اين ستايش دارد كه آدمي بيايد واز روابط خصوصيش بنويسد حالا چه در حالت پنهان و ناشناسش چه مانند كسي مثل حسين در خشان يا اين وبلاگ استفراغ .
نوشتن اينگونه خاطرات مثل خاراندن جاي يك زخم قديمي است كه آدم را از خاراندنش كيفور ميكند . خوره روح آدمي، كه نميشود براي كسي بگويي كه واكنشي درست نشان بدهد . مثل خواندن بوف كور هدايت و يا جسد هاي
_ شيشه اي مسعود كيميايي و يا شازده احتجاب مرحوم هوشنگ گلشيري .
خاطراتي كه براي مدت كوتاهي خمارت ميكند و ميروي تا كيفور شدن و لرزشي كه هيجانات داخلي ادمي را خالي ميكند .
ميروي تا دورهاي دورتا هيبتي مات ازپشت پنجره اي كه باران دريك بعد از ظهر دل انگيز بهاري بر آن مي بارد . ميروي تا خواهش ، تا دريغ و درد ، تا خود شدن ، تا يك دور باطل .
چه خيال ساده اي آدمي را در بر ميگيرد .
عاشق كه مي شوي
خرس هاي سفيد قاره قطب جنوب آبي ند و
ماهي قرمز تنگ بلور سفره عيد مادربزرگ .
ابرهاي آبي ، مي بارند
گل عاشقي ، رُز هاي آبي اند و
آسمان واقعيت هم آبي .
باز هم چه خيال ساده اي
ازآسمان واقعيت كه بيفتي و
رنگ خيا لت رنگي باشد
مي گويم
خوشبحالت اما
چرا رنگ شيشه هاي عينكت
آبي است .
