به شكل گناه كه در ميايد ديگر نمي شود گذشت كه وسوسه انگيز ترين شكل اشتياق است و ما هم آدميم و آدم . مگر پيامبرمان گناه نكرد كه امروز من و شما اينجاييم و به شكل اول آدميم . يعني آدمها همه پيغمبر زاده اند . ما آدميم . پس چرا با هم مي جنگيم .به هم روا نداريم دوستي را . خيال اول آدميت ، شكل اول ادميت . چه خوش رنگ مي شد زماني كه تنها يك رنگ مي بوديم . همه سفيد . همه سياه . همه سرخ و همه زرد . پس اشكال كار در كجاست ؟ خدواند كه بدون شيطان نمي توانست خدايي كند وقتي كه تو داري راهت را درست مي روي بدون آنكه به جستجوي رنگي در معبر ها و كوچه بروي ، بدون آنكه خودت بخواهي و به دنبال حرف جديدي باشي تا خدا را به جستجو بنشيني و آنگاه ... . پس از همه زمانها شكل يك فكر تازه اي در كجا ميبست كه تو آدم باشي يا دنبال آدم بودن باشي تا شكل اولت باشي . آدم .
درست به شكل يك گناه جلوه كرده است ، خيال رسيدن و وصال . مگر ميشود كه در كوچه راه بروي و چشمانت به جاي اينكه با ديدن هر چيزي و هر حركتي ياد خدا بيفتد و تو نشسته اي به نگاه كردن به سينه هاي آويزان دختركي كه زير مانتوي چسبناك نازكش تنها دنبال يافتن گاهي لقمه اي نان است آرام و بدون سر وصدا . دستانت به جستجوي كدام ريشه گياهان زمين را ميكاود وقتي كه تبرزين كرده اي و يراق شكستن دلي هستي كه تو او را نميبيني و او تو را ميبيند . درست شكل گناه را بسته و شكافش را هم آورده ي كه تو آخر آدمي و خدا اگر نميخواست كه تو گناه كني ، خوبي را معنا نمي داد . شكل همان يك رنگي . همه سياه . همه سفيد . همه سرخ و زرد . خودم را وسط اين گفتار گم كرده ام . درست شكل يك وسوسه كه نميداند در دل بنشيند يا در سر . خودم را گم كرده ام ، وسط اين همه آدم كه ميآيند و مي روند و سرگرم خويشند و در خويشند و بي خويشند نه به اشتياق و شاد باش كه به غم و اندوه .
خودم را گم كرده ام . كسي ميگفت تو يك اسب سياه داري كه دارد مي رود و وعده به همان قرار هميشگي است كه تو خود ميداني . خودت را پيدا كن و بعد بيا . او منتظر توست . گفتم پير : درد من همين گم بودن است ، هم من و هم اسب من . در خويش ، در خويش . به جستجو در خويش باش . اين را پير گفت و رفت . خدا در دل حلول ميكند و مينشيند و اگر برود از سرت . چشمان دلت راباز كن تا كه جان بيني و آنچه ناديدني است بيني .