بعد از يك سرما خوردگي شديد كه ديرزو بعد از ظهر توي خونه افتادم امروز صبح كه پاشدم تا صبحانه بخورم فشار خونم زد پايين و از حال رفتم و به خودم كه اومد ديدم مادرم دارد گريه مي كند و خواهرم و برادرهايم مرا در بغلشان گرفته اند ودارند آب قندم مي دهند . در حالي كه از حال رفته بودم داشتم چيزهايي را ميديدم اما هرچه فكر ميكنم يادم نميايد كه نميايد . ولي انگار از آن دنيا برگشته باشي بر روي زمين همه چيز براي آدم يك تازگيي خاصي دارد . به اين فكر ميكنم كه مرگ چقدر نزديك است وقتي كه آدم ها در لحظه ها زندگي ميكنند و چه آستن از دست ميرود لحظهاي زندگي و چه آسان به دست ميايد مرگ . به قول سهراب سپهري :زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ پررشي اندازه عشق . الان تبم كم شده است و لرزشي هم ندارم . دو تا واكسن تقويت كننده زده ام و كمي سرحالم . ملالي نيست جز دوري دوستان .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 12:39  توسط
|
