارمولك .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 21:16  توسط   | 

با فرا رسيدن ماه اسفند و در بوق و كرنا كردن اين خبر كه انتخابات  مجلس در پيش است و براي عده اي يك امر اختياري و براي عده اي هم يك تكليف شرعي ، گرچه مي خواستم ديگر در مورد سياست و اين امر چند دست و يك كاسه (در ايران) ننويسم اما با خواندن اين مقاله از محمد قائد با خودم گفتم تا لينكش را اينجا بگذارم تا ديگران بخوانند و بدانند كه چرا در ايران انتخابات به عنوان دمكراسي راهي به سويي پيش نخواهد برد . با خواندن اين پاراگراف از اين مقاله محمد قائد با عنوان ببرسواري و خبرهاي بد براي دمكراسي با خودم گفتم تا كمي خط خطي كنم براي اين انتخابات و اين كه چرا ابطحی  براي رد صلاحيت ها نگران است و خاتمي هم سر و صدا راه انداخته است تا از كاروان مسندنشينان قدرت عقب نيفتند .

*و آن پاراگراف :

محمدرضا شاه دو سال آخر زندگی‌اش در این حیرت گذشت كه چطور امكان دارد وقتی در اردیبهشت 1357 به مشهد رفت مردم با دیدن موكب ملوكانه هورا بكشند ”زنده‌ باد“، و وقتی به تهران برگشت پشت سرش داد بزنند ”مرده ‌باد“، و نتیجه می‌گرفت پس دستهایی در كار بود.  اما آن مردم در تطابق فكر و رفتار ظاهراً متضاد خویش مشكلی ندارند؛ نكتۀ‌ عجیبی هم نمی‌بینند.  یاد گرفته‌اند كالسكه و كادیلاك و پول خوب است، كالسكه‌سوار و كادیلاك‌سوار و پولدار بد است.  انسان ِ فاقد عزت‌نفس دنبال هر موكبی كه از خیابان رد شود می‌دود، در همان حال كه عقیدۀ قلبی ِ خویش را رندانه مخفی می‌كند.  اما تركیب رندی و تقیه،‌ همراه با فقدان عزت‌نفس، راه را بر رشد دموكراسی می‌بندد.

این هم فایل پی دی اف این مقاله

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 21:34  توسط   |