تبليغاتX
سردبیر دیپلم - وقتی که من عاشق یک روسپی می شوم یا یادداشتی برای کوتاهی کردن من وقتی که دختری روسپی می شود .

سردبیر دیپلم

ياد داشت هاي كسي كه نتوانست تا بالاتر از ديپلم بخواند


 

 وقتی که من عاشق یک روسپی میشوم یا همان جنده یا لفظ کودکانه اش که می شود یک پری برای تمام مردها یا لفظ اقتصادیش : فقر و فحشا . این یک اعتراف نامه شاید باشد یا یک  یادداشت برای آنکه دوستش داشتم و از دستم پرید و رفت یا بهتر انکه بُرش زدند و رفت . درست تقصیر من بود . به تمام و کمال . دست خودم هم نبود ، اما باز من مقصرم و تمام گذشتگان و رفتگان در این خاک . آنها هم مقصرند . می شود مثلن سید ظیاءالدین طباطبایی را هم نام برد .یا آن سیاستمدار امریکایی که کودتای بیست و هشتم مرداد سال سی و دو را به راه انداخت .یا همین اصغرزاده وعبدی و تمام دانشجویان پیرو خط امامی را که ان سفارت کذایی را اشغال کردند و 432 روز دیپلماتهای آمریکایی را باز داشت کردند . یا حتی همین کمال تبریزی که از آن واقعه فیلم برداری کرد و در تمام دنیا آن را حماسه ای ساخت ، حماسه ای که از پسش حماسه ای هشت ساله آفریده شد و حسین فهمیده خودش را زیر تانک برد تا یک پل یا یک خاک ریز فتح نشود . تمام این ها ممکن است دخیل باشد در این امر ، اما آمر این امر خواسته و ناخواسته بخشی را شامل حال من می شود .من در متن هستم .پس این واکاویی یک پروسه است . من متدین هستم . دین دارم . اسلام . خدا را قبول دارم . نماز می خوانم و روزه ام را هم می گیرم ، درست ونادرستش را نمی دانم .پس ظاهر قضیه ام درست است و الله و اعلم  و بالذات الامور و خداوند آگاه است به امری که انجام می گیرد . بعد از آن هشت سال کذایی که جنگ بود یا دفاع مقدس که در هردو صورت بازنده کسی است که تلفات جانی و اقتصادیش بالا باشد ، کودکیم رقم خورد و آهسته ، اهسته وارد دوران نوجوانی می شدم . دوران بلوغ جنسی و یواش یواش از خیلی چیزها خوشم می آمد . دورانی که همه چیز یا سیاه بود یا خاکستری . دورانی که سیاهی حرف اول واخر رنگ ها را برای همه چیز می زد .این دوران پس از آن هشت سالیست که تنها خرابی درخرابی داشت وبس .  .سال های دختران ، تنها چشم .  سال های دختران بی مو . سال های دوست داشتن و دوست داشته شدن به خاطر قشنگی ممنوع . سال های اولین نگاه ، اولین گناه  .سال هایی که به خاطر حسین بن علی محکم تر بر سینه زدن ، شاید سبب تقربی شود و حشرو نشری در ان دنیا با خوبا داشتن . این ها همه و همه دست به دست هم داده بودند و سالیانی از عمر مرا تشکیل داده بودند . سال هایی که بسیاری از باورهایم شکل گرفت و شکستنش الان ، همین الان برایم مشکل است . برگ ، برگ دوران نوجوانی من پر شده است از باورهایی که امروز خیلی هایشان برایم شکسته شده اند و تنها افسوس گذراندن عمر در ان حالتها برایم باقی مانده است . همه آن برگ ها حاصل هدایت شدنی است که امروز همان هدایت کننده و یا کسی از جنس خودش قبول ندارد . خوب که نگاه می کنم می بینم ، افسوس که بی فایده فرسوده شدیم / وزداس سپهرسرنگون سوده شدیم  . و حالا خودم را مقصر میدانم به خاطر تمام آن باورها وعمل ها .

من هیچ قصد بدی نداشتم و نیت خیرم باعث شد که آن بلا سر ان دخترک بیاید . ما با هم بزرگ شده بودیم . از کودکی . از بازی کردن با هم تا حالا که نمی دانم کجاست وچه می کند. ما همسایه بودیم و همدیگر را هم دوست داشتیم و از دیدن هم لذت می بردیم و تحت هرشرایطی هرچند کوتاه نگاهی به هم می انداختیم . باد آن زمان بخیر که دنبال بهانه بودم تا دم خانه شان بروم و ببینمش . به هر بهانه ای . مثل گرفتن تخم مرغ یا نون یا انبری یا هر چیز دیگری . من دوستش داشتم اما برادرانه اورا برای فرداها می خواستم ، برای الان و بعدها که می آید . اما او مرا برای همان زمان می خواست . می خواست همه چیز از همان زمان شروع شود اما من خجالت می کشیدم ، از برادرش ، از مادرش ، از پدرش . خجالت یا ترس از اینکه گندش بالا بیاید و آبرویم برود . تحت هرشرایط و به هیچ وجه خارج ازآن دایره بسته دیدار پا  بیرون نگذاشتم و حتی هیچ نامه ای هم ننوشتم و تنها با نگاهم دوستش داشتم .با پرتاب کردن چوبش از لای درخت اختیار ازدست ندادم و عکس العملی نشان ندادم . تنها دوستش داشتم بی هیچ کم و کاستی . او را برای فرداها می خواستم . اما اشتباه یا همان تقصیر من از ان زمانی شروع شد که آمدند تا برش بزنند و من تنها به این اکتفا کردم که خودش انتخاب کند . کمی از گناهم کم می شود اما هنوز پابرجاست که پابرجاست . او رفت ، انتخابش اشتباه بود و رفت . بُرش زدند و پرید . تنها دلم به حال این میسوزد که نفهمید با چه کسی باید بپرد . با کسی پرید که یک دهم خودش آدم نیست ، اعتباری به آدم بودنش نیست . تریاکی است وبی سواد . البته تنها الان گندش درآمده است . یک چند باری که پرید با نگاهم با زبان بی زبانی رساندم که دارد اشتباه می کند ، بیرون رفتن و به خانه بردنش اشتباه است اما او تا گلو فرو رفته بود یا خود را به غرق شدن زده بود .سرمست بود و شاد و بی خیال از غم دنیا . گذشت و گذشت . بهار تا بهار و الان که پنج ، شش سالی است  از ان افتضاح انتخابش میگذرد ، خبرش دارم که یک باری هم که یک نفر درست وحسابی رفته بوده است خواستگاریش ، پسرک تمام تاریخ رابطه اش را به گوش پسرک رسانده است و طرف را بی خیال قضیه کرده است . تقصیر من بود که همان اول خودم را درگیرش نکردم تا بتوانم کاری کنم که گندش از همان محوطه خودمان بیرون نزند . اما این اشتباه من هم از همان اموزش ها و اعتقاداتی برخاسته است که در نوجوانی دیده ام . جایی که بهشتم تنها در چند شب احیاء و یکی ، دو روزتاسوعا و عاشورا با محکم تر برخود زدن به همان قصد تقرب شکل گرفته است .

اگر من با او دوست میشدم شاید الان کارش به اینجا نمی کشید که الان خبری از او نداشته باشم و بنویسم که :

رفتی ورفتن توآتش نهاد بر دل

ازکاروان چه ماند جز سایه ای به منزل .  

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 19:56  توسط   |