يك پنج شنبه ديگر امدو مست و سرخوش از آنم كه روزي رفت تا روزي ديگر بيايد كه شايد بردرد بر پشت ، پشت ستان اين آينده نامعلوم ، آويزان از درواره جواني.
ديروز كه خواندم صلاحي رفته است سوي حق ، حسابي حالم گرفته شده وآخرشب كه برادرم آمد خانه و بهش گفتم فقط مانده بود كه بق كندو بعدش هم بزند زير گريه انگار .منتظر هرخبري بود بجز اين و اولين چيزي رو هم كه گفت : سكته كرده ؟ مونده بودم كه از كجا فهميده .
ديروز كه خواندم صلاحي رفته است سوي حق ، حسابي حالم گرفته شده وآخرشب كه برادرم آمد خانه و بهش گفتم فقط مانده بود كه بق كندو بعدش هم بزند زير گريه انگار .منتظر هرخبري بود بجز اين و اولين چيزي رو هم كه گفت : سكته كرده ؟ مونده بودم كه از كجا فهميده .
ديگر اينكه خدا نكنه آدم درمونده كسي بشه . طرف دوست بنده كه چپ و راست ارادت به سيدها رو جار ميزنه و ما هم كه ساداتيم و العجب كه هنوز خودم باورم نمي شود و مي تواند بيايد اين سيستم ما رو درست كنه اما نمياد ، والا .
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 23:26  توسط
|
