مي گويم آغا ، دستم به دامنتان . جانِ من، من منتظر شما بودم ، شما مرا نديد كه چگونه داشتم خودم را مي جويدم وسط اين همه انتظار . يك جورهايي خودم را جر دادم . مي گويم ، الهي كه فدايتان شوم تمام رمان هايم را تمام كردم ، شما تنها شكل مجسم و مانايي هستي كه دارم بيرون از آن همه خط مي بينمتان .
اما انگار نه انگار . نگاهم مي كند و مي گويد تو تمام رمانهاي بزرگ دنيا را خواندي و فهميدي و مرا پيدا كردي . اما تنها رماني را كه داري بي دقت مي خواني ، رمان خود توست . من آنجا هستم .
برايم دعا كرد . گفت اميد وارم كه رمان بلندي از خودت بخواني و از اينجا به بعد با دقت بيشتري هم بخواني .
+ نوشته شده در ساعت   توسط
|