تبليغاتX
سردبیر دیپلم - یک شعر

سردبیر دیپلم

ياد داشت هاي كسي كه نتوانست تا بالاتر از ديپلم بخواند


اصلن حال وحوصله خواندن تمام نوشته ها ي وبلاگ ها را ندارم . كمي بي حوصله شده ام . نوشتنم دارد كمي لنگ مي زند و لنگ لنگان دارداين مسير را طي مي كند درعالم وبلاگستان . امروز اما هواي خوبي بود و دارد بيست وچهار ساعته باران مي بارد . خدا كند تا آخربهار هر روز همين جوري ببارد والا سرو كارمان با نگهبانان درهاي جهنم است از بي‌آبي وآتش آفتاب بر پيكر پير وجوان اين شهر و خيل مسافران بي شمار اين شهر كه  دوبرابر جمعيت ساكنش ادم ميايد و مي رود و در سه ماه مثل ملخ هاي مهاجم شهر را مي روبند ومي روند . البته خوش به حال بازاري جماعت مي شود اين وسط  و زندگيشان از همين راه مي گذرد البته در همين نوروز و تابستان .

 به قول سيد علي صالحي : دارد باران مي آيد / باران براي بي قراري دلهاي مادرانمان مي آيد . البته اگر درست نوشته باشم شعرش را . 

در دستانم

 كه خالي از تصوير توست

 هي دارم آواز باران مي خوانم

و نذر بادها مي كنم ياد تو را

و خيل كلماتي كه در ذهنم سر مي خورند

تا روي زبانم .

اينها آيه هاي استواري منند در راه .

حالا تمام بيل ها الم شده اند و

سرم بر بالاي تمامشان دعا مي خواند

اما دستان تو نيست ؟  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 18:59  توسط   |