امروز براي خريدن وسيله اي از محل كارم زدم بيرون . بعد از خوردن صبحانه بود . صبحانه هم از خجالت اين خندق بلا به درامدم و حسابي با كره و پنير پرش كرده بودم . طبق معمول بعد از صبحانه هم يك سيگار حسابي مي چسبد . پاكت سيگارم را برداشتم و رفتم بيرون و يكي گذاشتم گوشه لبم و كبريت را در اوردم و سيگارم را آتش زدم و ديدم كه كبريت خالي است و بيشتر از يك عدد دردرونش نداشت . كبريت را انداختم و راهم را گرفتم و رفتم . در راه به بي شمار موضوعاتي كه در درون سرم مِامدند و مي گذشتند فكر مي كردم . به هر چيزي كه در طول چند روز گذشته برايم اتفاق افتاده بود . از درگذشت پدر دوستم تا كلاغ سبزي كه روزي همسايه مان داشت و تنها با دخترها دوست مي شد و به پسرها محل نمي ذاشت .
بگذريم . رفتن و امدنم بيست دقيقه اي بيشتر نمي شد . در برگشتن از همان مسيرامدم . از همان پياده رويي كه رفته بودم . برگشتني باز چشمم به همان كبريت خورد . خم ششدم و برش داشتم . هنوز آن يك (به قول ما مشهديها ) لاخ كبريت در درونش بود .
من دنبال نشانها مي گردم . دست خودم هم نيست . خيلي ها به من ميگويند كه تو مريضي بابا . يك ماليخوليايي ، مازوخيست احمق . اما من دنبال نشانه ها مي گردم . جهان يك امر تناسبي است و به هم پيوسته . به قول يك مثال چيني كه مي گيود : در دشت هاي چين پروانه پر مي زند و در اقيانوسهاي آمريكا موجهاي عظيمي بر مي خيزند . اين ها همه نشانه ها هستند . بايد دنبال آنها گشت و ديدشان . درك نشانه ها درك اعمالي است كه در آينده اتفاق مي افتند . اين اگر بشود نامش را گذاشت علم آدم را يك گام به جلو مي راند .
كبريت را برداشتم . هنوز همان يك لاخ را داشت . اين يك نشانه بود براي من . يك نشانه ساده . هستي هميشه هست و تنها چيزي كه در اين ميان از بين مي رود زمان در اختيار آدم هاست . عمر .
