تبليغاتX
سردبیر دیپلم - یک نامه

سردبیر دیپلم

ياد داشت هاي كسي كه نتوانست تا بالاتر از ديپلم بخواند


نازنین دور از خودم . هوای صبحدمان شیری رنگ است و تو نیستی تا ببینی که من چگونه عاشقانه گام میزنم بر سنگ فرشهای طلایی راهی که می گذرد از انجایی که تو گذشتی . کمی دلم تنگ است وحسابی حال و هوای پیاده روی برم داشته است و برده است مرا تا آن پیاده رویی که دو طرفش درخت بود ودرخت و من و تو .

می خواهم فردا بیادت یک سیگار روشن کنم و پیاده بزنم به همان سنگ فرش خودمان و آوازی از شجریان یا پروین برایت بخوانم . دلم حسابی تنگ است و دلم حسابی پراست از دست تمام آدمهایی که می شناسیشان . همان ها که من و تو را بسیار آزار داده اند تا که چه ؟ هیچ . خودشان را در جهنم اعمالشان غرق کنند . می خواهم سیگارم را با همان فندک نقره ایت روشن کنم اما حیف که بنزنینش تمام شده است . می بینی . من هنوز عاشقم ، تنها ترین عاشق عصر آهن در دوران مدرن و تکنولوژی . تمام خیابان ها با تمام آدم هایش مرا به یاد تو میاندازند . با تمام هرچه که درآن است. تمام ماشینها با تمام آدمهای داخلش ، با تمام دختران سینه درشتی که مانتوهای چسبشان خبر از عالم  بلوغ شان و هنگامه سرمستیشان می دهد .تمام خیابان ها . درست فهمیدی . در دوران مدرن که آدمها بدون ماشین هایشان و ماشین هایشان بدون بنزین هیچ نیستند ، من یاد تو هستم . تمام خیابان ها پراز دود ماشین هاست و من عاشق توام و عاشق تمام ماشینهایی که موتورشان بد کار می کند و بنزینشان بد می سوزد و مرا به یاد تو می اندازد . یاد تو با ان فندکت که امروز بنزینش تمام شده است و هنوز جعبه اش راهم دارم . درست فردا صبح ، ساعت 30/6 اولین سیگارم را روشن میکنم و بعد می روم پیاده روی و کام های اساسی به دو منظور و دو یادگار میگیرم و دودش را غلنج میکنم در هوا و نگاه میکنم به آخرین ذره دودی که در هوا گم میشود و بعد خودم گم می شوم درآبی آسمانی که نقش خیال تو را در ذهنم حک کرده است .   

خیالات به چشمم چو همدم نشیند    

 چو عکس اندر آیینه یکدم نشیند

دلم درسیه خانه چشم شوخت     

 چو مسکین که بر خان حاتم نشیند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 20:8  توسط   |