ارغوان شاخه هم خون جدا مانده زمن / اين چه رازي است كه هر سال بهار / با عزاي دل ما مي آيد .
اين شعر هوشنگ ابتهاج از كتاب ياد گار خون سرو است كه فكر ميكنم تقديم كرده بود به مرتض كيوان كه در سال هاي 1328 اعدام شدو بعد هم اين اواخر مرحوم شاهرخ مسكوب يك كتاب چاپ كرده بود . بهر حال اين را نوشتم چون امروز همه اش باهركسي از دوستانم صحبت از ابتهاج بود .
به قول يكي از دوستان اگر اينها را نشانه حساب كنيم ، خبري از ابتهاج در راه است . بلا ز او بدور باد كه بزرگي ار بزرگان است .
امروز هم طرح يك داستانم را ريختم با اسم دوپاچه خيس . به نظر خودم جالب است . يكي از همكارانم پيله كرده است كه بابا تو در حق خودت كم لطفي كرده اي و براي خودت كم گذاشته اي و الا آخر كه تو با استعدادي و حيف تو و ... خلاصه كلي (شايد) هنداونه داده است آنجايم . اما مي خواهم بگويم من همين كه الان هستم خودم ، خودم را رسانده ام . پياده رفتن تا مدرسه در رزير باران پائيزي براي آنكه بتوانم مجله بخرم و همين الان هم كتاب خريدن ويعي بر اين داشتن كه بروز باشم ، همه و همه را خودم دارم ميكنم . من با يك حقوق معمولي و كلي كرايه اتوبوس و تاكسي خيلي مردانگي ميكنم كه كم مي خورم و كم مي نوشم تا پول اينترنتم را بتوانم پس انداز كنم و ان لاين باشم .
آن موقع ان همكارم دم از چيزي ميزند كه هرچه كه شده است ، پدر ومادرش او را به آنجا رسانده اند . البته تلاش خودش هم موثر بوده است اما همان اطمينان خاطري كه پدر و مادر مي دهند براي ادامه راه مهم است .
من هم يك نسل سوخته نظام آمزشي هستم كه تا حالا يك بار هم كنكور نداده ام چرا كه پيش دانشگاهي نرفته ام چون آن زمان پدرم پولش را نداشت كه بدهد برايم . يا يك بار بهش گفتم مي خواهم در دانشگاه علمي كاربردي گرافيك بخوانم هزينه اش ترمي دويست هزار توامن است مي دهي . سرش را تكان داد كه نه ، ندارم .
اين ها را مي نويسم كه مادرم هي مي خواهد خودش را آبرو دار در بياورد كه يك زماني من نگويم ، من اين مي شدم به شرط اينكه خرجم مي كرديد . اين ها همه اش آينده نگري است براي رو سفيد بودن وبس .