تبليغاتX
سردبیر دیپلم -

سردبیر دیپلم

ياد داشت هاي كسي كه نتوانست تا بالاتر از ديپلم بخواند


اين ستايش دارد كه آدمي بيايد واز روابط خصوصيش بنويسد حالا چه در حالت پنهان و ناشناسش چه مانند كسي مثل حسين در خشان يا اين وبلاگ استفراغ .

نوشتن اينگونه خاطرات مثل خاراندن جاي يك زخم قديمي است كه آدم را از خاراندنش كيفور ميكند .  خوره روح آدمي، كه نميشود براي كسي بگويي كه واكنشي درست نشان بدهد . مثل خواندن بوف كور هدايت و يا جسد هاي

_ شيشه اي مسعود كيميايي و يا شازده احتجاب مرحوم هوشنگ گلشيري . 

خاطراتي كه براي مدت كوتاهي خمارت ميكند و ميروي تا كيفور شدن  و لرزشي  كه هيجانات داخلي ادمي را خالي ميكند .

 ميروي تا دورهاي دورتا هيبتي مات ازپشت پنجره اي  كه باران دريك بعد از ظهر دل انگيز بهاري بر آن مي بارد . ميروي تا خواهش ، تا دريغ و درد ، تا خود شدن ، تا يك دور باطل .

چه خيال ساده اي  آدمي را در بر ميگيرد .

 

عاشق كه مي شوي

خرس هاي سفيد قاره قطب جنوب آبي ند و

ماهي قرمز تنگ بلور سفره عيد مادربزرگ .

 

ابرهاي آبي ، مي بارند

گل عاشقي ، رُز هاي آبي اند  و

آسمان واقعيت هم آبي .

 

باز هم چه خيال ساده اي

از‌آسمان واقعيت كه بيفتي و

رنگ خيا لت  رنگي باشد 

مي گويم

خوشبحالت اما

چرا رنگ شيشه هاي عينكت

آبي است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 19:52  توسط   |