ديشب شبكه دوم سيما فيلم شب بيست و نهم را گذاشت از هجده سال پيش . با همان فضاها و معماريهاي كوچه و بازارهاي فيلم هاي آن زمان . فيلم و بافتش آدم راياد داش آكل مسعود كيميايي مياندازد . راه رفتن و دمغ بودنش هم ادم را به ياد ناصر ملك مطيعي مي اندازد. لوطي گري و داش بودن حسين گيل قبل از آنكه معرف يك جامعه مذهبي و باخدا باشد آدم را هب ياد مياندازد كه طمع عرق خوردن در صحنه درگيري بهروز وثوق در فيلم داشاكل بر سراقدس چه طعمي دارد و چه اوازي دارد اين جمال وفايي كه مي خواند تيروم ، تيروم آخ جون / ميخام برم آخ جون .... . و همه چيز شكل ده سال قبل از ساخت فيلم است . يعني قبل از انقلاب . انگار يك چيزي آن وسطها مانده است كه تا امروز كشش پيدا كرده است و هنوزهم هستند انهايي كه مي خواهند كلاه شاپويي بيندازند و دستمال گردن داشته باشند .
اين تا اينجا .
اما پريشب زد و بعد از مدتها و حالا كه بيست و هشت سال از سال پنجاه و هفت ميگذرد ، فيلم عروس فراري را گرفتم براي نگاه كردن با بازي به طور نسبي خوب امين حيايي . همان كششي كه گفتم در كجا مانده است ، اينجا هم بود و همسفر با بازي بهروز وثوق وگوگوش را باز آفريني اسلامي كرده بودند . كه به حكم شريعت اسلامي به جاي موتور جيپ را گداشته بودند براي مراعات داستان محرم ونامحرم . و دختر به جاي يك پيراهن نازك گل منگلي كه بدنش نمايان باشد يك مانتوي چسب به تنش بود و امين حيايي هم بهروز نماز خوان و مومن بود .اما مدرن . واين داستان شخصيتهاست كه فاصله ايجاد ميكند بين دو فيلم و دو كتاب و الا تكرار مكرارت است فيلمها و داستانها . حالا اگر كسي توانست بگويد كه چه چيزي ان قديمها جامانده است كه هنوزهم ادمهاي مدرن و شخصيتهاي مدرن ، به نوعي باز آفريني همان قديم خويشند و رجوع ميكنند به اصل خويش كه مولانا هم گفته بود.