امروز سوار اون اتوبوس هاي قديمي بنز شدم كه دراش با لگد باز ميشن . اتوبوس هايي كه خاطرات دوران كودكي ونوجواني مان را تشكيل مي دهند . اتوبوس هايي با دورديف صندلي در عرض هم و چقدر آخر اين اتوبوس ها مي ايستادم و چشم چروني مي كردم و دختر بازي اما كونش رو نداشتم با يكيشون دوست بشم .خاك بر سرم . بيست و شش رو دارم رد مي كنم ، هنوز پسرم . خودم هم باورم نمي شود . بابا بي بخار . ياد اون اتوبوس ها بخير كه حالا خيلي هاشون ديگه نيستن . خيلي ز خاطره هاي ما هم نيستن ديگه . به قول راننده امشبي ك ديگه همه چيز داره يادش بخيري ميشه . جدن كه يادش بخير .
مدادي كه نوك ندارد
حالا چه تو سواد داشته باشي
چه كاغذ سفيد
حرف هايت دود مي شوند ، در اسمان ذهنت .
و هي تو روزها را بشمار
اوراق سفيد عمرت را .
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 21:24  توسط
|