الان دارد حسابي برف مي بارد . نه به آفتاب صبح گاهي ونه به برف بعد از ظهرش . از شانس بد صبح با خودم گفتم كه هوا خوب است و كاپشن نميخواهد . آمدم كه بيايم بيرون ديدم واي دارد چه برفي مي بارد . بهر حال ببارد ، بهتر كه دارد مي بارد . باز تابستان راحت تريم . شايد كار اين پرچم هاي است كه شركت آب زده است با اين عنوان كه : از دعا براي طلب باران غفلت نكنيم . خدا كند از هردري كه مي بارد خوب خوبش ببارد .
صبح عجب خواب بدي ديدم . خواب ديدم كه كسي گفت كه مادرت مرده . ما هم مادرمان مسافرت و قرار است كه برگردد . خبرش را از ظهر داريم كه ساعت داوزده قرار است كه راه بيفتد . ساعت هفت شب است و هنوز نيامده بود . دلم به هزارجا رفت . به هزار جا زنگ زدم . هي با خودم ميگويم كه نكند خوابم به وقوع بپيوندد . جوش مي زدم . دايي ام آمد كه بعد از مادرم راه افتاده بود . مادرم نيامده بود . داشت گريه ام مي گرفت . مانده بودم كه كجا بروم ، كجا زنگ بزنم كه ، دينگ دينگ . مادرم هميشه همين جوري زنگ مي زند . آمد . اشكم در امد و رفتم در حياط زير برفها كه كسي نبيند و كسي هم نفهمد كه كسي هم نفهميد .
خدا هيچ خانه اي را بدون پدرو مادر نكند . آمين