تلوزیون هم هیچ چیزی برای نشان دادن ندارد و ندارد .و این چرخ یسیار گردنده تر از آن است
که امیدی بدان باشد. همه اش عزا داری و عزا داری . اما آنها آیا نمی دانند که ما عزا دار
نسل سوخته خو یشیم که هیچ امیدی برای فردای مان نیست .
درست نسل سوخته ؛ آنهم وسط این بیابان بی آب و علفی که تا چشم کار میکند سراب
است و سراب . سر سیستم سلامت که ما را ازاین علافی به تمام عیار در می آورد والا
باید مزار امروزم را روشن می کردم با بی حوصله گی تمام ؛ یک شمع .
هر روز برایم که بیهوده میگذرد با خودم می گویم چاله ای باید کند بر این اوقات نهفته در دل
زمان و سنگی گذاشت به نشان داغی که بر جان میماند . هر لحظه اش که از دستم می رود
افسوس به دست نیامده ها و از دست داده ها را میخورم و نه غوطه ور می شوم در شادی
به دست آمدها .
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم فروردین 1384ساعت 11:3  توسط
|