خيلي دلم ميخواست كسي بود تا اين دلهره ناگهاني كه در دلم ميريزد را بردارد وببرد جايي دور وبراي هميشه خالي كند . ترس كه سراغم مي آيد ، خودم را به شكلي كاملا" سگي گم ميكنم . ترس از دست دادن . خنده دارو
سوز دارش آنجاست كه به دست نياورده از دست بدهي . اين يكي ديگر خيلي زور دارد . جان شما .
مثل همين عيدي كه قرار است برايمان حواله كنند. بله درست فهميديد حواله . هنوز نيامده دوتا چك دارم و سيصد هزار توما نش را دستي بدهكارم . خيلي چيزهاي ديگر را بايد بخرم . پانصد تومنش پر . چيز ديگري تهش نمي ماند كه بخواهم برايش نقشه بريزم ، پس بي خيالش .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 20:16  توسط
|