تبليغاتX
سردبیر دیپلم - برای وقتی که زندگی چرا ارزش دارد

كمي نميدانم چرا سرم گيج مي رود . چه قدر زود به زندگي دل ميبندم وقتي كه ميبينم رنگ از روي مادرم مي رود كه چرا من رنگم مثل ميت ها سفيد شده است و از حال رفته ام . اصلن نمي شود كه نمي شود بهترين نوع مرگ را انتخاب كرد . چند وقت پيش نوشم كه دلم مي خواهد سرطان بگيرم و بميرم اما مي بينم نه حال نمي دهد . همان در جايش بهتر است . با هر كوفت ودرد و مرض ديگري كه هست آب مي شود وديگران را هم كه دوستت دارند را هم آب ميكني و جيبشان را هم خالي . اما در جا كه به سمت لقاء الله حركت كني به يك باره بعد از چهلمت خاك كار خودش را مي كند ورشته ها پاره مي شود . باور كنيد اگر ديروز رفه بودم ، رفته بودم و نمي دانستم كه چرا حتي آمده ام كه دارم مي روم ، فقط وقتي در بغل برادرم به هوش آمدم و دست هاي مادرم را روي صورتم ديدم و صورت سرخش را وچشمان پر اشكش را با خودم گفتم كه چه خوب شد كه نرفتم . اين تنها بهانه اي بود  براي باز گشتنم .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |