تبليغاتX
سردبیر دیپلم - برای یک خاطره از پول دوست بودن آدمها

این پول هم عجب بلایی است . آدم را به چه مراتبی که نمی رساند و از چه مراتبی که فرو نمی کشد .

من پدرم زمانی در همان اوائل جوانیش در یک قنادی کار می کرده است پشت پاچالش که دختر های امروزی هرجا که کار میکنند می گویند حسابدار فلان جا و بهمان جا هستند و الا همان پاچال داری بیش تر نیستند . بگذریم . صاحاب کار پدرم که خدایش بیامرزد اگر صلاح می داند ، زمانی که پدرم برایش کار می کرده است به عنوان روز مزد و آن هم در سال های دهه پنجاه روزی برای اینکه به پدرم عیدی سال نوش را ندهد و پدرم نداند که او چه قدر پول دارد و نتواند پدرم از او باز خواستی کند ، یک روز که وارد می شود و گونی های پول در دستش بوده است به پدرم می گوید ، آقا من میرم بالا شماهم بالا نیای و هرکی هم آمد بگو که من نیستم و وایستا تا صدات کنم .

خلاصه به خاطر پول بلایی سرش اومد که سر هیچ تنا بنده ایی نیاید . پدرم می گوید حرص دنیا را به چشمم دیدم که با آدم چه ها که نمی کند .

 پدرم می گوید یک ساعت شد ، یک ساعت ، دو ساعت شد و ظهر شد و واسه ناهار هرچی صداش کردم ، جوابی نیومد . یک ساعت بعدش که رفتم بالا دیدم چهار زانو نشسته و پیراهنش غرق خونه و سرش افتاده روی کیسه پولش و بلندش کردم وبردمش بیمارستان . جواب کمیسیون پزشکی که اومده بود ، دیدم که همون ساعت نه صبح درست ده دقیقه بعد از این که وارد مغازه شده بوده و یک راست رفته بوده بالا تموم کرده بودش .

 پول بلا روزگاری است که بر سر آدم میاورد . زنش را بیوه گذاشت وبچه هایش را یتیم و رفت که رفت . اگه همون موقع که وارد شده بود این حرف رو نزده بود ، شاید الان دامادی پسر و دختراش ونوه هاش رو هم میدید .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |