من هم خسته شده ام بس که ریخت نحس این قاضی مر تضوی را در روزنامه ها دیده ام ، بس که ازبی عدالتی
او شنیده ام و از دستم کاری بر نمی آید تا بتوانم انجام دهم و آن اینکه در یک نظر خواهی اینترنتی نام کثیف
او را در در لیست منفورترین چیزهای روی زمین { که او آدم نیست } وارد کنم و بنشینم به انتظار اینکه
روزی هم او راهی را برود که دیگران رفتند وما نیز خواهیم رفت .
من نمی خواهم بگویم که تو را درک میکنم که من نمی فهمم گوشه ای از ستمی را که بر تو و دوستانت گذشت
است راولی در مورد پشیمانی و سایر موارد در وبلاگ یا به قول خوش { وب لاگ} نبوی خواندم و به تو هم
میگویم که ما تو را قبول داریم . تو نیاز به کمی راه رفتن در پارک مقابل خانه تان داری و کمی سلام وعلیک
کردن با تمامی کسانی که تو را می شناسند ، زمین ایران زیر پاهای توست وتو می دانی که هنوز مرتضوی
در اتاقش دنبال تو میگردد تا بتواند باز تو را به علتی دیگر در گوشه ای دیگر گیر بیاورد و تو میتوانی بروی
در خانه ات و اگر فرزندی داری در آغوشش بگیری { همسرت را فراموش نکنی } و بدانی که مردم تو را
قبول دارند وهمسرت میتواند از تو دفاع کند ودر خیابان با هرکسی از هر دری حرف بزند و از تو دفاع کند
وتنهاچیزی که در این میان میماند آن است که شب مرتضوی برود خانه اش و غر فرندش را بشنود که چرا
همکلاسهایش او را داخل به آدم حساب نمیکنند و زنش نمی تواند با هرکسی از هر دری حرف بزند و تنها
احترامشان توسط بزرگان رعایت میشود و آنهم برای رعایت مصلحتی است و مرتضوی میداند که فردا
صبح باید نامه ای را باز کند و اخفش وار باید هر آنچه را نمی داند انجام دهد و آخر کار تنش بلرزد که
فردا صبح چه خواهد شد و چه بر سر او خواهد آمد .
