الان پيش قدم رنجه شما به اين صفحه داشتم با يكي از دوستان دركوچه مان درمورد همه چيز و هيچ چيز صبحت مي كرديم و از هر دري سخني . صحبت به اين جا كه رسيد هيچ چيز چيست ؟ باز دعواي فلسفي مان بالا گرفت كه هستي چيست ؟ كه يك عابر كه آدمي شوخ بود رد شد و گفت : خواهر هايده .
يارو كه رد شد و رفت ( طرف كارگرشب كار بود يك ظرف غذا هم دستش و بدو طرف كارخانه (شما بگو زندان نيمه باز) دوستم گفت: لمپن . هنوز دنبال هايده است و مهستي و سرخاب وسفيد آب كرده هاشون .
اين جا كه رسيد بهش گفتم : بابا جمهوري خواه .
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 22:23  توسط
|