حالي درون پرده بسي فتنه مي رود
تا آن زمان كه پرده برافتد چه ها رود .
دارد نم نم باران مي بارد و هوا بيشتر از آنكه زمستاني باشد ، بهاري است و آن هم سخت ابري . دارد مي بارد و بياد دوستانمان و دوستدارانمان مي بارد . هوا خوب است . و زمين دارد نفس مي كشد و هوا براي پياده روي فردا مناسب است . كوهها هم بجاي اينكه سفيد باشند ، سبزند . چمن ها در آمده است و نگاه كه مي كردم امروز ديدم خيلي وقت است كه كوه نرفته ام . و چه قدر اين دختر به رخم مي كشيد كه هر روز جمعه كوه مي رود .البته يك كمش خالي بندي بود . اصولن آدم خالي بندي است درست مثل نوشته هايش . بر عكس من . اگر نبود اسم سور رئاليست بر روي وبلاگي شايد زير سردبير ديپلم مينوشتم ياد داشت هاي يك رئاليست .
بهر حال الان بجاي آنكه برف ببارد دارد باران مي آيد وبا تمام خوبي هايي كه دارد ، معتقدم براي تابستان، هيهات دارد اين آب وهوا . بهار در زمستان ، مي شود روي ديگر سكه اش جهنم در تابستان . به قول حافظ كه مي فرمايد :
حالي درون پرده بسي فتنه مي رود
تا آن زمان كه پرده بر افتد چه ها رود .
ديگر اينكه بخش اخر كتاب ژان ژاك روسو را شروع كردم بخواندن و هشتاد صفحه آخرش هستم . در اين ميان خيلي دلم به حالش سوخت . چرا كه او فكر ميكرده است اروپا از حالت قرون وسطايش در آمده است اما هنوز همان حالت جهالت در مردم هميشه هست چرا كه درك هر آدمي نسبت به ديگري متفاوت است بخصوص در دين كه خيلي ها را درگير اين ور و ان ور دنيا كرده است و چشم براه كسي براي آمدن كه امروز گذشت و نيامد .