گاهي اوقات دلم تنگ مي شود كه دومتر جاي ساكت گير بياورم و شروع كنم بنوشتن . مثل الان كه خيلي مطلب داشتم براي نوشتن اما از بس كه مجلس خانودگي و مباحث خانوادگي با آمدن برادرم وراهنمايي ها و داستانهاي هدايت شونده بلند بلند تعريف مي شود به هيچ وجه ياد داشت در فكرم مرتب نمي شود كه نمي شود . يك چيزي بود درمورد جنگ ايران و آمريكا و احتمالاتش كه ار مهاجراني خوانده بودم و مي خواستم بنويسمش . اما نشد كه نشد . مانده ام آنها كه دراپارتمان زندگي ميكنند ، چه مي كنند . آنها كه اعصابشان بهم مي ريزد درآپارتمان چه مي كنند . من كه مي روم در حياط و به ستاره هايم نگاه مي كنم .
نوشته بود كه ستاره هايم به شكل عدد دو و يك تير و كمان است . سه ستاره به رديف از شمال غربي به جنوب غربي است و سه ستاره هم از جنوب شرقي به طرف شمال شرقي انها را قطع مي كنند . خوشه پروين و ستاره قطبي هم كه پاي ثابت تماشاخانه ام هستند در شب هاي تابستان كه در حياط دراز مي كشم .
بهر حال . اين ياد داشتم هم ريده شد به اول و آخرش و نشد كه بنويسم . اما با اين حال باز هم نوشتم . اين مهم است .
