سوار برآذرخش درون ، تا نميدانم كجاها رفته ام و بازآمده ام به خود كه ازخود رفته ام و اين خود حديثي است بر تمام دگرگونيها و پيشامدها برمن كه خواسته و ناخواسته ، خوش ايد كه نكوست هرچه كه رسد از دوست .
درتمام اين نمي دانمها و ناكجاها ، تنها در خيال تو بوده ام ، حتي درآنجا كه به گناه آدم بودن كه خودآزموني است سخت ايستاده بودم در معبر چهارراه روزگاران و ميدانم وكه اگر خيال تو نبود، تنها خيال تو نميدانم الان دركجاها بسر ميبردم ، تنها . و در اين تمام ، ناتمام من ، همين مرا بس كه خيالت همه را راه گشاست و كليدي است برهردري .
دوسال است كه خوب و بد دارم مينويسم و تنها در اين خيالم كه با اين افكار كوچك و زميني گاهي گامي كوچك بردارم براي بازكردن دري بر مفر عقلي كه آدمي هميشه دراستانه دانستن و است وبس . پس ميبندم بردرتمام اين ناتمام برگ ، كه مسعود ومنصورم كه از اين همه با شماها بودن چه چيزها كه نياموخته ام و چه درها كه بر دريچه فكرم باز نشده است . دوستتان دارم ، ايمان بياوريد به اول تمام دوست داشتن ها .
