تبليغاتX
سردبیر دیپلم - برف و خواب بد

سردبیر دیپلم

الان دارد حسابي برف مي بارد .  نه به آفتاب  صبح گاهي ونه به برف  بعد از ظهرش . از شانس بد صبح با خودم گفتم كه هوا خوب است و كاپشن نميخواهد . آمدم كه بيايم بيرون ديدم واي دارد چه برفي مي بارد . بهر حال ببارد ، بهتر كه دارد مي بارد . باز تابستان راحت تريم . شايد كار اين پرچم هاي است كه شركت آب زده است با اين عنوان كه : از دعا براي طلب باران غفلت نكنيم .  خدا كند از هردري كه مي بارد خوب خوبش ببارد .

صبح عجب خواب بدي ديدم . خواب ديدم كه كسي گفت كه مادرت مرده . ما هم مادرمان مسافرت و قرار است كه برگردد . خبرش را از ظهر داريم كه ساعت داوزده قرار است كه راه بيفتد . ساعت هفت شب است و هنوز نيامده بود . دلم به هزارجا رفت . به هزار جا زنگ زدم . هي با خودم ميگويم كه نكند خوابم به وقوع بپيوندد . جوش مي زدم . دايي ام آمد كه بعد از مادرم راه افتاده بود . مادرم نيامده بود . داشت گريه ام مي گرفت . مانده بودم كه كجا بروم ، كجا زنگ بزنم كه ، دينگ دينگ . مادرم هميشه همين جوري زنگ مي زند . آمد . اشكم در امد و رفتم در حياط زير برفها كه كسي نبيند و كسي هم نفهمد كه كسي هم نفهميد .

خدا هيچ خانه اي را بدون پدرو مادر نكند . آمين

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 20:8  توسط   |