تبليغاتX
سردبیر دیپلم - برای یک روز پربار

سردبیر دیپلم

ياد داشت هاي كسي كه نتوانست تا بالاتر از ديپلم بخواند


بگويم كه امروز بر تمام جمعه هاي سگي كه من دارم ، روز خوبي بود به خوبي تمام روزهايي كه گاهي به سراغم مي آيند . يك روز پر بار و به راستي هم كه پر بار . امروز به اتفاق برادرم رفتم به جمعه بازار كتاب . كتابب ها مثل سابق نبود كه نبود . كتاب هاي بهنود كه ريحته بود ند هميشه ، اين بار فقط حروفش را پيدا كردم . بازار سي دي هايش هم جمع شده بود و اثري از ان نبود كه نبود. شايد به اين خاطر كه بازار كتاب را تحت شعاع خودش قرار داده بود . يك چيز جالب كه دبدم اين بود كتاب هايي در مورد سرداران سپاه بود كه طرح روي جلدش مرا مشعوف ساخت . عجب طرحي . گرچه يك تقليد كور كورانه بود ولي همانند تمام كتاب هاي روزانه نويسي هاي اروپايي با طرحي و عكسي از موضوع مثل يازده سپتامبر طراحي شده بودند . يك كتاب هم  از احمد كسروي ديدم كه رفت در ليست خريد كتاب هاي آينده .  مدير مدرسه و جزيره خارك در يتيم خليج فارس لز آل احمد را خريديم و يك فرهنگ فارسي ازحسن عميد . دو جلدي به قيمت يازده هزار تومان و كتاب هاي آل احمد دوهزار وپانصد تومان . كتاب در خدمت و خيانت روشنفران جلال را چند روز پيش خريدم به دوهزار و دويست تومان كه در اين بازار امروز به پانصد تومن ديدم ، آنجايي عجله كردنم سوخت .

در حاشيه :

امروز دوبار با يك دختر خانونم  تريپ درست تصادف كردم . بار اول به يك باره عقب گرد كردم كه با سينه هاي هلوش اومد توي بغلم كه يك اخمي كرد كه زهرم آب شد . بار دوم  اون پاش و محكم گذاشت روي پام و يك نگاهيش كردم كه با اون چشماي ميشي رنگش گفت ببخشيد و ديگه نديدمش .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 18:58  توسط   |