تبليغاتX
سردبیر دیپلم
سردبير

 شب اخر سال است امشب . آخرين شب سال هشتاد و شش . جاي تمام رفتگان خالي و يادشان بخير و يادمان بخير باد براي ان روزها كه نباشيم .

به قصد خريد شب عيد و كمي شيريني و ديد زدن خووشگلان معاصر جوان تابيده بر عرصه اين خاك كه ما سه تن بر آن مي رانديم به پيش كه خووشگل خانووم ، از خووشگل خانووم كنده نمي شود ، الله اكبر. لامصب خودشون خووشگل خانووم هستن باز به خودشون هم  مي رسن اوه،اوه ديدني ميشن اساسي . امشب بخصوص يك دختر همسايه داريم ما كه ... يري كه اون از روزگار خورده ، كسي نخورده و هيچ وقت نخوره كسي . اما امشب قرمز پوشيده بود،  روسري و شلوار قرمز به پيراهنش دقت نكردم ، ولي با اين حال توي اين سن بالاي  35 سال كاري كرد كه من ، يك ايول عزيزم بهش بدهكار شدم . خووشگل خانوومي شده بود كه بيا و ببين . بهر حال . سال نويي پر بار و بهتر از تمام سال هايي كه گذرانده ايد براي همگان آرزو مي كنم و اميدوارم بجز روز خوبي روزي نبينيد .

تا فردا ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 23:9  توسط   | 

امشب رفتم دكتر .  از عمل گويا خبري نيست . اين از اين . پايان سال است و حال و هواي خودش . امشب وقتي داشتم مي رفتم براي اين كه ببينم پام جراحي بايد بشه يا نه  بر اساس احتياج به چيزي كه خيلي توجه كردم تابلو هاي سفيد مهتابي نئون با خطوط آبي بود كه  سر هر چهار راهي روي يك پايه اي بر دار شده است  و يعني  دكتر . بيشتر كه نگاه كردم از شير مرغ تا جون آدميزاد رو ديدم و به زاي هر يك هم نام يك بيماري و اين يعني فلسفه آفرينش . پارادوكس . تضاد . بالا و پايين . اخلاق هم در اين بين كه بگذريم .

فردا سال روز ملي شدن صنعت نفت توسط دكتر محمد مصدق است و يارانش . نام كاشاني رو نمي برم چون مي خوام كمي تاريخ رو تحريف كرده باشم . اين بيست و چند ساله سالي يك بار نام مصدق  بر لب ها جاري ميشد اما امشب توي اين صفحه مي خوام نام كاشاني نباشه و همه چيز رنگ و بوي ملي بودن رو به خودش بگيره . رنگ بوي تنها اشتراك بين يك ملت . كه نه دين و كيش است و رنگ و نژاد . كه تنها و تنها به مليت بسته است و دانستن اين كه قوي بودن همه ، در نقطه تلاقي منافع است و آن هم تنها در كلمه اي به نام ملت ، با مليت جان مي گيرد . بهر حال ياد مصدق گرامي باد . ياد يارانش  دكتر حسين فاطمي بخصوص كه در موردش كمي بيشتر خواندم ، وزير كار دولت ملي مصدق كه شاه ديد نتوانست مصدق را بزند ، فاطمي را زد . يادشان گرامي و پاينده و راه شان پويا باد .

تا فردا شب . 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 21:49  توسط   | 

آخر سال اما براي من حكايتي ديگر دارد . نه براي من ، براي همه . بخصوص در سازماني كه من كار مي كنم . همه يك ماهه آخر را دنبال بگير وببند حساب ها هستند . با رئيس حسابداريمان نمي شود حرف زد . كمي حق دارد البته . فردا روز آخر كاري سال است . گرچه بيست و نهم را هم مي رويم اما مراجعه كننده اي رو نمي پذيريم و بيشتر براي رفع و رجوع كارهاست . انگار همين پارسال بود كه شب بيست وهشتم  اسفند ساعت يازده شب كارها رو تموم كرديم و به اتفاق سه تا ديگه از همكارها رفتيم به سمت خانه . مي خواستم از نك و نال ها امشب بنويسم  ، اما با خودم گفتم كه ياد بود بنويسم . ياد بود روز هاي رفته و روزهاي نيامده ام را . بهر حال فردا بايد بروم و پايم را به تيغ جراح بسپارم . البته عملش ساده است و بيرون آوردن يك لخته خوني از تشتك زانوي پاي چپم به عرض 3 سانتي متر و قطر يك سانتي متر . فردا همه دنبال چهارشنبه سوري اند و آتش بازي و من هم دنبال بازي روزگارم . فقط اميد وارم  زياد لفت و لعابش ندهند و درد هم زياد نداشته باشد .براي همه چهارشنبه سوريي بدون آسيب ديدگي و با شادماني آرزو مي كنم . تا فردا .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 22:28  توسط   | 

تا پايان سال تنها سه روز مانده است و من بايد بروم  دفتر شعرم را بردارم و به رسم هر سال براي خودم ياد داشتي در پايان سال بنويسم . پنج سال است كه دارم اين كار را مي كنم و هر سال چهار پنج صفحه اي را سياه مي كنم ، درست مثل اوراق سفيد عمرم را . بايد بروم و دوباره شرح كوتاه اين چند سال را بخوانم و ببينم چه فرقي كرده است اين سال كه گذشت با سال هاي گذشته ام . بايد بروم و كمي به قول معروف تورق كنم . بايد بروم خودم را دوباره دوره كنم . امسال كه گذشت و هيچ نشد آنچه كه خواستم . نشد آنچه مي خواستم بشوم و درجا زده ام سخت . سال پيش اگر چه سال سگ بود براي همه ، سگيتش تا امسال كه سال خوك بود ، براي من ادامه پيدا كرد . سگيتش هم در آن بود كه نوشتم كه نگشتم آنچه مي خواستم از دور گردون . گرچه نوبت به ما هم مي رسد اگرچه حتي براي يك روز . به قول عارف قزويني :

گرمراد دل خود حاصل از اختر نكنم

آسمان ناكسم ار چرخ تو چنبر نكنم   

مادر دهر اگر مثل تو دختر زايد  

  بي پدر باشم اگر مادر و دختر نكنم .

 و بايد چنين باشم ، بايد مراد دلم را بيابم * . آن را لمس كنم والا اين چند روز گردون را به اندازه يك نفر بي خودي پر كرده بودم . امسال هم كه گذشت . براي من سال سگ بود . سگ به اندازه 730 روز فقط خدا كند اين سگيت پاچه من يكي را رها كند تا سال ديگركه ببينم كدام حيوان بر مدار عمر من چنبر مي زند . امسال سال اعصاب خورد كني بود براي من . سال بد ، سال باد ، سال روز هاي كوتاه ، شب هاي تيره بلند . همه اش هم در اين بود كه در محيط كارم اذيت مي شدم . محيط كارم مرا از داخل خورد و زنگارش بر ريه هايم مانده است نشان به آن نشاني كه شش نخ سيگار در روزم رسيده است به دوازده نخ به بالا و نفس تنگي و چاقي . اعصابم كه خورد و خاكشير مي شود ، تنها مونسم سيگارم است و بس . پك مي زنم ، پك مي زنم ، كام مي گيرم ،كام مي گيرم . دود مي كنم ، دود مي كنم . رها مي شوم ، رها مي شوم . لااقل به تنها چيزي كه مي توانم اعتماد كنم همين بسته هاي پي در پي سيگارم است و بس . باز جاي شكرش باقيست كه همين يك هم دم بدون غُر و غاش را خدا برايم گذاشته است . ....

باز هم  در همين مورد فردا و پس فردا و شب اخر سال خواهم نوشت .

*مراد دل من خووشگل خانوومم نيست كه چيزي كه زيادِ خووشگل خانوومه . مقصودم روياهاي رفته بر باد است . روياهاي سوخته اي كه تنها و تنها بوي سوختگيش دماغ من را سوازنده است و بس . نه كسي مي داند كه چه بوده است و نه كسي خواهد دانست ، اين رفته بر بادها را .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 20:42  توسط   | 

        

مي خواهم در مورد منطق جندگي كمي بنويسم .جندگي چيست ؟جنده كيست ؟ اين دوتعريفي متفاوت از هم دارند . جنده يك صفت است و جندگي يك فعل است . اما كسي كه جنده است در هر جايي كه باشد بدون در نظر گرفتن جنسيتش ، نفر آخر است .نفر آخرهم ، نفر آخر است . باور تان نمي شود وارد بوركراسي اداري ايراني كه بشويد مي فهميد . هركس از رختخواب خودش كه بلند مي شود ، براي آن نفر آخر رئيس است . رئيس هم كسي است كه هر جور دلش مي خواهد با جنده امشب ما صحبت مي كند . چيزي شبيه گائيده شدن شير توسط خر است . كه يك جك است . داستان به بكن ، بكن مي رسه ميون شير و خر . تعارف خركه جناب شيراول شما بفرماييد و شير مي رود و شروع به گائيدن خر مي كند و به خر مي گويد كه برگرد و يك لب بده و خر هم گردنش را برمي گرداند و يك لب مي دهد . نوبت به خر مي رسد و خر هم مي رود و شروع مي كند به گائيدن شير و در ميان كار به شير مي گويد برگرد و يك لب بده و شير در جواب خر مي گويد ، حيف كه  گردنم برنمي گردد والا ميدونستم با تو چه كار كنم . اما اين داستان جنده و جندگي يك منطق فازي دارد كه مي نويسم برايتان . صبح از خواب بيدار مي شويد و به طرف محل كارتان مي رويد . وارد محل كارتان مي شويد و سلام و عليكي . يك نامه مي آيد كه فلان چيز چند تاست و چيزي كه به شما ربطي ندارد به يك باره تمام ربطش مي‌آيد و وارد كونتان مي شود و جِرتان مي دهد و صداي آمبولانس هم در پرده دوم نمي آيد كه خونتان را بند بياورد .در اينجا شما مي شويد جنده اول شخص مفرد مذكر يا مونث . اين قانون است . جنده بودن كه تنها به دادن از بين دوپا نيست ، كه آن هم جنده اش حتمن مونث باشد . در يك مجموعه كاري ، زير يك سقف با بروكراسي اداري ايراني نفر اخر جنده است . هر خري از راه كه مي رسد به تو دستور مي دهد . از خودت دفاع مي كني ، مي گويد ساكت باش . با كسي حرف نميزني دستور ساختن مُهر را مي دهد و مجبوري به حرفش گوش كني والا باز اولين كارش اين است كه گردنش را به طرفي ديگربچرخاند و لب هايش را به هم فشار بدهد و كمي بياورد جلو و با صداي بلند جلوي هر خري و هر جنده كني به رئيس واقعي كه جنده كن نيست ، بگويد : آقاي رئيس اين جندهه به حرف من نمي كنه و رسمن زير آب جنده را بزند چون فقط زير آب زن است . يكي ديگر هم پول خودت را به زور و با زحمت هزار بار گائيده شدن به خودت بر ميگرداند . جنده بودن اين است كه نوشتم و من امروز نقش همان جنده را داشتم . دهنم سرويس شد . حالم گرفته شد . داشت اشكم در ميامد بخاطر تمام فشارهاي كه از بالا و پايين و چپ و راست و شمال غربي و .....كجا و كجا به من وارد شد . پشت سر هم سيگار مي كشيدم . گلويم چوب شده بود . رفتم براي رئيس نون بگيرم توي راه دوبار قلبم تير كشيد ، اما باز من از اين جندگيم خسته نشدم و محلي به اين تير كشيدن قلبم ندادم و باز يك سيگار ديگر روشن كردم و دودش را فرو دادم و بعد با فشار بيرون دادم . حسابي خسته ام .امروز، همه كه رفتن ، آلبوم مادرعبدالوهاب شهيدي را گذاشتم كه اشكم آمد روي گونه هايم . كلي خسته ام . از دست خودم بيزارم . خواهر كار كردن را گاييدم . خواهر تمام جنده كن ها را گاييدم . مي خواهم يك روزي آنچنان فشار بياورم كه از جاي ديگرش بزند بيرون . يك روزي هم نوبت جنده گاييدن من ميشود . نوبت من هم مي شود . امشب حسابي خرابم . خراب خراب .

جندگي اما اين است ، كه به هر خري بخندي و حال پخش كني و گرم بگيري كه بله موفقي . مشتري جذب كني . جذابي . جدايي . يك چيز ديگري هستي . خودتي و خودتي  و خودتي .         

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 21:38  توسط   | 

تو ، دور مرا خط كشيده اي

من دور دنيا را .

يا رب ذوالجلال و الاكرام .....

سقوط من آزاد است ،‌‌

آزادانه ، اما نمي دانم

حالا بگذار به قول علي بابا چاهي

من شاعر نباشم ،  خب نيستم

از قافيه و عروض هم هيچ نمي دانم  

شيفته عربي هم نيستم  

گربه وار ، از هر طرف كه بيفتم

باز پاهايم زودتر به زمين مي رسد

كسي باور نمي كند ! اين نعش من است

ايستاده در جريان بادها

با سري سالم

و پايي كه نيست در راهي كه مانده است و

ختم مي شود به تمام اي كاش ها .

يارب ذوالجلال و الاكرام .....

تو هم باور نداري مرا كه اين همه ، هي مي نويسم

و خودم را غرق مي كنم  

در نبودنت و كسي هم نمي پرسد ،

 هواي آزاد چرا وزن دارد

و چرا

در اين صفحات كسي دفن مي شود

به وقت يك بغض كهنه در بستر ياد .

تو دور دنيا را خط بكش

من دور خودم را

وديگر نپرس كه يك ميليارد و ششصد و چند ميليون نفر

يكي را كم دارد .

راه كه باز است

و روياء ناتمام و بسته هاي پي در پي سيگار و دودش غلاج

به شكل يك چيزي

هر چه كه باشد خوب است

تو نقاشي كن ونگوگ من

من خيال گوش داشتن ندارم

من حوصله گوش كردن هم ندارم

تو طرحت را بريز

بي خيال منهاي يك باش

دنيا گرد گرد است و گردنده

و راهها باز و روياها ناتمام

و آهها بسيار و آدمها بسيار .  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 22:17  توسط   | 

آمدم تا پستي جديدي بنويسم كه ديدم باز دارم نال ميزنم . حال ديگران را از اين صفحه به هم ميزنم . چرا بنويسم . نمي نويسم . فقط بگم كه امروز خووشگل خانوومم اومده بود ومن پر در‌آورده بودم . تا يك نيم ساعتي دور و برش اون آخراي محل كارمون مي پلكيدم و منتظر بودم تا كمكي بخواد كه نخواست و رفت .اين بار به نظرم براي هميشه رفت . دفتر دستكي كه جاي ما داش رو تمام دستش بود و به نظرم تصفيه كرد و خاطره اش رو كم رنگ كه : من رفتم ، نمي آيم دگر باز .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 23:1  توسط   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 20:15  توسط   | 

 اين ها مهمترين ها بودند .

 در اين چهل و هشت ساعت گذشته كه عزا بود و عزاداري و عزاداران ريا كاري كه تعدادشان بي شمارتر از بي شمار بود ، مهم ترين كارهايي كه كرده ام اين ها بودند . خواب ، اينترنت ، ماهواره. خواب ، اينترنت ، ماهواره. خواب ، اينترنت ، ماهواره. خواب ، اينترنت ، ماهواره. خواب ، اينترنت ، ماهواره. . خواب ، اينترنت ، ماهواره. خواب ، اينترنت ، ماهواره. خواب ، اينترنت ، ماهواره.

اين ها  مهمترين ها بودند . روز هشتم مارچ رو به تمام زنان ايران زمين تبريك ميگم و براي همه زنها آرزوي داشتن لباني سرخ، موهايي شاداب ، لباس هايي تنگ با رنگ شاد مي كنم و اميدوارم كه تمام فعالينشان هرچه زودتر آزاد شوند .

اين ها مهمترين ها بودند . امروز شوله زرد داشتيم ، نذري مادرم بود . ما كه هيچ دستي بهش نرسونديم  چون مهمترين كارهام امروز ، خواب ، اينترنت ، ماهواره بودند . مادرم نذر كرده بود كه .......... هر كي هرچي فكر مي كنه بزار اونجا توي نقطه چين ها .  قط يك چيزي كه توي امروز و ديروز برام جالبه كه اكثر همسايه ها نذري دارند و ميرن خونه هم و هم ميزنن ديگ ها رو .

اين ها مهمترين ها بودند. امروز دلم واسه يكي كه خيلي تنگ شده . نمي دونم چرا ، اما تنگ شده .

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 21:12  توسط   | 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 19:40  توسط   | 

                        

گرچه دارم در موردش دير مي نويسم اما بايد بگويم يعقوب ياد علي رمانش ،‌آداب بي قراري را دوبار خواندم . بخصوص بخاطر آنكه مي گفتنند تم همجنس گرايي را دارد . توجه داشته باشيد كه هم جنس گرايي با gey  فرق بنيادين دارد . اين كه چرا اين چنين  چيزي را در رمانش ديده اند را نمي دانم اما بگويم كه من اين چنين موردي در رمانش پيدا نكردم . من بيشتر دچار اين قضيه در رمان شدم كه چرا مهندس در اين داستان اين قدر دچار بيزاري و عشق مي شود . حالا اگر منظور آن است كه او از تيپ آن كارگر خوشش آمده است ، تم هم جنس گرايي را در آن من نديدم . خيلي راحت ميشود فهميد كه مردان اروپايي (يا بهتر: غربي ) خوش تيپ تر و خوش اندام تر از آسيايي مسلكي هستند كه دچار مسائل فقر و ركود اقتصادي است و بالطبع در مورد بهداشت ، بهداشت تغذيه ، يا رژيم غذايي دچار ناتواني است براي اعمال آن . دوم در مورد فرهنگ تغذيه و وجود نان به عنوان بركت سفره ( در ايران ) و خوراك هايي مانند كله پاچه و آبگوشت و اشكنه است كه آدمها شكم هاي بزرگ تري دارند و در پي آن چربي و قند خون و الي آخر . حالا تبليغ همجنس گرايي اگر شد ببخشيد والا ما منظورمان بهداشت و رژيم غذايي بود بيشتر .             

بين حكم اولي يعقوب ياد علي و حكم دومش در دادگاه تجديد نظر چقدر مي توان تفاوت سليقه پيدا كرد  والا قانون همان است كه بود .

بين حكم اولي يعقوب ياد علي و حكم دومش در دادگاه تجديد نظر چقدر مي توان تفاوت سليقه پيدا كرد  والا قانون همان است كه بود . بهر حال اميدوارم كه دادگاه تجديد نظر درحكمش تجديدنظر كند و يعقوب ياد علي را بخاطر نوشته اش محاكمه نكند .

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 20:19  توسط   | 

امروز بر اثر يك سهل انگاری كوچك طبق ماده اول كنواسيون جهاني كُس شانسي پام به گاي رفت در يك سقوط كوچك در روي پلي بر روي جوي آبي .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 20:49  توسط   | 

شانس ما يكي كه كسِ كسِِ .  اون از ديروز كه نوشتم چي شد، اينم از امروز . نشستيم  كسِ كسِ . تابلو . جنده بودن هم زماني براي خودش راه و رسمي داشت و اعتباري . حالا  يا رو بغل دست ما نشسته با دوستش ميگه ايول سروش بود . تو هم خوب خوشگل پسرها رو بُر مي زني . يا رو قياش عين هو اعلاميه جهاني بيا من و بكن  ، مي مونه . دوست پسر كجاشه . يارو مي خواد آتيش خودش و بخوابونه حالا با خودش ميگه شامپو نشد اين يارو دختره . چراغ توي تاكسي  خاموش بود و نشد كه قيافشون و ببينم ولي صداشون عين كس بعد از كردن بود . خش دار، دورگه با چاشني ودكا . شانس ما ديگه اينه  هر جا از خونه بيرونيمون

بغل دستيمون جنده است .

شاشيدم تو ليوانت ، حالا برو

 بخورش ، با اون اخلاق كُست ، جنده .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 19:15  توسط   | 

شستن قاشق و چنگال مـثـل جـلـق زدن اســـــــــــت در ارتـــــــفــــــاع  

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 21:31  توسط   | 

به قول يك از دوستانم ، امروز هم براي من از آن روز هاي پر بار بود . آن هم چه جور . از محل كارم كه آمدم بيرون بعد از تاكسي اول ،‌براي تاكسي دوم ده دقيقه اي علاف شدم . آن قدر علاف شدم كه يك خووشگل خانووم خوش هيكلي با يك كون درست و حسابي رسيده اي هم آمد . از قضا و كار خدا با هم، هم مسير بوديم . او هم علاف و من هم علاف . يك ماشيني آمد و من چون آخرهاي مسير پياده مي شوم نفر اول نشستم پشت سر راننده و بعدش هم دخترگ *  نشست و منتظر تا نفر سومي بيايد كه آمد و من هم رفتم كنار تر تا آن آقا سوار شود كه ديدم خيلي ريلكس آمد و بغل به بغل من نشست . شانه به شانه . تريپ خواهر برادري ، البته اندريش . ما هم بي خيال خودمان را ول كرديم و انگارمن در بغل او و او دربغل من نشستيم . او در اواسط مسير پياده شد . در اين ما بين با پيچ خوردن جاده و خود به خود جابجا شدن ما ، كه هر بالايي را پاييني است و هر پاييني را بالايي ، او خودش را روي ما ول مي كرد و ما هم كم نمي آورديم و خودمان را روي او ول مي كرديم . از سه چيزش خوشم آمد ، سگي . اول اين كه كون درستي داشت و به رايگان در اختيار ديد مردم گذاشته بود و خداوند بيامرزد پدر و مادر طراح آن مانتو را . دوم از  sms نوشتن سريعش اما حيف كه گوشيش يازده چراغ*  نوكيا بود . سوم هم اين كه يك برق ناخن قشنگي زده بود و بعدش هم روي ناخن هايش را لكه لكه سفيد كرده بود كه برام يك حافظه شيرين نوستالوژيك بود . هميشه توي اين كارتونهاي خارجي ، اون دختر خوشگلاشون و ديدين كه  روي سرخي لبهاشون يك خال سفيد رنگي هست كه يك طعم شيرين ميده به لب ، روي ناخن هاش از اون دانه دانه هاي سفيد رنگ بود .فقط حيف حالش نبود تا از كون خووشگلش يك عكس مستانه بگيرم به رايگان براي اشتراك .  امروز هم روز پر باري بود ، درست مثل يك درخت نخل كه خرماهاش رسيده باشن و شاخه هاش افتاده باشن ، من هم به طريق اولي الان افتاده ام دمر به روي زمين و دارم از حال مي روم .  

پي نوشت اول : نوشتم دخترگ چون يكي اين كه سنش بالا بود تو مايه هاي 27 يا 28 و دوم اين كه هيكلن اوه اوه از اون كار درستاش بود توي مايه هاي وزني 75 به بالا . از اونايي كه ميگن ما 60 و چند كيلو بيشتر نيستيم .

** پي نوشت دوم : گوشي يازده دو صفر نوكيا تنها چيز باحالي كه داره يك چراغ قوه باحال و قويه .

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 19:23  توسط   | 

به تعداد آه هايم

رويا دارم

وقتي كه دستانم خالي است و سرم سنگين .

تهي

از دستان من جان مي گيرد

وقتي كه غروب آخرين روز پائيز را

يلدا نام نهاده اند

تا چشم بر سحر بدوزيم

كه دي ماه

ماه اول عاشق شدن است .

سرم سنگين تمام روياهاست

اين ((سرشار تهي )) باورش كمي سخت است .

اما تفاوت كلاغ و پرستو را 

من مي فهمم 

و

من نمي فهمم

كه چرا كلاغ شوم است

و پرستو نشانه بهار

و مگر پائيز يك فصل نيست .

اما .... اما  هيچ كس نمي فهمد

كه تنها دارد زمان را مي بازد .

تشابه ميان سر ودست چيست ؟

آن كه سري سنگين دارد  

و آن كس كه دستي تهي .

در اين ميان اما

روزگار نقش خودش را بازي مي كند 

حالا تو دست داشت باش

يا سر .

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 22:20  توسط   | 

 .

صبح است . ساعت شش . من در اتاق آخر نشسته ام و دارم شجريان آلبوم غوغاي عشق بازانش را گوش مي كنم . ساعت شش صبح است . كمي بي حوصله ام . حال خواندن هيچ كتابي را ندارم . حتي رمان خسرو حمزوي را . حس نفس كشيدن را هم ندارم .اين حال من است.

 جمعه ها تنها وقت مردن است به ساعت  برزخ ،

 آويزان از پاندول حجيمش

در كش و قوس آمدنها و رفتن ها ،

 تنها به ادراك معلق زمين مي انديشم

 و اين كه هنوز برف ها هستند

و بلبلان  كه گه گاه خوش مي خوانند  سرود بهار را .

واين كه چرا براي بعضي ها  بهار يك گل است  و

براي بعضي يك باغ گل .

بر سر دل ها چه امده است

 كه اين لنگر گاه آرزوها اين قدر لنگ مي زند

براي بر آورده كردنشنان

بر سر روزها شايد چه آمده است

كه اين قدر كوتاهند و بي خاصيت 

(شنبه چون جمعه ، پار چون پيرار)

خسته از اين پاندول  آويزان از خيال آسماني

كه شايد بالاي سرم است

دفتر شعرم را مي بندم  ،

گوش جان ز ناچاري  ميسپارم

به آيه هاي  استواري اين تعلق آويزان به خاك بي ادراك

حالا در زمستان ، بهار، تابستان يا پائيز .

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 6:59  توسط   | 

سرم منگ منگ است .از دود پُر است . چيزي ندارم جز همين خيال هاي خام و ناپخته اي كه در سرم است . ساده انگارانه ترين آرزوهايم را كه مي دانم همين دودهاست را دوست دارم . تنها خودم و خودم هستم . خسته ام . هي خنده هاي زوركي . براي هيچ . براي ديده نشدن . ديگري بودن . خود نبودن . كسي چه مي داند دارم چه مي كشم . همين سيگار هم نبود كه محكم كام بزنمش ، زنده ناكام مي مانديم . باز خوب است همين دود سيگار را دارم . لااقل به شكل روياهايم كه در مي‌آيند . به شكل نداشته هايم  مي شوند . شكل حسرت هايم . همين دودها تمام دنياي منند . از آن منند و به هيچ كس هم شبيه نمي شوند .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 20:33  توسط   | 

 

از وبلاگ آبجينوس

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 23:3  توسط   | 

امروز يك بنده خدايي اومده بود جاي ما كه من قيافش رو از سال پيش خوب بياد دارم . با مادر بزرگش اومده بود پيشمون . من وقتي براي بار اول ديدمش حالت بينيش برام خيلي جالب بود . يك جور خاصي بود . از اون حالت هايي كه آدم دلش مي خواد يك گاز محكم ازش بگيره . فكر كنم ازدواج كرده بود . موهاش رو هم كمي طلايي كرده بود . با خودم گفتم عجب حافظه اي . اين شكل از بر كردن قيافه ها رو من ميزارم ، حافظه پورونو گراف . يعني يك بخش از يك مجموعه رو بيشتر مي پسندند .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 22:38  توسط   | 

از شهر تو چون رفتم ، رفتم  

گفتي تو برو ،به روي چشم ، رفتم 

هيس عزيزم  فهميدم اينم چمدونم   

 تنهايي و تنها شده ام جفتش به تخمم

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 21:24  توسط   | 

داستان تو، داستان همين جــــبــــــــر جغرافـيــايي ست كه در آن گــيــر كـرده اي . داسـتـان دختـر مشرق زمــيــن بودن اســـــــــت و فــــــــرهنگ اساطيـريش . داستان كتاب دو زن مــرحـــوم سعيدي سيرجاني است و بس

ديشب يكي از دوستانم به من يكي سي دي از كارهاي محسن نامجو داد و گفت برو حالش رو ببر . اما من بيشتر از اين كه حالش رو ببرم ، بيشتر دلم گرفت . توي سي دي يك فايل تصويري بود كه براي زهرا ابراهيمي ساخته شد ه بود توسط نامجو . قشنگ بود و غمناك . مي خواهم اين ياد داشتم براي او باشد كه ناجوانمردانه به يك سو نهاده شد. مي خواهم برايش بنويسم كه آزاد باش و راحت . تو كار خلافي نكرده اي . با هركسي كه نپريده اي . نامزدت بوده است يا دوست پسرت يا هر خر ديگري ، باشد ، تو كاري نكرده اي . كاري را كرده اي كه تمام مردان ايراني آن را متعلق به يك شب پنج شنبه كرده اند . اصلن مي دوني چيه . مي خوام بگم سكس كردي ، كاري كردي كه همه عالم و آدم با هم مي كنند ، اما به روي هم نميارند . يك پوشش شرقي ميزارن سرش به اسم غيرت . اما غيرت به اين چيزها نيست كه ناموس پرست بودن رو بياري تو كوچه و داد بزني كه من ناموس پرستم . تو ناموس اون خري بودي كه فيلمت رو داد به همه ، همه هم كه از اين چيزها كم ميبينند و حرف مگويشان همين حرف هاست . تو كاري نكرده اي . سكس كه يك امر عادي است. از همه عالم و آدم ،‌ اين را ميشنويم واز تو تنها ديده ايم . همين .سرت را بالا نگه دار .بازم ميگويم تو كاري نكرده اي . رها باش . درست مثل اين كليپ  بالاي بام دست هايت را گشوده اي . بگذار