گرما بي داد ميكند و آفتاب مي بارد و زمين نوراني است . كف آسفالت ها چشم را ميزند و سرم گيج ميرود .
اتوبوس هم كه به موقع نمي آيد . با تاخير آمد .سي وپنج دقيقه آن هم . ده وپانزده دقيقه آنجا بود كه ديدم گرما امروز خيلي ها را از صرافت كتب خواندن انداخته است و كمي امروز خلوت است . دو سه نفرشان از آن فروشنده ها كتاب هاي مورد علاقه من را دارند . امروز از پاريز تا پاريس محمد ابراهيم باستاني پاريزي را گرفتم براي خواندن . چاپ پنجاه و هفتش را . همان اول كار نوشتنش كه مرا گرفته است . بيست صفحه اش را خواندم . گشتم و كتاب هاي خوب را ديدم و افسوس نداشتن وقت براي خواندن همه اش را هم خوردم . بازار را كه دور زدم ، رفتم از يك دكه مطبوعاتي ( سابق كه بعد از مهاجراني همه شان دارند دوباره مي شوند سيگار فروشي دو نخ kent خريدم و شروع كردم به دود كردن . دومي را با آتيش اولي روشن كردم و به اخرش كه رسيدم چشمم آفتاد به يك چاله آب كم عمق و آنجا داغي كفشم را احساس كردم و كف پايم را . و پاها در آب ( كف كفش ) . خيره شده بودم به سايه ام كه روي زمين افتاده بود، به سرم زد كه خورشيد را نگاه كنم كه كردم و سرم گيج زد و آمده كه بيايم به طرف خانه ، ديدم نميشود كه نمي شود . سرم از آن نگاه كردن به خورشيد گيج مي رود به ناچار داخل يك سوپر شدم و گفتم كه كوكا داريد ، تگرگي . دوتا با هم انداختم بالا و امدم تا الان كه اينها را براي شما نوشتم .