يك چاه و دوچاله است ، اين جواني و ان هم در ايران امروز . جواني مانند يك فريب شيرين است كه از هر سرش به ان برسي جز پريشاني نميبيني . اين ها را كسي ميداند كه خود جواني است رسيده ازره و مبداء ناپديد . يك بارنوشته بودم كه ادمها باهمان سرعت كه به مقصدشان نزديك ميشوند ، از اصل مبداءشان دور ميشوند و اگر اين را بدانند با كمي تامل بيشتر گام بر ميدارند و جواني هم در اين چارچوب است در ايران . شتاب داري كه برسي به بيست واندي سال تا خودت ، خودت شوي و تازه كه مي رسي مي بيني { درست بعد از سربازي } در چه برهوتي گير ميكني و نميداني چه كني وشروع ميكني به دست و پا زدن براي بيرون رفتن از اين ورطه هلاك ولي فقط بيشتر پا ميزني و اين جواني است كه چاه است .
مي ماند بر نگارنده اين سطور دوچاله . چاله اول آنجا شكل ميگيرد كه بيكاري و نميداني رو به كجا ببري تا پايت در چاله گل الود نماند ولي همان است كه بود . اوضاع اقتصادي خراب و دست مزدها پائين و انگيزها كم و هيچ اميدي به آينده شغلي و همه عدم اطمينان .
فشار اجتماع از يك طرف وفشار خانواده به عنوان جامعه اي كوچكتر از طرفي ديگر .
دومينش ازدواج است كه برخواسته از همان چاله اولي است در شكل فجيع ترش و اوج اين شكيل گيري زماني است كه ازدواج ميكني وبعد بيكار ميشوي و همانند ستاره اي درخشان از اسمان جواني ميشوي آويزان .
جايگاه اين چاله و دوچاله درحالتي تغيير ميكند كه اول ازدواج كني بعد بيكاري باشي ، يا ج.ان باشي و مي توان اين رديف را در هرسه حالت ممكنه قرار داد .
