اصلن حال وحوصله خواندن تمام نوشته ها ي وبلاگ ها را ندارم . كمي بي حوصله شده ام . نوشتنم دارد كمي لنگ مي زند و لنگ لنگان دارداين مسير را طي مي كند درعالم وبلاگستان . امروز اما هواي خوبي بود و دارد بيست وچهار ساعته باران مي بارد . خدا كند تا آخربهار هر روز همين جوري ببارد والا سرو كارمان با نگهبانان درهاي جهنم است از بيآبي وآتش آفتاب بر پيكر پير وجوان اين شهر و خيل مسافران بي شمار اين شهر كه دوبرابر جمعيت ساكنش ادم ميايد و مي رود و در سه ماه مثل ملخ هاي مهاجم شهر را مي روبند ومي روند . البته خوش به حال بازاري جماعت مي شود اين وسط و زندگيشان از همين راه مي گذرد البته در همين نوروز و تابستان .
به قول سيد علي صالحي : دارد باران مي آيد / باران براي بي قراري دلهاي مادرانمان مي آيد . البته اگر درست نوشته باشم شعرش را .
در دستانم
كه خالي از تصوير توست
هي دارم آواز باران مي خوانم
و نذر بادها مي كنم ياد تو را
و خيل كلماتي كه در ذهنم سر مي خورند
تا روي زبانم .
اينها آيه هاي استواري منند در راه .
حالا تمام بيل ها الم شده اند و
سرم بر بالاي تمامشان دعا مي خواند
اما دستان تو نيست ؟