امروز بود يا ديروز يادم نمي آيد . اما يك چيزي جلوي چشمانم مي رفت و مي امد . نمي ديدمش اما حسش مي كردم و مي دانستم كه دور و بر من است . جلوي چشمانم مات ميزد . يعني يك لحظه دورو برم را ميديم و يك لحظه نمي ديدمش . عصبي شده بود . اذيتم ميكرد . يعني ميخواهي و نمي تواني . يك ياد، بود، و آن موقع شايد يك ياد بود ، بود كه داشت انجام مي شد و من نمي ديدمش و نمي فهميدمش . نوشته اي براي يك آدم غائب داشتم مي نوشتم و نوشتنم ادامه داشت و سايه اش در رفت و آمد بود . داشتم مي نوشتم كه : حضورت برايم حاضر غائب است و ميدانم كه كنارم نشسته اي وداري باان چشمهايت نگاهم ميكني و احساس مرا داري درك مي كني پس چرا خودت را نشان نمي دهي . تو كه ميداني من واله و شيداي تو شدام . خيلي ساده . بعد از همان شبي كه خوابيدم و به خواب ديدمت كه مثل سايه اي سنگين و لنگين داري لنگر مي اندازي و مي روي .
تلو تلو مي خوردي . باز لب پر خورده بودي و نمي ديدي و مي ديدي . بودي و نبودي . گفتم باز با اون لكاته بحثت شده كه الان اينجايي از زير چشات نگام كردي و باز راه تو گرفتي ورفتي . گفتم :آقا عزيز دنبالته بود واسه همون ماجراي لكاته و باز فقط نگام كردي . گفتم عزيز .... و بعدش ديگه نديدمت . فقط نگاهت يادم مونده و چشات .
حالا بعد از اون شب و حالا نميدونم چرا سايه لكاتش جلوي چشمامه . حالام ، حالا .