.... وباز سالی دیگر وپیر شدن ما ، انچه می رود وبه جوی نمی آید . چشم بر هم
زدیم و از 19 سالگی که جوش گذر زمان را می زنم اکنوک به سرعت باد بودنش پی برده ام
تنها افسو س آن زمانهایی را میخورم که بیهوده مثل تمام زمانهایی را که نیامده اند میخورم .
... شنبه چون جمعه ، پار چون پیرار ...
دیگر نمی دانم دلخوشی من یا ما هایی که مثل منند به چیست ؟
من به نوبه خودم هیچگونه هدفی برای آینده ام ندارم و تنها به خاطر این به سر کار می روم
که مدیون پدر بودن و خرجی از پدر گرفتن زور دارد ، زورش به جهنم ، غرغرش سخت است ،
و الا کدام آدم عاقلی به سن من امروز نیروی خدماتی یم شرکت دولتی میشود .
بگذریم .
سال خوب و خوشی را برای تمام دوستانم و آنهایی را که وبشان را هروز میخوانم
لیلای لیلی ، نوشیو وجه هایش ، زهرا ، حسین درخشان ، لندنی ، آبنوس ، ابراهیم نبوی
و تمام آنهایی را که گمنام در جهت ارتقاء آزادی بیان در ایران در تلاشند دارم .
