تبليغاتX
سردبیر دیپلم
سردبير

 

اووووووووووووووممممممم

اسبت و كجا مي بندي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:30  توسط   | 

ديروز ايميل يكي از دوستانم به دستم رسيد كه در‌ان برايم نوشته بود كه لينك وبلاگت رو برداشتم  چون همه اش فيلتره و خسته شدم و اگه جايي ديگه مي نويسي بده تا لينكت رو بزارم  و نوشتنت رو دنبال كنم و الي آخر .  دروغ چرا آدم كه لينك صفحه اش از جايي بر داشته شود خود بخود ناراحت ميشود آن هم كساني كه وبلاگشان بازديد كننده بالايي دارد چه برسد به من كه وبلاگم روزي 20 اي زور بزند به 25 نفر مي رسد .

آن  اول ها  اگر لينك وبلاگم را جايي ميديم پَر در مي آوردم كه اولين جايي هم كه ديدم وبلاگ آوازهاي روزانه علي تهراني بود . بعد ها براي بيشتر خوانده شدن دنبال اين بودم كه لينكم را هم در وبلاگ ليلاي ليلي بگذارم كه نشد و رفت تا خيلي از دوستان كه لينك مارا گذاشتند و برداشتند و ما هي خوشحال شديم و هي آمپر زديم بالا كه چرا برداشته شد و نيستش و .... تا آخر . اما حالا بعد از گذشت چهار سال از وبلاگ نوشتنم ( كه ادعايي هم دراين باره ندارم ) به اينجا رسيدم كه ديگر برايم اين ها هيچ اهميتي ندارد مگر من با اين وبلاگم چه كرده ام يا چه مي توانم بكنم كه حالا 20 تا خواننده اش بشود حالا 10تا يا اصلن يكي . يا آنها كه روزي 16000 به بالا بيننده دارند چه كرده اند كه من مي خواهم بكنم . به اين جا رسيده ام كه بيشتر بخوانم تا بنويسم ، چون من نه نويسنده هستم نه بلاگري حرفه اي ، هر از گاهي در جهت دادن چند بد و بيراه به دارو دنيا و گذاشتن عكس چند تا خووشگل خانوومهای دوعالم  بيام اين جا و بعدش زود برم بيرون و برم يك  جايي دورتر از هميشه  بياستم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:3  توسط   | 

 

              .... و خدا نبود كه خليج فارس بود .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:39  توسط   | 

  

                 عكس روي جلد كتاب

امروز رفتم و كتاب مصر از زاويه اي ديگر از جمليه كدويراز سري انتشارات روزنامه اطلاعات سال 73 را خريدم . از كتاب فروشي علامه . قيمت پشت جلد كتاب 3200 ريال است و من به قيمت چهار هزار تومن خريدمش كه كلي گران داد . خريدن اين كتاب به اين بهاء همانند خود جمليه كديور كه مي نويسد كه در كودكي علاقه داشتم تا باستان شناس بشوم و از دل خاك تاريخ را بيرون بياورم و به يك روح جستجوگر التيام بخشم ، من هم علت خريدنم همين است . دانستن بيشتر در مورد مصر . مصر را پيشترها از سري مقالاتي كه در روزنامه وزين همشهري آن زمان ( كه يادش بخير باد ) دنبال مي كردم  و مي دانستم كه حسني مبارك ، مباركي بر آن سرزمين ندارد و بيشتر سلطان است تا رئيس جمهور و يك ديكتاتور خود كامه كه هر چه بينديشد آيه استواري ملت است و بس . حالا كه اين كتاب را خريدم و جرعه جرعه كلماتش را نوشيدم تا بيشتر بدانم از فردا صبح بايد بيفتم دنبال اين كه چه كتابي از چه كسي بدست بياورم كه بي طرفانه تر مي نويسد و به نوعي تيغ سانسور بر اوراق  آن كمتر دويده است و حسني مبارك را تنها رئيس جمهور خطاب نمي كند . من چندين سال است كه با خودم عهد كرده ام كه در طول حياتم به سه كشور و بيشتر يا بهتر به سه شهر جهان بروم  اول مكه است و ديدن و خواندن و نوشتنش . دوم لندن است و سوم هم همين مصر است يا بهتر قاهره . كه در مورد دو كشور دوم بايد كه يك بيلاخ رسمي به خودم  بدهم . حال آن كه بماند كه من در همين 27 سال عمرم پايم را از خراسان هنوز بيرون نگذاشته ام . اما مصر چرا برايم مهم است ، بيشتر و بهتر بخاطر آن تاريخ  با سابقه اش و فرعون هايش و اهرامش و به عنصر تاريخ عصر اگر بپردازم دانستن اين كه چگونه مي توان به حسني مبارك يك بيلاخ وبلاگي داد و نشان داد كه مصر براي تمام مصري هاست وقتي كه يك نفر از اين سر دنيا آن جا را مي پايد .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:9  توسط   | 

 

        

               هرچی کتاب میخواین هست .

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:51  توسط   | 

 

من از آشناييم با فيدريدر شايد نزيك به سه سال است كه مي گذرد . ولي از آنجايي كه با نحوه كار كردن آن و عدم آشنايم به زبان انگليسي نتوانستم از آن استفاده بكنم .درست تا پارسال كه ديدم به هركجاي نت كه مي روم با يك جمله آشنا روبرو مي شوم كه : دوست عزيز دسترسي شما به اين سايت امكان پذير نمي باشد .  به همين علت هم ديگر تاب نياوردم شروع كردم به ور رفتن با فيد ريدر و گوگل وار تلاش مي كردم تا بتونم از اين امكان استفاده كنم كه كردم و اولين كسي رو هم كه اضافه كردم به فيدريدرم از وبلاگ پرستو دوكوهكي بود كه فيلتر شده بود و من هم تازگي ها پيله شده بودم  كه وبش را تا ته بخوانم . دوم فيدي كه گرفتم از دوست وبلاگ نويسم  سوررئاليست بود .اما كمكي كه گوگل يا همين فيد ريدر به گردش آزاد اطلاعات مي كند به نوعي بايد يك روزجهاني به آن اختصاص داد چرا كه فيلتر ها را مي شود به راحتي دور زد و به آي اس پي هاي ديكتاتور يك دهن كجي رسمي كرد . من يكي ازدوستان وبلاگ نويسم كه خانوومي است مهندس با كلاس كه در محل كارش پي در پي پروژه بر مي دارد و به نوعي كارخانه روي شانه او مي گردد  بلد نيست از فيد ريدر استفاده كند . نصف عمر نت ش  برفنا . وبلاگ مرا نمي تواند بخواند چون نمي تواند روزي را در عمرش اختصاص دهد به سپاس گذاري از فيدريدر يا گوگل ريدر .

 

">

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:4  توسط   | 

  

           اي جوونم

          

منم مي خوام . فكربد ولي نكن . لب تاپ دزدي نمي خوام . من اصلن لب تاپ نمي خوام . ولي با اين حال تو بازم فكر بد نكن . من فقط مي خوام .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:44  توسط   | 

5  آپريل روز جهاني زمين است و به وسوسه و نه دعوت اين وبلاگ  من هم تصميم گرفتم كه ياد داشتي در مورد زمين زير پاهايم بنويسم . نمي دانم مي فهمد حرف هايم را يانه . مي شنود يا نه . اما من مي گويم . براي همين يك متر جايي كه مي خواهم يك روزي يا شبي و بسيار شب و روزها زيرش بخوابم . من يا بهتر ما يا بسياري از ماها از اين كه زبان همديگر را نمي فهميديم ف با هم مي جنگيديم .مي كشتيم تا كشته نشويم . زنده بمانيم . تا با تو باشيم . بسيار آواها كه در روي زمين جاري است و تا دنيا باشد جاري خواهند بود . اما در اين ميان تنها آدمها ، تنها صدايي را كه نشنيدند ، صداي تو بود . صداي نفس كشيدنت را . نبض هستي سيال ت را ك جاري بود در بستر عريان زمان . كسي نفهميد و يا خيلي ها نفهميدند كه تو زنده اي و مي تپي و به خواهش هايت و داراييهايت توجهي نكردند . و آنها كه فهميدند ان قدر اقليت هستند كه همان بهتر كه بگوييم هيچند . تو را دارند گرم مي كنند . با سوازندن درخت هايت ، خاك هايت ، بخار كردن آب هايت . كمر به همت قتل تو بسته اند و به قتل خويش ندانسته  در هر دو حالت . اما تنها و تنها دشمن تو زمين آدم به تنهايي نيست . آدم به تنهاييش هيچ خطري ندارد . او تنها با وسوسه هايش خطر ناك است . با وسوسه هاي خطرناكش مثل قدرت . تك بودن . اول بودن . بي رقيب بودن . مطلق بودن . نرون بودن . فرعون بودن . اين وسوسه بودن به تنهايي بودن . اين خطري است كه زمين را ، تو را تهديد ميكند و نشان به همان نشاني كه هر جايي كه بهترين ذخيرهاي تو خوابيده است ، جنگ است . يك آوايي يك روز از مرحوم بازرگان به نظرم خارج شد كه فلاني چرا دست از سر منطقه برنمي داريد و اوايي آمد به جواب كه هي فلاني ، نفت . تو را به خاطر داشته هايت از بين مي برند و نمي دانند كه تيشه به ريشه خويش از آمد گان و نامدگانشان مي زنند و ريشه به تيشه بشريت .    

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 22:41  توسط   | 

 

 

     حلقه بر در مي زنيم ما

         كه خود في نفسه چون حلقه بر دريم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 19:51  توسط   | 

     

       در سراشيبي آرزوها يم

                 مرا ديگر مجال تاريخ نيست

                                                          

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 22:37  توسط   | 

 

پس از ديدن قسمت هجدهم سريال شهريار :

     حيدر بابا باسن آويزان (كون لغ ) عشق با دخترهايش .

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:13  توسط   | 

 

      شاعری می گوید :

         زنی بگیرید که اگر هرچه که باشد پولدارهم باشد .

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:42  توسط   | 

جك معروفي را شنيده ايد حتمن كه به مقايسه ميان جوان ايراني و آمريكايي مي پردازد . جوان آمريكايي آلت تناسليش در آنجاست و فكرش در كارش ،‌ اما جوان ايراني  آلت تناسليش در كار است و حواسش در آنجاي جنس مونث . امشب به اتفاق يكي از دوستانم كه در پيري دانشگاه قبول شده است و مجرد است و از امشب به دليل همان قبول شدن در دانشگاه لقب پر آب و تاب مهندس را به او اعطا مي كنم ، رفته بوديم بيرون براي خريدن دي وي دي  رايتر . در راه خووشگلان بخشنده بي شماري از برابرمان مي گذشتند و يا از ما پيشي مي گرفتند كه در هر دو حالت به به ، چه از روبرو چه از پشت سر و بر همه آنها تقديم باد تبارك الله احسن الخالقين . بهر حال در مسير و در هردو حالت گفته شده ما دو جوان مجرد خووشگلان را با نگاههايمان اسكن مي كنيم و كپي مي كنيم در هارد مغزمان . در اين بين بر سر يكي از آنها بحث مان گرفت كه گفتم : شيفت دليت كن اين زياد قشنگ نبود ، اندامي هم نداشت كه دوستم برگشت و گفت : نه بريز توي ريسايكل بين شايد بعدن بدرد خورد .

** پي نوشت . اين رفقيم يك ديدگاه فقهي داره كه بعدن در موردش به تفصيل خواهم نوشت .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:9  توسط   | 

امشب يك كتاب خريدم به اسم براي تاريخ . مجموعه گفتگوهاي عماالدين باقي با سعيد حجاريان يكي از بنيان گذاران وزارت اطلاعات كه پرچم دوم خرداديها هم بود و نزديك بود كه شهيد دوم خردادي ها هم لقب بگيرد كه دعاي مردم اين افتخار شهادت را به او نگذاشت و زنده ماند تا اين سوال باقي بماند براي تاريخ كه چرا سعيد حجاريان از دست ضاربش سعيد عسگر به جايي شكايت نبرد و بماند بر پيشاني تاريخ اين جمله كه سياست پدر ومادر ندارد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 20:24  توسط   | 

 

       سردار در نهان خانه . مقاله تازه محمد قائد .

 

تحولات ایران معاصر كلاً، به گفتۀ سعدی، از این قرار است:

 

وقتی افتاد فتنه‌ای در شام

هر يك از گوشه‌ای فرا رفتند

روستازادگان دانشمند

به وزیری ِ پادشا رفتند

پسران وزیر ناقص عقل

به گدایی به روستا رفتند

 

روستازادگانی با پسزمینۀ كمرنگ اخلاق لیبرال به جایگاه حاكمانی رسیده‌اند كه همواره حتی لیبرال‌تر بوده‌اند.  اما به حكم وظیفه باید اخلاقیات ‌خرده‌فرهنگ بازارـ‌ حوزه را به‌عنوان اصول مقدس در كلۀ جماعت بكوبند.  شخصیت انسان متعارف چه بسا در نتیجۀ چنین جهش سریع و پرتناقضی جـِر بخورد.

 

فرمود خدایا مرا میازمای.  ليكن اینان آزموده می‌شوند پس آزموده‌شدنی.  تمام دعوا بر سر انواعی‌ از مایعات و خدماتی است در حیطۀ هورمون و عواطف.  نخستین قـُـلـُپهای دزدكیِ اسكاچ ِ اصل در سر و در جگر صاحبمنصب ِ خداجو آتش می‌ا‌فكند و خرمن تقوا را خاكستر می‌كند.  و نخستین تجربۀ مصاحبت با بانوی دردآشنای كارشناس كاهش اضطراب، او را به فكر می‌اندازد كه شاید به شیطان فرصت عادلانۀ دفاع از نظراتش داده نشده باشد، و بعید است روانپزشكان متد این طبیب ِ درد را تأیید نكنند و بگویند فرد حتماً باید با خوردن آرامبخش به خواب رود.  و با عطار نيشابوری‌ همآواز می‌شود:

 

تا كی از تزویر باشم رهنمای

تا كی از پندار باشم خودپرست؟

پردۀ پندار می‌باید درید

توبۀ تزویر می باید شكست

وقت آن آمد كه دستی بر زنم

چند خواهم بود آخر پای بست

........

قانون، به معنی برآیند عقول، چنانچه بی‌اعتنا به اخلاق باشد قابل اجرا نیست.  چنانچه اخلاق عین قانون باشد این سؤال پیش می‌آید كه اخلاق چه كسی و كدام یك از اخلاقها مبناست.

 

این حرف بجاست كه اخلاق حاكم باید اخلاق ِ مورد تأیید هیئت حاكمه باشد.  وقتی‌ به اخلاق قدرتمندها محل نگذارند، در واقع یعنی نظام مستقر را به رسمیت نمی‌شناسند.  اما این هم درست است كه قانون باید با رضایت حكومت‌شونده وضع شود تا ریشش گیر باشد.

.............................

تحول مهم در دو سال گذشته این بود كه پلیس مستقيماً وارد امر و نهی در زمينۀ‌ نمره‌دادن به اخلاق مردم شد.  مهمتر اینكه گفتند پوشش زنان باید سازگار با عرف باشد.  نخستین بار بود كه در بحث الگوی لباس پای طرح مورد تأیید خداوند، شامل تعیین مقدار پوشیدگی دست و صورت را وسط نمی‌كشیدند و عرف، یعنی برآیند اخلاقهای حكومت‌شوندگان را ملاك قرار می‌دادند.

.......................

مجرم به زندان، و گناهكار به دوزخ خواهد رفت.  فرد قرتی هم با افزایش سن از دل و دماغ می‌افتد.  پلیس را باید تشویق كرد با دقت به حساب مجرمان برسد ‌اما نباید اجازه داد این مفاهیم را قاطی كند.

.......................

داستان را چطور جمع و جور كنند؟ به تبرّج‌ستیزی ادامه بدهند یا وانمود كنند پروردگار اخیراً قدری لیبرال شده؟ قضیـّۀ سردار ِ خراباتی اگر گروكشی در برابر قصۀ‌ جاسوس هسته‌ای باشد باید گفت شیرین كاشته‌اند.  ترجیع‌بند سانتریفوژ ملال‌آور می‌شود اما داستان فسق و فجور در تكرار شب هزار و یكم نيز همچنان شنیدنی است.

..........................

گناه اصلی ِ این شیر شب و خشكه‌مقدس ِ روز، بازشدن ِ چشم و گوش اوست: دنیا را سلف‌سرویس، تجربه را قابل گسترش، و دَم را غنیمت يافته.  وسط اغتشاشی مالی‌ـ ‌اداری‌‌ ‌كه سگْ صاحبش را نم‍ی‌‌شناسد، این اتهام كه او با ماشین اداره و بنزین دولتی به تفریح می‌رفته و از قدرت سوء استفاده كرده است به شوخی می‌ماند.  اصل قضیه ناشی از تقلیل قانون به قضاوت اخلاقی و بازگذاشتن دست پلیس در سركوبی ِ سایر خرده‌فرهنگ‌هاست. تكرار همان تلقی در مورد این پرونده فقط تكرار اشتباه است. 

..............................

درس عبرت نه تنها ظلمی اخلاقی، بلكه خطايی مديريتی است زيرا ساير خطاكاران را قانع می‌كند كسی يك‌تنه تاوان رفتار آنها را داده است و ديگر شخصاً چيزی‌ بدهكار نيستند.  تـنبیه دسته‌جمعی را هم باید برای ستمگران از خدا بی‌خبر و ارتشهای اشغالگر گذاشت.  آنچه می‌تواند مفید و انسانی باشد وضع قوانینی فارغ از تحميل اخلاق، با نظارت و دخالت مستقیم حكومت‌شوندگان است.

ارديبهشت 1387

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 19:39  توسط   | 

 

نامه من به اکبر آقا .سردوزامی . فایل پی دی اف .

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 18:41  توسط   | 

                 

                 فدای سرت

                                            

                           به تخمم  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 23:53  توسط   | 

يك مدتي بود  ( الان نه خيلي وقت پيش تر ها ) كه فكر مي كردم برم شبكه بخونم و خودم رو از اين حالت فلاكت در بيارم كه قبلن اينجا و اينجا نوشتمش .  اين فكر توي مغزم بود درست تا چند دقيقه پيش از خوندن اين مطلب از وبلاگ يك پزشك . با خوندن اين مطلب عطاء اون فكر  رو به لقاش بخشيدم و بهتر ديدم كه به تعداد نخ هاي سيگارم كه امروز ديگه به علت گرونيش kent نيست و سيگار pall mall آبي شده رو بيشتر و بيشتر كنم و چايي هام رو پر رنگ تر بخورم و به اين فكر كنم و زمزمه اش كنم كه : حلقه بر در ميزنيم ما ، كه خود في نفسه چون حلقه بر دريم و اين كه اگر فحش را از ادبيات روزانه ام خارج كنم ، عصبيتم را در محل كارم چگونه خالي كنم . بعد بشينم يا وايستم  وبه اين فكر كنم ، كه فكر كنم ، نكنم ، بكنم ، نكنم ، بكنم ، نكنم ..... .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 22:58  توسط   | 

آدم كه پريود مغزي مي شود ، نتيجه اش اين است كه يك خط و دو خط بيشتر نمي نويسد . چيزي به ذهنش نمي ايد كه به درد بخور باشد و وقت كسي را هم براي خواندن نگيرد . يا لينك مي گذارد ، يا تويتر ي شود ، يا دو خط مي نويسد كه هنوز زنده است و هست و مي نويسد و پز روشنفكريش مي شود اين كه مي نويسم ، پس هستم . والا اين يك دو خط از آدمهاي روزگار دردي درمان نكرده است . خداوند و پيامبرش كتاب اخلاق را آورده اند  روي زمين ،‌ زمين اين گونه است . قرآن كه كتاب تمام است و يك خط و دوخط نيست . حالا با اين يكي دو خط ادمهاي معمولي چه گلي مي خواهند به سر زمين و زمينيان بزنند ، خدا عالم است .

نتيجه اخلاقي : مينمال نويسي از علائم بارز پريود مغزي است .

پي نوشت : با عرض پوزش از يكي از دوستان وبلاگ نويس .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 21:50  توسط   | 

 

بعد از بازي افتضاح ديروز دو تيم و باخت فجيعشان تنها چيزي كه به ذهن هر فوتبال دوستي و طرفدار يكي از دو تيم متبادر مي شود اين است كه دستور از بالا آمده است كه مربيان دو تيم بايد ديپورت شوند و بهانه اين امر هم تنها و تنها باخت فجيع مي تواند باشد و بس  والا پيروز قرباني بازيكني نيست كه بگذارد به آن نحوه  كميك توپ از بين پاهايش رد شود . درست مثل چند سال پيش كه استقلال 3بر 0 از سايپا جلو بود و به يك باره در يك نيمه 4 گل خورد و فردايش ناصر حجازي رفت تا سال پيش . قرباني هم انتقامش را فيروز گرفت و قطبي هم دارد چوب استيلي را مي خورد . به زبان ديگر بايد گفت كه آبي و قرمز تنها بهانه است و انگيزه و عشق پول است و پول ، پول بيشتر كه بدهي سگ دو بيشتر ميزنن . عشق آبي و قرمز مرده است .  فتح الله زاده كه تنها يك سياست باز كثيف است و الا آدم وعالم مي داند كه تنها كسي كه مي توانست انسجام استقلال را حفظ كند و اين تيم را در كورس قهرماني را نگه دارد ، قلعه نوعي و كادر فني تيمش بود . صمد كه اين همه فحش و فضيحت بارش مي كردند تيمش انسجام بهتر و بيشتري داشت . اين جاست كه سياست و فوتبال و تجارت و قدرت و پول ، چهره كثيف پشت پرده  آدمها را كه خودشان را براي آبي و قرمز جِر ميدهدند نشان ميدهد .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 22:22  توسط   | 

                       

                                  

                            مرغ سحر ناله سرکن .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 22:38  توسط   | 

كسي كه رمان خواني حرفه اي باشد ، نمي شود كه در عالم رمان خواندنش ژرمينال  اثر اميل زولا را نخوانده باشد . رماني در باره  مقطعي زماني از كشور فرانسه . زماني كه پرداختش به اقتصاد خراب و اوضاع اقتصادي جماعت كارگري در ان زمان فرانسه مي باشد . قصدم نوشتن در مورد رمان ژرمينال نيست . پريشب وقتي كه داشتتيم به اتفاق خانواده  فيلم ژرمينال را از كانال چهار سيما (برنامه سينما اقتباس ) نگاه مي كرديم به اتفاق برادرم آه مي كشيديم كه چه مي شد كه جامعه كارگري ايران در سطح عام به جاي ديدن برنامه هاي چرند و بي خاصيت ، اين يك برنامه را نگاه مي كردند . با اين كه آن قدراز سر و ته اين فيلم زده بودند كه به سختي آن چه كه پيام رمان و فيلم بود را مي شد فهميد ، اما با اين حال در يك جمله پيام فيلم داده ميشد . آنجا كه آن روسي در قهوه خانه نشسته بود ( وعجب قيافه روسي هم راي او تراشيده بودند . من را به ياد لنين مي انداخت . بخصوص ان ريش پرفسوريش ) و گفت : شما قدرت را نمي خواهيد تا با بدست آوردن آن و بدست آوردن ثروت آن را ما بين همه تقسيم كنيد . شما مي خواهيد  با بدست اوردن آن (قدرت و ثروت) آن را راي خودتان برداريد . پيامش چيزي شبيه قوانين و دستورات اسلامي بود . برابري . اما در دنياي بورژوازي و سرمايه داري ، دنيا دارد به سمت ارباب رعيتي بر مي گردد آن هم در كشورهاي جهان سومي مثل ايران كه نيروي كار زياد است و قوانين سرمايه داري و همه جور سنديكايي و گروهي محكوم به اغتشاش و براندازي است . مثل منصور اصانلو و بسياري ديگر . مي بينم روزي را كه دوباره اوليورتويست ها در خيابان باشند و به خاطر يك لقمه نان خلال كشي* كنند كه اين خواسته را چه كسي بيان كند . كاش ايران ما هم كمي دمكرات مابانه بود و قوانين كارگري تنها حكمي براي روي كاغذ نبودند و به مايت از اين قشري مي پرداخت كه چرخه اقتصادي بر روي بازوان اين جماعت مي گردد . به قول ناپلئون بناپارت : جنگ را سربازان فتح مي كنند ، افتخارش نصيب فرماندهان مي شود .  تنها را خلاصي از رفتن به سمت اين ارباب رعيتي ، تنها زماني است كه مديران كارخانجات تهديد به مرگ شوند تا بدانند پول خوب است وقتي كه خودشان هم باشند تا بتوانند بخورند ، آن وقت است كه آن ها هم به سهم خودشان راضي خواهند شد .

*خلال كشي اشاره به آن صحنه از فيلم اوليور تويست دارد كه چند چوب را مي شكنند و هر كس كوتاه ترين چوب را برداشت بايد آن تقاضا را بيان كند .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 21:38  توسط   | 

            

راهی که به سمت بهشت می رود  لق میزند و آویزان است .

بشاش به دنیای حقیقی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 22:36  توسط   | 

                    حكم عاشق را عشق مي دهد ،   

نه معشوقه .

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 22:38  توسط   | 

ديروز در تاكسي ، صندلي جلو نشسته بودم كه رانند ه از من خواست كه عقب بنشينم تا او صندلي جلو دونفر را سوار كند .آمدم عقب بنشينم كه يك پسر جواني پياده شد و خانوومي كه عقب نشسته بود از من خواست تا من اول بنشينم . نشستم و راننده از تو آينه از من    عذر خواهي كرد كه ببخشيد و من گفتم : اشكالي نداره ، آدم يا بايد از خودش ماشين داشته باشه يا اين كه تن به جبر جاري بسپاره . در همين حين خانوومي كه كنار من نشسته بود گفت : يا اينكه شعور داشته باشه . من جا خوردم و بهش نگاه كردم و ديدم كه اون داره بيرون رو نگاه مي كنه . پسر جواني كه بغل دستم نشسته بود وقتي پياده شد ، خانووم جوان برگشت و گفت ببخشيد ، من منظورم شما نبوديد . من در طول اين مدت تو فكر اين بودم كه چرا همچين حرفي به من زده . وقتي عذر خواهي كرد خانووم جوان بهش گفتم : به قول مرحوم عماد خراساني :

بر ماگذشت نيك و بد اما تو روزگار  

 فكري به حال خويش كن اين روزگار نيست .    

كه خانووم جوان كه من فقط يك لحظه كوتاه چشم تو چشم ديدمش و عجب لبان خووش رنگي داشت . جگري جگري . خودشم البته خانووم جگري بود يا بهتر بگم : خووشگل خانوومي بود . جا خورد كه يعني چي ؟ من خودمم نفهميدم چرا اين بيت اومد توي دهنم . اما بهر حال براي خودم و اون خانووم و اون پسر جوان ، روزگار داره ميگذره و هركسي بايد به فكر خودش باشه و روزگار هم بايد يك فكري برداره به حال خودش كه روزگار خوبي نيست اين روزگار .

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 22:28  توسط   | 

امشب در دفتر خاطرات و خطراتم ، يك ياد داشت بلند نوشتم به اسم ، جريان نوستالوژيك در كتابخانه شخصيم . اشاره ام به كتاب هايم بود و جرياناتش و دوم خرداد و مهاجراني و اوضاع اجتماعي ايران و اوضاع اقتصادي خودم كه چقدر دربدر بودم براي خريدن يك كتاب و دردستم پولي نبود براي خريدنش و بوي حسرتش كه زير دماغم مانده است و هنوز گاهي مشامم را مي آزارد . داشتم تمامش مي كردم كه مادرم مثل هميشه خلوت مرا به هم زد و ياد داشت از زير دستم در رفت و نشد كه امشب تمامش كنم . ولي اين بوي روان نوستالوژيك كتاب خانه ام كه امشب موقع مرتب كردنش به مشامم آمد ، يادش بخير بادي روانه آن دوران كرد . دربدر بودن براي كتاب روز و گرفتنش از كتاب خانه و دو ساعت ، سه ساعت لابلاي قفسه ها چرخيدن و گشتن . يادش بخير باد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 23:16  توسط   | 

              

امسال را كه چون سال هاي ديگر سيزده بدرتپيديم **** در خانه و به اتفاق ساير دوستان كه آنلاين بودند سرچ ميزديم و به عبارتي بهتر وبلاس ميزديم . روز اول قرار گذاشتيم كه برويم بيرون اما نرفتيم چون باز هم حسش نبود . در خانه ماندم و مقالات محمد قائد را بلعيدم . ديشب كه مثل سگ تا ساعت چهار صبح بيدار بودم و خوابم نبرد . از ساعت دو ونيم شب بلند شدم و كتاب عرض حال مدرس صادقي را برداشتم و شروع كردم به خواندنش . البته امروز به اتفاق يكي از دوستان تا پاركي رفتيم و سيگاري كشيديم و كمي بحث در مورد شعر امروز كرديم . البته نه او خودش را منتقد مي داند و نه من شاعر . بهر حال براي خودش روزي بود ، چون ديگر روزها .

**** امسال هم سال سگ است ، چون حسش نبود كه نبود كه نبود كه بيرون برويم درست مثل دو سال پيش .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 20:45  توسط   | 

          

           گزارش تصویری از خواهران و برادران همجنس گرا در لندن .

         وبلاگ حاجی کنزینگتون .    

                 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 22:17  توسط   | 

اگر قيد زمان را قبول داريد و جبر جاري و سيال در آن را ، بايد راههاي بسياري را براي مبارزه با آن برگزينيد . اين انتخاب مي تواند با سليقه شما و سطح جايگاه اجتماعي شما هماهنگ باشد . به طور مثال امروز هرچه قدر كه برايم سگي بود ، عصرش پربار بود . به طور مثال در محل كارتان هستيد يك نفر دوبار شما را با تاكيد صدا مي كند (بار دوم با تاكيد بيشتر ) كه داري كجا سير مي كني و چشم چروني نكن.* اما عصرش وارد اينترنت مي شويد و يكي دوتا از مقاله هاي محمد قائد را پرينت مي گيريد و بعد بدون داشتن هيچ عجله اي منتظر اتوبوس مي شويد تا بيايد و در اتوبوس هم مقالات را بخوانيد و كيفتان را بيشتر و بيشتر كنيد . و در بين مطالعه هم حواستان باشد كه خووشگلان بخشنده هم در طراحي صحنه تان به صورت آنلاين تائثير گذار هستند .  اين هم مقاله اي از محمد قائد . پیله ور ها و جهانگردان  . ( از سري ياد داشت هاي سفر) .

*هي بابا ، تو هم هي ما يكي رو نپا كه كجا داريم سير مي كنيم . رسمن به تو چه ؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 22:46  توسط   | 

پريشب به اتفاق يك از دوستانم رفتيم براي كمي قدم زدن . شب پر باري بود . ازهمه لحاظ . فرهنگي ، هنري . از آن شب ها بود كه پي بردم به عظمت اين آفرينش با آن همه خووشگل خانووم هاي بخشنده اي ، كه كم از پادشاهان اساطيري در بخشش نيستند . و از لحاظ فرهنگي هم رفتم و يك كتاب خريدم از مجموعه داستان هاي جعفر مدرس صادقي .به اسم عرض حال . ازسري انشارات ، نشر مركز . از كتاب فروشي دانشور به قيمت 1200 تومان . قيمت را دست كاري كرده بود ، بگذريم . داستان يك زن و شوهر است بچه دار مي شوند و الي آخر . داستان بماند . مطلب جالبي كه به نظرم رسيد تا برايتان بنويسم ، بخش هايي از رمان بود كه در پشت جلد كتاب هم آمده است .

رستم هم بچه بود مثل همه بچه هاي ديگر . توي محوطه باشگاه براي خودش گشت مي زد و بازي ها را تماشا ميكرد .فقط تماشامي كرد . دوست نداشت خودش بازي كند . يك بار در سالن باشگاه نمايشي تماشا كرد كه خيلي به دلش چسبيد . بازي بازيگرها و آن چه روي صحنهء نمايش مي گذشت خيلي بيشتر به دلش مي چسبيد  تا بازي هاي ديگر و آنچه روي زمين هاي بازي مي گذشت .پشت صحنه هم رفت و بازيگرهاي نمايش را از نزديك ديد و با آنها حرف زد . تصميم گرفت برود توي كار نمايش . دلش مي خواست توي نمايش هايي بازي  كند كه مردم براي تماشا كردنشان سرو دست بشكنند . دلش مي خواست كاري بكند كه بعد از مردنش ، همه يادشان باشد . دلش مي خواست وقتي مرد ، همه يادشان باشد كه زماني رستمي بوده و داستان هاي اورا براي همديگر تعريف كنند _  

اما نه . كور خوانده بود . اين سوداهاي خام را بايد از كله اش بيرون مي كرد . بايد مثل همه بچه هاي خوب وسر به راه ديگر ، مي رفت مدرسه و درس مي خواند و آن قدر مشق مي نوشت و جريمه مي نوشت تا آدم مي شد و مي افتاد توي سياهي لشكر آدمها .

چيزي شبيه آنچه كه در سر من مي گذرد . چيزي شبيه نامه هاي عليزاده طوسي از لندن كه در مورد تفاوت تهران و لندن بود و اين كه در ايران همه آقا هستند و درس كه مي خوانند و پدر خودشان را در مي اورند ، بهشان مي گويند دكتر . اما درلندن يك نفر اول دكتر مي شود و بعد مي شود آقا .

من هم خيلي دلم مي خواهد كاري بكنم كه همه يكي زماني بگويند كه روزي فلاني بوده است و يادش بخير بادي بگويند ، اما حالا چه ، هيچ نيستيم . از هيچ هم كمتريم و كمي كمتر .  خودمان را كه بكشيم و درس بخوانيم و مهندس بشويم يا دكتر تازه مي شويم جزء سياهي لشكر آدمها . مي افتيم در خيل بي شماران . من دنبال يك تفاوتم . يك فرق اساسي . دربدر اونم الان من .

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 20:37  توسط   | 

كف خواسته هايم  دنياست

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 20:38  توسط   | 

            

اين ياد داشت اگر براي هركسي نوسالوژيك نباشد براي خودم كلي نوستالوژيك است . پس نوستالوژيك يك روند كاملن شخصي است . درست مثل طريقت در مقابل شريعت . فقهي ننويسم خوب است . يك روز پدرم از ده مان كه آمده بود كلي انار درشت و آب دار آورده بود . درشتي هر انارش هم به نزديك چهارصد پانصد گرم مي رسيد . يك روز يك ساك از ان ساك هاي زمان جبهه وجنگش را پر از انار كرده بود و گذاشته بود دم در كه بردار و ببر تا جايي كه من هم مي آيم و حسابي خسته ام . برداشتم و بردم . در بين راه يكيش را برداشتم و گذاشتم در جيبم و برگشتني يك سرباز را ديدم كه بالاي برجك دارد با ناخن هايش بازي مي كند . صدايش كردم و انار را نشانش دادم . پرتاب كردم بالا . اول بار نتوانست بگيردش ولي براي بار دوم گرفتش و گفت كه الهي از خدا هرچه كه بخواي بهت بده . من هم قبلش چون دنبال كارهاي معافيت پزشكيم بودم نيت كردم : اي خدا اون بالا نباشم . كه دعاي سرباز آن بالا گرفت . چون بالاي برجك بود و دستش به خدا نزديك تر و تو انگار كن كه ما پشت ، پشت زمين قايم بوديم . روايت اين خاطره تنها از بابت آن بود كه بنويسم هركسي دهانش يك بويي دارد و يك گيرايي . حالا هم نوشتم كه دعايش كنم كه دعايش در حق ما گرفت و آن شد كه مدتي دربدر بودم اما با كتاب و كتاب خواني و كتابخانه و كتاب خوان دم خور. يادش بخيرباد .

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 20:27  توسط   |