توی ترافیک بی فکری مانده ام و هیچ چیزی برای فکر کرن و درموردش نوشتن ندارم.خب نداشتن همین موضوع خودش یک موضوع فلسفی می شود برای نوشتن که اگر پیش را بگیری به جاهایی میرسی از بیخ و بن خطرناک . یادم باشد که الفبای فلسفه را چند روز دیگر بخرم که به خودم کی تکان بدهم .
دیگر اینکه کتاب ته بساط سعیدی سیرجانی را شروع کردم به خواندن . مقاله اولش آسید ابول خواندنی است . شبیه همان داستانی است که میگویند رضا خان یکی از دوستانش را در حال زغال فروشی میبیند . دستش را میگیرد و میبردش تهران و می سپارد که کاری خوب به او بدهند . سال بعد که از انجا می گذرد می بیند که رفیقش دوباره دارد زغال می فروشد . داستان را پی می گیرد ، می بیند که هر کاری را که به او داده اند نتوانست است که انجام دهد . به یکی از مسئولان می گوید چرا کارش را رها کرده است و طرف هم جواب میدهد ه جناب هر کاری داده ایم نتوانست انجام دهد . رضا خان می گوید من که نگفتم که به او یک کار فنی بدهید گفتم وکالتی و ریاستی بدهید . خلاصه مقاله آسید ابولش این است که در ایران ما کار را به کاردان نداده اند و کار خراب است و شکوه و شکایت .
در موردهمین انتخابات شوراها ( خبرگان که در حال حاضر بی خیالش ) باید بگم که این جوریکه دارد پیش میرود بادی موافق به کشتی اصلاح طلبان نمیوزد .
دیشب در هنگام سخنرانی آقای خامنه ای با دانشجویان دانشگاه سمنان یک چیز توجه مرا جلب کرد و آن این بود که دو سه تا مدیوم شات از دختران بد حجابی که زیر ابشان در همین نظام خورده است نشان داده شد تا تلوزیون بگوید که همگان با رهبری موافقند و رهبری نیز هم . و این دومین باری است که این تریپ جوانان را نشان میدهد بعد از انتخابات ریاست جمهوری .
+ نوشته شده در ساعت   توسط
|