دیوان عماد خراسانی را نشستم به خواندن و آن هم دیشب و چه شبی هم . سیزده آبان . تفالی که زدم آمد از عشق گفتن و برگزیدن یار و تنها نماندن .همه سوز واست فراق و گداختن از جور هایبسیار یارو گاه نصایحی در مورد دنیا ودنیا داری .یکی از اشعارش مو نمی زند با یکی از اشعار خیام و خیام وار می نالد در آن شعر .
بگذریم . شعر دومش را که خواندم ، کمی خندیدم . برادرم مرا با کمی حیرت نگاه کرد که یعنی چه ؟ من به آن جا خندیدم که عماد(جان) می گوید:
نازکدلیم و حادثه در جستجوی ما
سنگ است قطره ای که چکد بر سبوی ما .
به نگاهش پاسخ دادم که :
خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است
کارم از گریه گذشت است بدان می خندم .
من از روزی افتادم دنبال عماد که آن بیتش را شنیدم که می گفت :
عهد کرده بودم با خود تا که دگر
می ننوشم به جز از امشب و فردا شب و شب های دگر .
و من افتادم دنبال عماد . البته این آشنایی با آن شعر مشهدیش به اسم یرگه آغاز شده بود که استاد شجریان به استادی تمام آن را می خواند به خصوص با آن سه تار که ناب است وسنگین وجانانه . کسی نمیداند که اون سه تار رو کی میزنه ؟ اگر کسی به من بگه کلی ممنونش می شم .