اين هم شده است براي خودش حكايتي . پيشانيم كه پيشاني نيست. هر بلبلي كه از راه ميرسد يك خطي روي پيشاني ما يكي مي اندازد و رد ميشود و ميگذرد . پيشاني كه پيشاني نيست ، تخته سياه است و بس .
يكي گفت: چرا تو خودتي ، نگاش كردم گفت : چرا تو خودتي . چيزي بهش نگفتم ولي اونم فقط بلد بود بپرس چرا تو خودتي ، همين . يك قدم به طرفم بر نمي داشت تا كمكش عيان شود ، او فقط يك سراب بود .
امروز نمي دونم چرا سرم درد ميكرد .منگ ميزدم . شب قبلش با يكي از دوستام حرف گنجي رو ميزديم . صبح كه از خونه رفتم بيرون دو، سه نفر رو شبيه گنجي ميديم . شايد حضورش ، حضور حاضر غايب است و ما نمي دانيم . از كجا معلوم كه خداي گنجي به وسعت حضوري داده است و ما نمي دانيم . ما نيفيستش در اينيرنت ريخته است ودوست ما پيله ما دارد كه برايش بفرستم . خدا عالم است و بس .
به قول معروف : وقتي كه بدبختي مياد ، عطسه وگوز با هم مياد . سرمون درد ميكنه ، قلبمونم تير ميكشه . پيشاني كه نيست لامصب .