يك تابلو را مي گذارم پيش رويم و مي روم آنجا كه هيچ خيالي راه ندارد . بن بستي بكر و دست نخورده . بن بستي براي آنان كه تنها تر از سايه ها در خيابان زندگي به راه افتاده اند ونمي دانند كه در كجا خواهند نشست .
امروز مرا برد تا همان بن بست وقتي كه روي گوشي موبايلم به جاي شماره تلفن افتاد no number .
گفتم بله : و صداي دوستم علي آمد كه گفـــــــــــــــــــــــــــت:
دوست دارم مجيد جون .
امروز او مرا تا همان بست برد وبازآورد و نمي داند كه با من چه ها كه نكرد با آن تلفن زدنش . چه تصويرها كه در سرم بيدار نشده اند و مانند تابلوي اسباب كشي استاد بهزاد ريخته است به هم براي رفتن به آن بن بست .... مي خواهي بروي وپايي در گرو داري نه پيش مي روي و نه خيال نشستن مي گذاردت كه آرام باشي .
يك تابلو با تمام رنگ هاي آبي دنيا .
