داشتم سر كار تلاشم را مي كردم تا روز را شب كنم كه چشمم افتاد به يك خانوم خوش تيپ و خوشگل و ديدم كه عجيب چهرش برام آشنا بود . شرو كردم به فكر كردن . يعني اون من رو وادار كرد به فكر كردن به صورت ناخودآگاه . خداي من اونو كجا ديدمش . چقدر آشنا ست اين چشماش . اين رنگ موهاش كه عجيب وسط اون موها چشماش مي درخشيد . خداي من ..خداي من . اشتباه وارد كردم ليست رو . آقاي .... اگه ميشه اين شماره رو حذف كنيد . خداي من . باز اشتباه زدم . خداي من . اونو كجا ديدمش . چقدر اشناست . راه رفتنش از پشت سر ... باسن خوش حالتش .. خداي من ..خداي من . .. يادم نيومد كه نيومد و من سه چهار بار وسط كار اشتباه كردم و باز التماس كه آقاي ... . يادم رفته بود تا اينكه ظهر كه خواستم بيام بيرون پام گرفت به نرده هاي لب در و خوردم به آقايي كه داشت انگار رژه ميرفت كه يادم اومد من اون خانوم رو چندسال پيش توي كتاب خونه ديدمش . وقتي كه داشتم از كتاب خونه مي اومدم بيرون توي پله ها رفته بوديم توي هم و.... نگاهش كه ترسيدم و گفتم ببخشيد و معذرت مي خوام . خم شدم و كتابم رو بررداشتم و كلاسورش رو دادم به دستش . چه پوست سفيدي داشت و چه قدر لطيف ... .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 20:12  توسط
|
