تبليغاتX
سردبیر دیپلم - براي يك تابلو ...

سردبیر دیپلم

ياد داشت هاي كسي كه نتوانست تا بالاتر از ديپلم بخواند


يك تابلو را مي گذارم پيش رويم و مي روم آنجا كه هيچ خيالي راه ندارد . بن بستي بكر و دست نخورده . بن بستي براي آنان كه تنها تر از سايه ها در خيابان زندگي به راه افتاده اند ونمي دانند كه در كجا خواهند نشست .

امروز مرا برد تا همان بن بست وقتي كه روي گوشي موبايلم به جاي شماره تلفن افتاد no number  .

گفتم بله : و صداي دوستم علي آمد كه گفـــــــــــــــــــــــــــت: 

 دوست دارم مجيد جون .

امروز او مرا تا همان بست برد وبازآورد و نمي داند كه با من چه ها كه نكرد با آن تلفن زدنش . چه تصويرها كه در سرم بيدار نشده اند و مانند تابلوي اسباب كشي استاد بهزاد ريخته است به هم براي رفتن به آن بن بست .... مي خواهي بروي وپايي در گرو داري نه پيش مي روي و نه خيال نشستن مي گذاردت كه آرام باشي .

يك تابلو با تمام رنگ هاي آبي دنيا .

                                                  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 19:48  توسط   |