امروز صبح را با دو ضد حال اساسي شروع كردم . از دركه واردمحل كارم شدم بدون منظور زني را كه جلويم ايستاده بود گفتم :مادرجان ببخشيد .كه برگشت و نگاهي به من كرد باآن چشمهاي وزغي و پوست سياهش كه ديگر طروات بوسيدني را از جواني نچشيده است . از در كه وارد شدم نرده ها را پشت سرم دوبار بدون منظور براي بسته شدن به طرف جلو هل دادم كه با عصبانيت به طوري كه لبهايش به حالت غنچه تا زير دماغش جمع شده بود گفت: قلفش كن . نگاهي به صورتش انداختم وبعد نرده ها را باز كردم و لبخندي به حالت خيط كردن روي صورتش آمد و من هم براي آن كه خيطش كنم در اصلي را قفل كردم . همكارم گفت چي ميگه گفتم : ...س ميگه ،ولش كن . بعد كه دررا باز كرديم آمد تو دربدر دنبال رئيس مي گشت وكسي نميدانست كه رئيس امروز تاخير دارد و مي گفتند كه الان مي ايد . ولي من ميدانستم كه دير مي آيد باز هم چيزي نگفتم :تا حالش ازاساس گرفته شود . آن جايي حاش گرفته شد كه بعد از يك ساعت از يكي از همكاران پرسيد :كه رئيس كي ميايد و همكارم پرسيد كه: رئيس كي مياد .گفتم : سه ساعت مرخصي داره . كه ديدم چشاش به من و سينه هاي بزرگش حسابي سفت شده وآمده بالا و خون ،خونش و مي خوره كه چرا چيزي نگفتم . فقط يك لبخند در پاسخ لبخند ساعت 7:20 اش بهش تحويل دادم .
دوميش اين بود كه نشسته بودم پشت ميزم كه يك دختري گفت آقا ميبخشيد . نگاهش نكردم و داشتم تند ، تند فقط مينوشتم .سرم و بالا نياوردم گفتم :بله . اين كارت من مشكل داره ،سرم وكه بالا آوردم توي چشاش چه موج نوري بود و موهاي خرماييش و ريخته بود از زير روسريش بيرون و عجب ادكلن شهوت اوري زده بود . كاري ندارم . كارش گيرتنها يك شماره بود ومنم بدون منظور پي كارش و گرفتم . حالا بيا و خوبي كن و كار مردم وراه بنداز . همه دارن نگاهت ميكنن و با خودشون ميگن كه اگر ما هم دختر بوديم كار مارو راه مي نداختي .
باز ضد حاش اونجاست كه طرف فكر كنه كه ما چون طره موهاي سياهش و ديديم و موج نوري كه در چشمانش بود داريم كارش را ، راه مياندازيم .
امروز روز ما نبود تا فردا.