همچو تو لب شكر تنگ دهان بسيار است نه كه غير از تو جوان نيست جوان بسيار است .*
اين بيت از چه كسي است را نمي دانم و فقط مي دانم كه يك بار اين شعر را به صورت دكلمه از نواري با صداي داريوش در زمان دبيرستان گوش كردم و بعد رفت ... تا امروز كه ضبط را كه زدم همين شروع كرد به خواندن . با خودم گفتم باز هركي هست توي خانه ما دچار دل مشغولي هاي عشقي شده است . كه سر تا پايش همه هيچ در هيچ و هر كه در اين راه ناله مي كند فقط يك دروغ گو است و نشان به همان نشاني كه تمام دفاتر عشق بازان و شهوت پرستان پر است از اه و ناله هاي دروغيني كه سر وتهش به يك من پياز گنديده هم نمي ارزد .
اما از آنجايي كه دست روزگار بر سر همه گان دستي مي كشد بر سر ماهم دستي كوبيد و به خواب شديم .
تا آب شدم ، سراب ديدم خود را دريا گشتم ، حباب ديدم خود را
آگاه شدم غفلت خود را ديدم بيدار شدم به خواب ديدم خودرا . **
اما چه مي شود كه دنيا بالا و پاييني بسيار دارد و بسيار آويخته بر اين دار روزگار، روزگار را ميگذرانند تا هميشه هاي هميشه بگذرد .اما نمي شود همه چيز را گفت و نوشت اما براي دوستي يك بار نوشتم كه :
گفتگو آئيين دوريشي نبود ورنه با تو ماجراها داشتيم .***
· شعر به نظرم از معيني كرمانشاهي
· ** منسوب به ابو سعيد الاخير
· *** از حافظ
& منظور ام از عشق ، عشق هاي زميني است و الي ماشالله ...... .
