تبليغاتX
سردبیر دیپلم - یادی از حافظ

يكم _ ما در همسايگي مان خانواده اي زندگي ميكنند كه ما از بچگي با هم بزرگ شديم . سه پسر دارد و دو دختر . درست مثل ما . پدرشان كه سال هاست با اين ها بودن را ترك گقته است و هرچند ماه يك بار به ديدنشان مي آيد . مدتي نظام خانوادگيشان در نبود پدر بر سر خانواده به هم خورده بود و آشوبي بر سرشان آوار شده بود. گذشته شيرينشان را پدر با وارد كردن زني ديگر در خانواده شان ، به دست باد داده بود . ديگر پدري كه خودش اخلاق اجتماعي را رعايت نميكند از فرزندانش چه انتظاري ميرود . با دوپسرش جورمان از همان بچگي با تمام دعواها و بگير و ببندهايش ، جور بود . كه حالا هر ازگاهي كه فرصت دبداري با اين همه مشغله دست ميدهد ، من يكي خوشجال ميشوم . درست مثل زمان كودكي . امروز پسر آخريه رو بعد از مدتهاي مديد ، ديدم . كه او ديد و صدايم زد . به طور كلي ورق زندگي در كتاب اين پسر از اين رو به آن رو شده است.كه او ديگرهمان پسري كه من مي شناختم نيست . او به طور كلي عوض شده است . يك نفر ديگر است . اصلا" نظر كرده ايست در وادي آدمهاي معمولي . آن پسري كه خانم بازيش اول تمام كارهايش بود و خوردن ودكاهاي روسي كه سگ را چپه ميكنند و سيگارش كه از سيگار جدا نميشد . او كجا و اين كجا . من كه ميگويم نظر كرده شده است . ازمسجد بيرون مي ايد ، نمازميخواند . آداب رفتاريش با مردم ،هيهات كه او ديگر هماني كه من ميشناختمش نيست . الغياث .

اينها را گفتم تا بگويم، امروزكه او را ديدم باز حس نوستالوژيكم بيدارشد . يادم مي‌آيد كه يك ار با هم از بازار به خانه بر ميگشتيم . ده ، دوازده ساله اي بيش نبوديم . او از من دو سالي كوچكتر است . يكي ازاين فالگيرها را ديديم كه با پرنده فال ميگيرند . فالي گرفتيم . پنج تومان.

در آمد كه :رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند _ چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند .

او حالا مي خواهد برود به كانادا . درس زبان انگليسي مي خواند از پايه . من از همين حالا كه ميدانم او ميخواهد برود ، ناراحتم . از ته دل ميگويم كه ناراحتم .

ميخواستم تا بدين وسيله يادي كرده باشم از حافظ .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |