آدم گشنه باشد و بعد وارد يك ساندويچي بشود و سفارش سالاد فصل هم بدهد . آن روز هم سه شنبه آخر سال هم باشد و شبش هم چهارشنبه سوري برپا و تو هم دلت بخواهد كه بروي اما پول هم نداشته باشي ، ...ونش را هم نه . آن وقت ، وقتي كه داري سالادت را كوفت مي كني يك پسر و دو دختر با تيپ مد روزي [ رسمن روسپي ] وارد بشوند و بعد از كلي ديد زدن سفارش ساندويچ بدهند و خوشگلشان بيايد روبروي تو ، درست در ميز مقابل بنشيند و چاك سينه را عبان كند . مگر لقمه از گلوي آدم پاين مي رود . آمد مي ماند چه چيزي را گاز بزند . سالاد را يا دستش را يا .... ؟ بهر حال . بعد از آمدن و نشستن و ميتينگ دادن يك پسر ديگه وارد شد و بعد از اونم سه تا پسر ديگه جدا ، جدا. پر رو نه ميزاره ونه بر ميداره و ميزاره وسط كه من فقط امشب با مسعودم . فقط مسعود جونم . با خودم گفتم بي خيال بابا . فهميدم اين كاره اي . اما عجب ب و لوچه اي داشت لامصب . اون يكي ديگشون زياد جالب نبود اما بدم نبود اما اين روبروي من ، اوف ف ف ف ف عجب چيزي بود لامصب . من كه ...ق درد شده بودم اساسي و بنيادين .حسابش را بكنيد . چه چهار شنبه سوري داشتم من ، در خانه و آن هم تنها ي تنها .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 21:20  توسط
|
