تبليغاتX
سردبیر دیپلم
سردبير

تو ، دور مرا خط كشيده اي

من دور دنيا را .

يا رب ذوالجلال و الاكرام .....

سقوط من آزاد است ،‌‌

آزادانه ، اما نمي دانم

حالا بگذار به قول علي بابا چاهي

من شاعر نباشم ،  خب نيستم

از قافيه و عروض هم هيچ نمي دانم  

شيفته عربي هم نيستم  

گربه وار ، از هر طرف كه بيفتم

باز پاهايم زودتر به زمين مي رسد

كسي باور نمي كند ! اين نعش من است

ايستاده در جريان بادها

با سري سالم

و پايي كه نيست در راهي كه مانده است و

ختم مي شود به تمام اي كاش ها .

يارب ذوالجلال و الاكرام .....

تو هم باور نداري مرا كه اين همه ، هي مي نويسم

و خودم را غرق مي كنم  

در نبودنت و كسي هم نمي پرسد ،

 هواي آزاد چرا وزن دارد

و چرا

در اين صفحات كسي دفن مي شود

به وقت يك بغض كهنه در بستر ياد .

تو دور دنيا را خط بكش

من دور خودم را

وديگر نپرس كه يك ميليارد و ششصد و چند ميليون نفر

يكي را كم دارد .

راه كه باز است

و روياء ناتمام و بسته هاي پي در پي سيگار و دودش غلاج

به شكل يك چيزي

هر چه كه باشد خوب است

تو نقاشي كن ونگوگ من

من خيال گوش داشتن ندارم

من حوصله گوش كردن هم ندارم

تو طرحت را بريز

بي خيال منهاي يك باش

دنيا گرد گرد است و گردنده

و راهها باز و روياها ناتمام

و آهها بسيار و آدمها بسيار .  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 22:17  توسط   | 

به تعداد آه هايم

رويا دارم

وقتي كه دستانم خالي است و سرم سنگين .

تهي

از دستان من جان مي گيرد

وقتي كه غروب آخرين روز پائيز را

يلدا نام نهاده اند

تا چشم بر سحر بدوزيم

كه دي ماه

ماه اول عاشق شدن است .

سرم سنگين تمام روياهاست

اين ((سرشار تهي )) باورش كمي سخت است .

اما تفاوت كلاغ و پرستو را 

من مي فهمم 

و

من نمي فهمم

كه چرا كلاغ شوم است

و پرستو نشانه بهار

و مگر پائيز يك فصل نيست .

اما .... اما  هيچ كس نمي فهمد

كه تنها دارد زمان را مي بازد .

تشابه ميان سر ودست چيست ؟

آن كه سري سنگين دارد  

و آن كس كه دستي تهي .

در اين ميان اما

روزگار نقش خودش را بازي مي كند 

حالا تو دست داشت باش

يا سر .

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 22:20  توسط   | 

 .

صبح است . ساعت شش . من در اتاق آخر نشسته ام و دارم شجريان آلبوم غوغاي عشق بازانش را گوش مي كنم . ساعت شش صبح است . كمي بي حوصله ام . حال خواندن هيچ كتابي را ندارم . حتي رمان خسرو حمزوي را . حس نفس كشيدن را هم ندارم .اين حال من است.

 جمعه ها تنها وقت مردن است به ساعت  برزخ ،

 آويزان از پاندول حجيمش

در كش و قوس آمدنها و رفتن ها ،

 تنها به ادراك معلق زمين مي انديشم

 و اين كه هنوز برف ها هستند

و بلبلان  كه گه گاه خوش مي خوانند  سرود بهار را .

واين كه چرا براي بعضي ها  بهار يك گل است  و

براي بعضي يك باغ گل .

بر سر دل ها چه امده است

 كه اين لنگر گاه آرزوها اين قدر لنگ مي زند

براي بر آورده كردنشنان

بر سر روزها شايد چه آمده است

كه اين قدر كوتاهند و بي خاصيت 

(شنبه چون جمعه ، پار چون پيرار)

خسته از اين پاندول  آويزان از خيال آسماني

كه شايد بالاي سرم است

دفتر شعرم را مي بندم  ،

گوش جان ز ناچاري  ميسپارم

به آيه هاي  استواري اين تعلق آويزان به خاك بي ادراك

حالا در زمستان ، بهار، تابستان يا پائيز .

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 6:59  توسط   | 

از شهر تو چون رفتم ، رفتم  

گفتي تو برو ،به روي چشم ، رفتم 

هيس عزيزم  فهميدم اينم چمدونم   

 تنهايي و تنها شده ام جفتش به تخمم

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 21:24  توسط   | 

امروز سوار اون اتوبوس هاي قديمي بنز شدم كه دراش با لگد باز ميشن . اتوبوس هايي كه خاطرات دوران كودكي ونوجواني مان را تشكيل مي دهند . اتوبوس هايي با دورديف صندلي در عرض هم و چقدر آخر اين اتوبوس ها مي ايستادم و چشم چروني مي كردم و دختر بازي اما كونش رو نداشتم با يكيشون دوست بشم .خاك بر سرم . بيست و شش رو دارم رد مي كنم ، هنوز پسرم . خودم هم باورم نمي شود . بابا بي بخار . ياد اون اتوبوس ها بخير كه حالا خيلي هاشون ديگه نيستن . خيلي ز خاطره هاي ما هم نيستن ديگه . به قول راننده امشبي ك ديگه همه چيز داره يادش بخيري ميشه . جدن كه يادش بخير .

مدادي كه نوك ندارد

 حالا چه تو سواد داشته باشي

 چه كاغذ سفيد

 حرف هايت دود مي شوند ، در اسمان ذهنت .

 و هي تو روزها را بشمار

 اوراق سفيد عمرت را .

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 21:24  توسط   | 

اصلن حال وحوصله خواندن تمام نوشته ها ي وبلاگ ها را ندارم . كمي بي حوصله شده ام . نوشتنم دارد كمي لنگ مي زند و لنگ لنگان دارداين مسير را طي مي كند درعالم وبلاگستان . امروز اما هواي خوبي بود و دارد بيست وچهار ساعته باران مي بارد . خدا كند تا آخربهار هر روز همين جوري ببارد والا سرو كارمان با نگهبانان درهاي جهنم است از بي‌آبي وآتش آفتاب بر پيكر پير وجوان اين شهر و خيل مسافران بي شمار اين شهر كه  دوبرابر جمعيت ساكنش ادم ميايد و مي رود و در سه ماه مثل ملخ هاي مهاجم شهر را مي روبند ومي روند . البته خوش به حال بازاري جماعت مي شود اين وسط  و زندگيشان از همين راه مي گذرد البته در همين نوروز و تابستان .

 به قول سيد علي صالحي : دارد باران مي آيد / باران براي بي قراري دلهاي مادرانمان مي آيد . البته اگر درست نوشته باشم شعرش را . 

در دستانم

 كه خالي از تصوير توست

 هي دارم آواز باران مي خوانم

و نذر بادها مي كنم ياد تو را

و خيل كلماتي كه در ذهنم سر مي خورند

تا روي زبانم .

اينها آيه هاي استواري منند در راه .

حالا تمام بيل ها الم شده اند و

سرم بر بالاي تمامشان دعا مي خواند

اما دستان تو نيست ؟  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 18:59  توسط   | 

1_مازوخيستي ترين آرزوهايم

تو هستي

ري راي من .

دورٍ من .

من كه مي دانم خيال تو

تنها

خيال تو

هميشه با من است

پس از چه رو رواست

كه بادها بوي تو را مي آورند

وچشمانم قاب بي انتهايي است گشوده برجاده ها

كه ختم مي شوند

به راهي كه تو گام گذاشتي درآن .

2_در دستم مدادي است

و بر سرم قابلمه اي

و گامهايم كه دارند مي روند به نمي دانم كجاي اين خاكي ...

راستي اخرين نامه اي را كه برايت نوشتم

هنوز داري ؟

 ديدي كه چه خيال ها كه در سرم نپخته بودم .

3_ بوم ... بوم ...

فرود كه آمد

مداد را در دستم محكم تر گرفتم

قابمله را برداشتم .

تصويرها عوض شده اند

و تو آيا ميداني

كه چه قدر دنيا عوض شده است .

تو نيستي تا ببيني 

رابطمان  تنها سيمهاي تلفنند وبس

دنيا عوض شده است

و طعم تمام خيالها كه در سرم پخته بودم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 23:1  توسط   | 

 

وقتي كه مي گويي دوستت دارم

چيزي شبيه انعكاس صدا در آينه

از برابرم مي گذرد  ...

وقتي كه مي گويم دوستت دارم

چيزي شبيه انعكاس تصوير در خشت

از برابرت ميگذرد ...

ميان ناتمام اين جهان ، تنها

انعكاس صداي خشت مرا از پاي در مي آورد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 20:13  توسط   | 

حدود حوالی همین خیال ها اگر فرود آیم ،

تو را پیدا می کنم

راهم را گم ،

و خیال هرچه خوب است

که تو تمام خوبی هایی .

بیا و کنار همین ساعت تخیل من بنشین

هنوز دنیا آبی است و

بهترین رنگها برای تو ست .

من از انبان خیالات کودکیم می آیم و برای تو ...

دستانم هنوز خالی است

که خوبتر از تو نیست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 18:48  توسط   | 

 خورشيد در كف دستانم غروب مي كند

وقتي كه ديگر نفس نمي كشيدي

تا راز جهان را بر ملآء كني

و آب شدم در راهايي كه به تو مي رسيدند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 19:55  توسط   | 

انگار امروز آخرين روز جهان است

وقتي كه تو نيستي

تا بودن را بهانه اي باشي

درست مثل انجا

 كه سهراب  ريگي را براي بودن برداشت

وافتاد

وقتي كه تو رفتي

به وقت يك دل تنگي بزرگ

كه بودنت لنگرگاه تمام بودن ها بود .

پس ديگران چه فلسفه مي بافند

كه تو مانوي ...

... تو مانايي

تفاوت  ( وا و ) و ( الف )

مي رسد به : و... شايد ديگري

ا ...  الف قامت دوست .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 22:40  توسط   | 

خدايا

راز زندگي چيست

كه من اين گونه غريب و قريب حقيقتم

و فلسفه كه از من دور است

در ساعت شش عصر يك روز تابستان .

خواب هاي ممتد ،

حضور شيطان ،

مرا دعوت به درك كدام حقيقت ميكني

كه بدين سان

پريشان خواب و روياي هرشبم

با ماه كه نظاره مي كند

دفتر ذهن مرا .

پس سهم من از من

چه اندازه است

كه تورا ميطلبم

وقتي كه گناه مي كنم

در دفتري كه پيله هاي شكافته يك پرواز است

و تنها راه  خيال ماندن من با من

كه خود را جا ميگذارم

يا با تو

يا با شيطان .

 راززيستن چيست  خدايا

كه خواب جغد و اسب سياه

تعبيرش ميرسد

به من از من و براي من

در حوالي همين نمي دانم هاي كي ؟   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 20:54  توسط   | 

از اسمان استعاره كه بيفتم

هنوز سوررئاليستم

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 21:10  توسط   | 

من درون كلبه ام  خاموش

 

خاموشي را مي كنم آغاز

 

آواز هاي مرد غريبي ميرسد از دور

 

شب است انگار

 

شبي تاريكتر از هرشب يلدا

 

و من مي خوانم اين را باز با تكرار .

 

شب است

 

اما  

 

درون كلبه ام را ميكنم روشن

 

دلم را نيز با يادت

 

و ميخوانم

 

شب است اما

 

دلم را روشني بخشيده است يادي

 

كز او روشن شد است

 

امشب بام اين دنيا ،

 

آري ماه .

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 19:47  توسط   | 

رفتم به خواب پرندگان

تخمهايشان شكسته بود

 دست ها  هميشه براي چيدن سيب نمي آيند

كسي آن پائيين منتظر است

اما نه سيب ، مثل هميشه

جوجه ها ، جوجه اند

و كسي فرق ميان نخل و تركه هاي البا لو را نمي فهمد .

راستي آدمها چه شدند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 21:11  توسط   | 

دارم حسين قوامي گوش ميكنم . اي جواني كجايي . درست در زمان دبيرستان كه تمام همكلاسيهايم  دختر بازي ميكردند من در قيد نماز خواندن بودم و جرات ابراز علاقه به دختر همسايه امان را نداشتم و ديگري امد و برش زد و برد . جرات ابراز علاقه را هم ندارم چون اگر مردانه پا پيش بگذارم بايد پول داشته باشم و اگرنداشته بروم نامردي در حق خودم وديگري كرده ام . معيشت تنگ شده است و پاي ما روي پوست خربزه است .

 

اي جواني رفتي ز دستم در خون نشستم       جواني كجايي چرا رفتي كه من از توطرفي نبستم

 

غم پيري نبود ديرين كه در هم شكستم

 

جواني را زكف داده ام رايگاني                             كنون حسرت برم روز وشب در جواني

 

نه هشيار ونه مستم  ندانم كه كي هستم                                     جواني چو رفتي تو ز دستم 

   

نديدم سود از جواني در زندگاني                      چه حاصل از زندگاني دور از جواني

 

جفا ها كشيذدم دردا كه ديدم از مهربانان  نامهرباني

                                                    غمش را نهفتم در سينه اما با كس نگفتم راز نهاني

گويي زجلوه شبابم كه چون جويمت نيابم  اميدم كجايي كجايي

                                                    اگر در برم نيايي  بسازم با سوز هجران داغ جدايي 

 

امروز در خم و غم ديروزم .

 

 

امروز را  ندانسته

 

تشنه به فرداييم

 

فردا را  نيامده 

 

دريغاي امروزيم

 

و اكنون را

 

به سر ميبريم ميان دو هيچ .

 

اي ستاره تو آخرين چراغي در دل آسمان

 

و منم

 

گم كرده در دل طوفان راه

 

راستي  خبر اخترانمان را كه مي سوزند در دل آسمان

 

كدامين باد خواهد برد

 

به سوي سرزمينهايي كه خرما را

 

خدا نمي دانند

 

و هر نخلي  براي خود قيمتي دارد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 21:58  توسط   | 

بهار

 در سر انگشتان كه  بخواب رفت

كه امروز، هنوز زمستان  پارسال است .

كسي نمي داند 

آخرين گل كجا پژمرد ؟

كسي نمي داند

اولين روز ، زمهرير زمستان كي بود ؟

هنوز پنجرها بسته اند و

خورشيد

ارتفاعش كاج كوتاه كودكيمان است

 

من اما

ميان اين همه

 ماند ام كه چرا كلاغ ها هنوز سياهند

و گنجشك ها به جستجوي غذا

روي زمين نمي ايند .

 

من اما آدم امروزم

ثانيه ها نيستند و دقايق گم اند .

ساعت مچيم كجاست ؟

بند رخت حياطمان  امروز